اول) دیدن نام دوستانی که هر از چندگاهی به آدم سر می زنند خیلی خوشایند است ولو اینکه این سر زدن، اینترنتی باشد. شیرین عزیز پرسیده روزنامه هنوز هنوز توقیف است؟ باید بگویم بله. اصلا اندیشه توقیف است، تفکر سالم توقیف است، حرف حساب زدن توقیف است و خلاصه همه چیز توقیف است. نتیجه اش هم چیزی نیست جز نبودن رکن چهارم دموکراسی یعنی روزنامه.
آیلار که نیامده، رفت البته چند شعر زیبا هم ریسید و به گوشه این بلاگ آویخت.
از هادی خبر ندارم و البته از صادق عزیز.
امیدوارم همه خوب باشند.
دوم) این شعر پشت کامیونی را دوست دارم:
شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی/هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است
دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود
جایی خواندم: برای آدمی که از پرواز چیزی نمی داند از اوج گرفتن حرف نزن که هر چه دورتر می شوی، تو را کوچک تر می بیند.
برایم جالب بود اما به عمق قضیه پی نبرده بودم تا اینکه دوشنبه برنامه نود را مثل همیشه دیدم؛ تنها برنامه این صدا و سیمای... که ارزش دیدن دارد. عادل فردوسی پور مثل همیشه آمده بود تا با هزاران فکر احمقانه مبارزه کند و انصافا خوب مبارزه کرد. بحث منشور اخلاقی که کم مانده به سایز شورت دختر خاله بازیکنان هم گیر دهد اینقدر جذاب بود که به نظرم اگر استنلی کوبریک فقید زنده بود آن را به فیلمی زیبا تبدیل می کرد. از حوصله خوانندگان وبلاگ که دوست دارند مطالب قطره ای و کپسولی بخوانند خارج است که بگویم آن شب در نود چه گذشت اما یادم ماند هیچ وقت برای آدمی که نمی داند پرواز یعنی چه، از اوج گرفتن حرفی نزنم.
به نظرم حقارت آدم ها زمانی مشخص می شود که با ابزار کلمه، نقش و نگار اندیشه خود را نشان می دهند. در هر صورت دلم برای همه بازیکنان فوتبال می سوزد که به حکم منشور اخلاقی، دیگر اجازه ندارند در موارد اضطراری هم کنار جاده، اجابت مزاج کنند!!!
خداواندا! مرا آن ده که آن به
چند روزی است دوباره بدجوری دلم گرفته. البته این دیگر طبیعی است، دست کم برای یکی چون من که حالا دیگر خانه نشین است و از بس بندبند دیوار را شمرده، مالیخولیا شده، کم مانده برود سر بگذارد به بیابان. راستش بیابان رفتن هم شانس می خواهد. دیروز دوستم گفت بیا چند روز از این شهر احمقانه بزنیم بیرون اما بعد از اینکه دیدیم پولی نداریم ترجیح دادیم در همین شهر احمقانه بمانیم.
زندگی سوارشدن روی خر است، البته سر و ته.
دوم) چند روزی است نمی توانم بخش آماری وبلاگم را ببینم. آنجایی که رویش کلیک می کردیم و نشان می داد چند نفر بازدید کننده داشته ایم. من هم سواد کامپیوتری ام یک کم از زبان چینی ام بهتر است مانند حمار، مانده ام در گل. اگر شما می دانید چرا این اتفاق افتاده و باید چه کار کنم، به من بگویید. جای دوری نمی رود.
چون مست شدی هر چه بادابادا...
Momma loves her baby
And Daddy loves you too
And the sea may look warm to you Babe
And the sky may look blue
Ooooh Babe
Ooooh Baby Blue
Ooooh Babe
If you should go skating
On the thin ice of modern life
Dragging behind you the silent reproach
Of a million tear stained eyes
Don't be surprised, when a crack in the ice
Appears under your feet
You slip out of your depth and out of your mind
With your fear flowing out behind you
As you claw the thin ice
![]()

![]()
راستش بعد از روزهای خاکستری توقیف روزنامه، دیگر نه برای من که برای بیشتر بچه ها حال و حسی باقی نمانده اما خب، گاهی دیدن حتا یک نظر می تواند حکم همان گلدان خشک و خالی را داشته باشد که عمران صلاحی حریراندیش درباره اش گفته بود:«گلدون خشک و خالی رو بذار کنار پنجره/بلکه با دیدنش یه روز وا بشه چن تا حنجره...»
توی یکی از پست های این وبلاگ درباره آهنگی نوشتم که دوستش می دارم و بعد، هادی فلاحت پیشه که دوست ندیده ام است و فقط از طریق همین بلاگ فرصت آشنایی با او را پیدا کردم، برایم لینک دیگری از همان اجرا را فرستاده؛ اجرای دیگری از یک خواننده دیگر. این همان گلدان خشک و خالی است که کلی ارزش دارد.
از هادی عزیز بابت این لطفش ممنونم. این را هم بگویم که هادی عکاس خوبی است. اگر دوباره لینک سایتش را برایم بگذارد من هم آن رابا شما قسمت می کنم.
برای دیدار دوباره ات
به تک درخت معجزه ای
دخیل بسته ام
که درناها
در حسرت دیدار دوباره دریا
روی شاخه هایش مرده اند...
همه دردسرهای ماهی از دهان باز است. این مثل چینی را خیلی دوست دارم. چون در یک کلام به آدم خیلی چیزها یاد می دهد. نظر شما چیست؟
آخر همین هفته درباره کتابی می نویسم که ترجمه اش را به تازگی تمام کرده ام. کتاب را همانطور که گفته بودم نشر چشمه منتشر خواهد کرد اما صلاح دیدم اطلاعات بیشتر را وقتی بنویسم که کتاب دست ناشر باشد. من از ترجمه این اثر لذت بردم و امیدوارم مخاطب هم خوشش بیاید.
نکته ای که خیلی برایم مهم است، تسلط نویسنده بر حوزه داستان کوتاه است. چرا که او را اصولا یک رمان نویس بزرگ می دانیم و بسیار کم هستند نویسندگانی که هم رمان نویس خوبی باشند و هم نویسنده خوب داستان کوتاه.
درباره اسم این مجموعه می خواهم با مخاطبان این وبلاگ مشورت کنم. امیدوارم پاسخ خوبی بگیرم.همین.
دلم می سوزد
از باغی که
می سوزد
نه بیداری
نه دیداری
نه دستی از سر یاری
مرا اینگونه می خواهند
عجب آشفته بازاری...
(اردلان سرفراز)