تبليغاتX
کِلکِ شبانه

چند سال پیش وقتی دوستانم را به دلیلی منطقی یا غیر منطقی بازداشت می­ کردند با خودم می­ گفتم این نیز بگذرد. حتا ریختن اشک برای دوستی که در بند بود- باور کنید زندان، دوست و غیر دوست نمی شناسد- مشکل می­ نمود چرا که بیم آن داشتم از راه برسند دیگر دوستان و حال نژندم را به سخره گیرند و مُشتی حرفی کلیشه­ ای  تحولیم دهند:« مرد که دیگر گریه نمی­ کند، ناراحت نباش، می­ رویم کافه قهوه می­ خوریم یادت می­ رود». این شده بود داستان آن روزها. گمان نمی­ بردم به چنین سرنوشتی محتوم دیگر بار گرفتار شوم.

امروز اما یارای گریه کردنم هم نیست. گریه کنم که چه گویم. بَطئی حرف می­زنم می­ گویند می­ خواهی عیش ربیع ما را طیش خریف کنی. واقعا چنین نیست که اگر با می­ توانستم عیش ربیع کسی را با اشک با ناراحتی، طیش خریف کنم آن، دوستانم نبودند. اینقدر دیگر مُحتال هستم که این از آن تشخیص دهم، چه این هم علت سخره گرفتن است.  

دیشب، بهتر است بگویم اوایل بامداد امروز، محمد قوچانی، سردبیر روزنامه اعتماد ملی بازداشت شد. من، تنها روزنامه­­ نگاری در این نشریه یومیه هستم و لا غیر اما خب، روزنامه هم مثل هر چیز دیگری یا هر کاری دیگر، خانواده­ ای است که چو عضوی به درد آوردش روزگار، لاجرم دگر روزها را نماند قرار. قوچانی مثل دیگر سرانگشتان مطبوعاتی، سال­ هاست برای ایجاد فضای کاری، تلاش می­ کند و این در کنار قلمی کتمان­ناپذیر و کیاستی وافر، همیشه برایش دردسر بوده، هست و خواهد بود. قوچانی تنها روزنامه­­ نگاری نیست که چنین مولفه­ ای دارد اما یکی از معدود کسانی است که هربار در پس هر تنشی، نام او و امثال او را می­ برند. یادم نرفته در روزنامه خورشید- به انتشار با گروه اصلاح­طلبان نرسید- به محض سامان یافتن، هجمه­ ای علیه پژمان راهبر- دیگر روزنامه­ نگاری که باید قدرش را دانست- شروع شد و چه­ اتفاقی افتاد لیک نقلش چیزی جز ابطال وقت نیست.

این­ها را نوشتم برای اینکه در روزنامه از من خواسته نشد درباره قوچانی چیزی بنویسم اما خواستم حداقل همان چند خواننده این وبلاگ که شاید این روزها دیگر در نهایت قلت باشند بدانند، قدردان زحمات امثال قوچانی و راهبر و دیگران هستیم( و نمی­دانم چرا از فعل جمع استفاده کردم).

حتما کسی الان سرگرم بوییدن دهان قوچانی است مبادا گفته باشد دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 23:15 توسط علی رضا

نمي‌دانم چرا اين روزها، شعر زنده ياد اخوان ثالث را بيش از هر شعر ديگري مي‌خوانم. شايد زمستان شده و سرما در قالب اشعه‌ي تابناك خورشيد روي پوست جولان مي‌دهد. براي اينكه شما را هم در حس خودم شريك كنم شعر استاد را برايتان مي‌نويسم:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 
به کراه آورد دست از بغل بیرون
 
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
 
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است

 ای دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:54 توسط علی رضا

به جاي آنچه بايد باشد و نيست

عجب فرسوده ديواري است دنيا

عجب آشفته بازاري است دنيا...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:0 توسط علی رضا

اول)پيشتر فكر مي‌كردم راي ندادن تنها راهي است كه مي‌توان به بسياري از آدم‌ها گفت مشي‌شان درست نيست اما امروز يعني چند روز كه از مناظره احمدي نژاد با موسوي گذشته ديگر به اين نتيجه رسيده‌ام بايد راي بدهم. ديگر انتخاب ميان بد و بدتر نيست كه بايد از اين فاجعه رهايي يافت. به شما هم پيشنهاد مي‌كنم راي بدهيد. يعني به ميرحسن راي بدهيد تا چهار سال ديگر در چنين شرايطي زندگي نكنيم. لطفا گول حرف‌هاي پوپوليستي (عوام فريبي) را نخوريد. بهترين شاخص درك وضعيت كنوني گراني و تورم است كه ديگر روشنفكر و غيره سرش نمي‌شود. نه مي‌خواهم از كتاب حرف بزنم نه از هر چيز ديگر كه ردي از روشنفكري دارد. فقط راي بدهيد:مير حسين موسوي.

دوم)مي‌خواستم يادداشتي بر كتاب كاش به كوچه نمي‌رسيدم محمد هاشم اكبرياني بنويسم كه به زعم من مجموعه داستان خوبي است اما دو مساله به وجود آمد. نسخت اين مصاحبه كه در روزنامه اعتماد چاپ شد و پيشنهاد مي‌كنم حتما بخوانيد. دو ديگر اين كه خودم مصاحبه‌اي با او انجام داده‌ام كه ظرف چند روز آينده در روزنامه اعتماد ملي چاپ مي‌شود.

سوم)خدا را شكر كه اسدالله خان امرايي هم به خانه آمد.رفته بود قلبش را ميزان كند كه كرد. خوشحالم كه صدايش را پشت تلفن شنيدم اما شما را به خدا اگر جزو آشنايان او هستيد و اتفاقي اين مطلب را هم مي خوانيد به سرتان نزند سري به او بزنيد. اسد بيشتر از هر چيزي به استراحت نياز دارد. فكر نكنيد سيزده به در است و ريسه كيسه شويد منزل او. بگذاريد استراحت كند بعد فرصت بسيار است.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:33 توسط علی رضا

هیچ چیز طنزآلودتر از زندگی نیست

«دکتر ریاحی». این اسم مردی است حدودا سی و اندی ساله که به شوخی چنین صدایش می­رنند. نشسته پشت میز منشی تحریریه که منبع صدا به او می­گوید برود دنبال چک. او اما زیر جُلکی نگاهی­ می­کند و نمی رود. یک نفر دم در تحریریه ایستاده و تو شش و بش است بیاید تو یا نه. پاهایش را مثل عقربه­های ساعت ده و دقیقه می­گذارد و این آدم را یاد قراری می­اندازد که دارد؛ با کسی که به حکم سجل ابراهیم افشاری نام دارد لیک صدایش می­زنند ابراهیم افشار.

هنوز نرسیده. پنج نفر بیشتر در تحریریه نیستند. تحریریه، آپارتمانی سه خوابه است که به دو بخش تقسیم شده: آنجا که نور جولان می دهد و دو دیگر، جایی که چارقد سیاهی کشیده­اند سر اتاق­ها. پوستر نیکلا آنلکا، بازیکن فرانسوی تیم چلسی روی دیواری که کاغذ دیواری­هایش به شکل پونه است، در مرز تاریکی و سپیدی نصب شده. کمی آنطرف­تر پوستر «ژنرال» و «امپراتور» به دیوار نصب شده که تلنگری است به گذشته نه چندان دور. ابراهیم افشار هنوز نرسیده است.

بیست و سه دقیقه از ساعت 10گذشته که افشار می رسد. پیراهنی سفید تنش کرده که یقه­ای سیاه دارد و از سرمای روزگار، موهایش یخ بسته؛ سفید شده. آن وسط هنوز هم موهایی دارد که ای، بگی نگی سیاهند. موها بلند هستند.

- دیر کردم باز؟

دستش را دراز می­کند طرفت. بند قهوه­ای ساعتش اولین چیزی است که نظرت را جلب می­کند؛ صفحه بزرگی دارد: « آره خب. تازه خریدم اما از این ساعت دوزاری­ها است.» دنبالش راه می­افتی که بروی توی اتاق. حالا دیگر کسی در تحریریه نیست.

اتاق، سکوت، تنهایی

به اندازه یک تنهایی است، اتاق ابراهیم افشار. مثل تنهایی خودش در زندگی. پشت سرش یک کتابخانه قرار دارد و دریغ از یک جلد کتاب. به کوچه بی عابر می ماند. یک میز بزرگ قهوه­ای هم هست که هشت تا صندلی دارد. افشار می­نشیند رو به روی­ات. قبل از اینکه دل بدهد به حرفهایت، بسته سیگارش را می گذارد روی میز. کنار فندک و موبایل. و این آخری کمی برایت عجیب است. نه اینکه چرا موبایل دارد، که او اصلا رابطه ای با تکنولوژی ندارد: « راستش برای خودم هم عجیب است. من اصلا با این یکی کنار نمی­آیم. هر جا می روم یادم هست سیگار و فندک و کلیدها و این یکی را بر دارم.» و مراد از این یکی، تسبیحی مشکی است که می­گیرد جلوی صورتت: « اما تا امروز این موبایل را چند بار جا گذاشته­ام. تا همین چند وقت پیش هر کسی با من کار داشت زنگ می زد خانه و خانم من هم دیگر بنده خدا، کلافه شده بود. دید اینطوری نمی شود، موبایل خودش را داد به من.» و این داستان پایانی ندارد، انگار. یکی دو هفته پیش هر چقدر تلاش می کردی با او تماس بگیری نمی شد!

- نمی دانستم باید دکمه سبز را بزنم یا قرمز را. مدام قرمز را می زدم و هی، قطع می شد.

یک نفر می­آید تو. خانمی جوان است. خودش را همسر کسی معرفی می کند که از قضا، رفاقتی هم با ابراهیم افشار دارد. افشار اما به سیاق همیشگی­­اش جواب می دهد:« چرا با او ازدواج کردی؟ آخر مگر چکار کرده بود؟ طفلکی کلی آینده­دار بود.» و بعد با خنده می گوید:« امیدوارم خوشبخت شوی.» و خانم می رود. پشت سرش هم ابراهیم افشار. چند لُمحه بعد، می آید:« اینجا فعلا آبدارچی نداریم. چای آوردم. بزن برادر.» سیگاری می گیراند، کامی می گیرد و دودش را می دهد تو:« ما در خدمتیم.»

تابستان بود، برف می بارید

روز تولدش؛ اتفاقی که به قول خودش خیلی عجیب است :« شاید باورت نشود اما دقیقا نمی دانم من کی به دنیا آمدم. مادرم می­گوید برف باریده بود این هوا. می گفت خیلی هوا سرد بود. بعد خاله ام از راه می رسد و می گوید، نه بابا. اصلا یادتان نیست. هوا اینقدر گرم بود که زده بودیم به سرعین. حالا این وسط دایی­ من هم از راه می رسد و می­گوید اصلا اینجوری نبود. لپش را می کشیدم و یاد هست درخت­ها بِه داده بودند. خلاصه ما نفهمیدیم کی به دنیا آمدیم. اگر منظورت شناسنامه است که نوشته چهارم آبان. ولی این هم مال من نیست. مال برادرم است که فوت کرده. دادنش به من.»

شاید به خاطر همین طنازی­هایش است که شش قلم زرین جشنواره طنز را دارد ولی یک شبه، ره صد ساله نرفت:« توی بچگی هوس می­کردم روزنامه بخوانم یا مجله­ای دست بگیرم. می رفتم دم دکه روزنامه فروشی اما همه جا بسته بود. اصلا روزنامه نبود. بعد یادم می افتاد جمعه است. تمام روزهای هفته را دنبالش نبودم اما خب، یکهو جمعه­ها هوس می­کردم. شاید هم حسرت و حرمان همینطوری ایجاد شد. این ارتباط سوررئال برای خودم هم جالب بود.»

عکاس روزنامه هنوز نرسیده. سیگار افشار به فیلتر رسیده: « سال 58 بود، اردیبهشت. نمایندگی کیهان در تبریز آگهی داده بود که خبرنگار ورزشی می خواهد. رفتم آنجا. آقایی که بعدا فهمیدم از طنز نویسان قدیمی تبریز بود، نشسته بود آنجا. گفتند باید گزارش بازی پرسپولیس را با فلان تیم که الان اسمش نوک زبانم بود، بنویسی. من حتی خودکار هم نداشتم. به من خودکار و کاغذ دادند و شروع کردم. چند دقیقه بعد که گزارش را همان آقای به اصطلاح مسئول خواند، گفت مگر تو این بازی را دیده بودی که اینقدر دقیق نوشتی؟ تعجب کردم. پرسیدم مگر این بازی انجام شده؟! با این تفاسیر مرا نفرستادند که ورزشی بنویسم. شدم گزارش نویس نشست­های سیاسی. بعد گفتند بیا تهران کار کن و قِل خوردم، آدم تهران.»

حالا دارد چایش را مزه مزه می کند. از روزهایی حرف می زند که حتی توی تحریریه راهش نمی دادند  ومثل الان نبود کسی قوره نشده، مویز شود:« تحریریه آنقدر غول داشت که حتی جای نشستن بهترین­ها هم نبود. صندلی هم نمی­دادند. باید از فوتبال محلات می نوشتی تا بیایی بالا. تازه اگر سالم بودی و استعداد داشتی. بعد هم وقتی مطلبت خوب نبود پاره می کردند، می ریختند توی سطل آشغال تا بروی و بهتر بنویسی.»

رسیدی تهران. آن موقع تهران برای خودش عیاری داشت. عودلاجان بود و سنگلج و چهار سوق. اما تو یکسره رفتی و برای خودت زندگی جدیدی ساختی. شدی رفیق آنها که مثل خودت از شهرستان آمده بودند تهران تا پشت­بام آفتاب را با شبنم آب­پاشی کنند: « آره. اگر منظورت از میان آن همه آدم محمد رنجبر است که باید بگویم خیلی دوستش داشتم. بازیکن خوبی شد. اوایل که می آمد تهران بیشتر خانه من بود. زن و بچه اش کرمانشاه بودند. ولی هر کسی پست بگیرد دیگر تا روزی که از اسب نیفتد تحویلت نمی گیرد. تا اینکه افتاد تو بستر بیماری. چند بار پیغام داد بروم ببینمش. پایم نگرفت بروم او را در آن وضعیت ببینم. آخر من او را جور دیگری در ذهن داشتم؛ قد بلند، رشید و قوی.» و تو می دانی، اینها اقوالی است درباره احوال محمد رنجبر که معروف بود به «رییس»؛ کاپیتان و بازیکن تیم پاس و تیم ملی.

یاد آقا دُری بخیر

اتاقی که در آن نشسته، چشم اندازی دارد به خیابان. اما درختان حیاط نمی گذارند او دلش برای آواز گنجشک­ها که انگار همین دیروز در گودی انگشتان تخم گذاشته­اند، تنگ شود. برای او که حالا بیش از سی سال است می­نویسد و می­نویسد افراد زیادی الگوی نوشتن بوده و هستند:«راستش از نثر بهرام صادقی لذت می­برم. از شعرهای نصرت رحمانی و طنزهای عمران صلاحی. اما اگر بخواهی بدانی از نثر چه کسی در مطبوعات خوش می­آمد باد بگویم از آقای دری که زمانی سردبیر کیهان ورزشی بود. وقتی تختی فوت کرد آن تیتر معروف را زد؛ دل شیر خون شده بود. من هیچ وقت خودش را ندیدم اما از نثرش لذت می بردم.» تو باید به این فهرست چند نام دیگر را هم اضافه کنی. آدم­هایی مثل اسدالله مشایخی و فرامرز قراباغی:« این دو هم کارشان خوب است. اسد پسر خوبی است. غمخوار خوبی است. ده پانزده سال از خطرناکترین روزهای زندگی­ام را با او سپری کردم.»

و کسانی که از ابراهیم افشار تاثیر گرفته­اند: « نه بابا. خالی نبند. من چیزی بلد نبودم که به کسی یاد بدهم.» و باز می خواهی افراد دیگری را برایت ردیف کند اما:« باور کن آنقدر تخته سیاه ذهنم را از خاطرات گذشته پاک کرده­ام که دیگر اسم کسی یادم نمی­آید.» سیگاری می­گیراند.

تختی

آنها که گزارش های زیادی از تختی خوانده­اند می گویند، نه نسل امروز، که گزارش ابراهیم افشار از این اسطوره ورزش ایران، برای همیشه حجت بر کسانی تمام کرد که می خواهند گزارشی از او بنویسند. اسم تختی را که می بری، افشار حالی به حالی می شود:« در این که تختی بچه برگزیده­ای بود شکی نیست. یک جا عاشقش می شوم ولی باید بگویم او هم زمینی بود با دردهای زمینی. مانده­ام که او را ستایش کنم یا اسطوره­اش را با واقعیت­گرایی بشکنم و معایبش را بگویم. مگر می شود ابر مرد داشته باشیم. این تعارض همیشه با من است. تختی را مرگش نجات داد تا اسطوره بماند. او محصول زمانه­ای بود که فردوسی ارج و قربی داشت. قرار نبود بگذاریمش روز رف و بپرستیمش. چند بار با خواهرش حرف زدم. آن زمان در کیهان می­خواستیم چیزی بنویسیم درباره تختی. یک نفر را فرستادیم چیزی از پرونده تختی پیدا کند. ساواک همه چیز را برده و فقط یک کپی شناسنامه مانده بود.»

دیگر رویش را کرده طرف همان درخت­ها و نگاهت نمی­کند:« رفتم خانه پدرش. پوتین­هایش یک گوشه بود و لوازمش زیر باران؛ آنقدر زیر باران ماندند تا محو شدند. با خودم می­گویم چرا شهلا خانم- زن تختی- 40 سال است سکوت کرده. چرا خل بودم و لوازمش را برنداشتم...»

از شهلا، همسر تختی که می­گوید یاد گزارش معروفش می­افتی که نوشته بود:« همه چيز مه آلود است. همه چيز همچون فِسانه. اين فضاي اساطيري رستم سازِ ما اما يك سهراب كم دارد وگرنه سكوت شهلا يا تهمينه همچنان به تقدس فضاي اساطيري مي افزايد، فقط سهراب كم دارد كه تراژدي تمام شود...»

مادر یعنی سکوت

باید بلند شوی و یک توک پا بروی دَمِ در، دست افشار را بگیری و بیاوری به زمان حال. جایی که شاید بتواند از مادرش بگوید. یادت هست گفته بود:« خدا یکی، مادر یکی، وطن یکی.»

- نمی­شود شناسنامه مادر را با واژه تعریف کرد. آنقدر جنبه الهی آنها زیاد است که فکر می کنی تمیزترین واژه ها هم کم می­آیند. زمانی افتخار ما ایرانی­ها این بود که مادران خوبی داریم و روشنفکران بد. نسل من به مادرش افتخار می کرد اما از نسل امروز خبر ندارم. جرات نمی­کنم چارقدش را ببوسم. زبان غیرواژگانی برای توصیف مادر لازم دارم.» او احتمالا می­ترسد به مادرش نگاه کند تو گویی بیم آن دارد جای نگاهش روی صورت او بماند.

وقتی از پدرش هم حرف می­زند می شود فهمید چقدر مادرش را دوست دارد: « پدرم خیلی زحمتکش است ولی به اندازه مادرم نمی­پرستمش. زمانی چرک پای پدرم را می دیدم و حالم بد می شد. الان می گویم کاش همان چرک را ببوسم. آدم عجیبی است. می گوید نباید از بانک وام بگیری و اگر از گرسنگی بمیری نباید قرض کنی.»

نشخوار کتاب

دوستانش می­گویند او کتاب نمی­خواند که نشخوار می­کرد اما این روزها خیلی دل و دماغ این کار را ندارد:« مدت­هاست نمی خوانم. پارسال چند قصه ایرانی خواندم که مرا نگرفت. دوستدارم کتاب را زندگی کنم، دست کم توی این سن. مثلا دوست ندارم[ چراغ­ها را من خاموش می کنم] را بخوانم. دوست دارم خودم چراغ را خاموش کنم.»

شب که می روم خانه...

بلند می شود . از اتاق می­رود بیرون تا دوباره چای بیاورد. فنجان سفید را می­گذارد جلوی خودش و یکی هم برای تو:« مدتی عاشق کوه شده بودیم. می زدیم به توچال و صبح می رسیدیم خانه. همین هفت هشت ماه گذشته. شب های خوبی بود. چون بین من و آنها که همسفرم بودند فاصله افتاد دیگر خودم را می سپارم به باد. بیشتر دلم می خواهد بخوابم. برای فرار از آرمان و فکر و خیال هیچ چیز مثل خواب رهاکننده نیست. میخ می شوم به تلویزیون اما از آن می­گذرم. از دیوار رد می شوم ولی حواسم نیست. فکر کنم بیماری حیرانی است. اختراع من نیست. جلویش را نگیرم می رسد به این یارو که اسمش چی بود؟»

- حتما آلزایمر.

- آهان. خودش است. بعد می­خوابم تا صبح. روزم، بستگی به شبی دارد که سپری کردم. ده سال است با زخم معده می­سازم. هربار که لکه خون را می­بینم می­گویم فردا می­روم دکتر اما من با دکترها احساس نامحرمی دارم. اگر طبیب بودند حال من خوب می­شد. جامعه طبیب می­خواهد نه دکتر. صبحانه نمی­خورم و تا برای ناهار تصمیم بگیرم، شب می­شود. شام هم ای، بگی نگی چیزی می­خورم.

او اما دستپخت خوبی دارد: «سیزده چهارده سال مجرد بودم. توی غذا درست کردن، دست خیلی مهم است. چون عاشقانه درست می­کردم خوب می­شد ولی تا دلت بخواهد غذا سوزاندم. کمدی تر اینکه، آش را هم سوزاندم، با آن همه آب.»

موبایل سفیدش روی میز است. نگاهی به موبایلت می­اندازد و بعد می­زند زیر خنده. چرا می­خندی؟

- یاد موبایلت افتادم.

سال 80 بود. تازه موبایل خریده بود، خبرنگاری که ابراهیم افشار حوصله گاف­هایش را نداشت. یکبار به او گفت موبایلت را روی میز نگذار که حوصله ندارم زنگ بخورد. اما خبرنگار یادش رفت. وقتی برگشت موبایل روی میز نبود. افتاده بود توی کوچه، له و لورده.

- موبایل سعید را هم یادم انداختی.

این را افشار می­گوید وقتی یادش می­آوری که موبایل سعید را کرد توی کاسه قورمه سبزی و موبایل که روی ویبره بود، می لرزید و کاسه هم. دیگر کسی موبایل روی میز جا نگذاشت.

برای آماندا

« هر روز با اتوبوس می آیم سر کار. یک بخشش شاید نداشتن باشد اما مهمتر این است که وقتی توی ازدحام هستی از فردیت خودت دور می شوی. دوست دارم با خر یا اسب بیایم سر کار. اگر نشود می روم سراغ تراکتور. ولی یادت باشد جامعه آدم را به خاطر علایق شخصی دست می­اندازد. من برای این عصر ساخته نشدم. باورت می شود هفته ای چندبار در همین تهران گم می شوم؟ هنوز راه ها را بلد نیستم. همان اسد مشایخی که گفتم، همین راه ها را با ماشین گم می کند.»بعد می رسد به روزنامه و کارش را شروع می کند. تا شب همینجاست و کار دیگری ندارد.

از آنجا که تبریزی است، علاقه زیادی به تیم فوتبال تراکتورسازی این شهر دارد. اما عشقعلی را جور دیگری به یاد دارد: « موجود عجیبی بود. توی باغ شمال تبریز کار می کرد و مسئول تدارکات بازی های تخت جمشید بود. وقتی بازیکنی مصدوم می شد مردم داد می زدند عشقعلی تابوت گتیر. یعنی عشقعلی تابوت بیار. این برایشان شده یک خرده فرهنگ.»

اما آماندا، دخترش. آنقدر دوستش دارد که می شود از «آماندا» گفتنش فهمید. اما به اسم او هم که می رسد سکوت می کند. تصویر صورت افشار افتاده توی فنجان چای: «دوست نداشتم بچه­دار شوم ولی وقتی آمد دیگر نشد حتی لحظه­ای به او فکر نکنم. شخصیتش هنوز شکل نگرفته اما دیوانگی­های مرا به ارث برده.» می گوید آماندا آخرین سال مدرسه راهنمایی است، یعنی سوم راهنمایی. و اگر آماندا پسر بود؟

- اسمش را می گذاشتم بولوت. به آذری یعنی ابرهای رنگی.

خرید و بیرون رفتن

می­گوید:« آماندا یک روز از خواب بلند شد و گفت دوست ندارم بروم مدرسه. گفتم خب نرو.عوضش می رویم خرید.» افشار خرید را دوست دارد: « اگر با فروشنده حال کنم، می­تواند مثل آب خوردن سرم کلاه بگذارد اما در غیر این صورت، طلا را ارزان دهد، نمی­خرم.» اما یادش نمی­آید با همسر و دخترش رفته باشند بیرون یا خرید! همسرش را اینگونه توصیف می­کند:« زن فداکاری که با دیوانگی های من می سازد.»

شوریدگی­های او تمامی ندارد. انجمن ورزشی نویسان وقتی به او یک پراید هدیه داد یک مشکل داشت. رانندگی بلد نبود و این شد که دوستش ماشین را از نمایندگی تحویل گرفت. بعد هم یکی دو روز بعد با برادر خانمش کولر ماشین را روشن کردند و رفتند به سمت تبریز:« یادم آمد. موتور سوزاندیم.»

اهل سینما هم هستی؟

باید از قیصر بگوید که دوستش دارد، عاشق انتقام فردی­اش است. اما می گوید محیط سینمای ایران مسخره است: « 4 سال پیش رفتم یکی از فیلم های کیمیایی را ببینم. اینقدر پشت سرم چیپس خوردند و نقد احمقانه بافتند که زدم بیرون. باید در سکوت فیلم ببینم. با دی.وی.دی هم میانه ندارم. هنوز عاشق سینما پارادیزو هستم. قیصر را نمی توانم ببینم. دلم پرِ غم می شود.»

 هیچ چیز طنزآلودتر از زندگی نیست

عکاس تازه رسیده. افشار کماکان سیگار می کشد و خودش را می ریزد بیرون. می وری سراغ طنزش؛ همان که می گوید خیلی تلخ است: « هیچ چیز طنزآلودتر از زندگی نیست. جدی­ترین زندگی هم طنز رئال است. به رفتار پدرم که فکر می کنم می بینم در معدنی از طنز عامیانه بزرگ شدم. پدرم حتی روی صحنه آهسته فوتبال هم گلزن را تشویق می کند. فکر می کند دوباره گل زده.  همیشه طنز سیاه را دوست داشته­ام و اگر برای مخاطب جذاب بوده دلیلش همین ها بود که گفتم. طنز من حاصل گریه من است!»

تعصب روی تبریز و تبریزی­ها

افشار بیش از سی سال است در تهران زندگی می کند اما تعصبش روی تبریز، مثال زدنی است. روی دوستانش هم تعصب دارد. همان سه نفر که می گوید اگر قلب و ریه و کلیه بخواهند، دریغ نمی کند:« اسمشان یعقوب موحد، جمال رضوانی و رضا دانشور است.»

ابراهیم افشار حرف­های دیگری هم زد. نمی­شد بنویسی. نه اینکه خرف بدی باشد اما:« می­ترسم نا محرم این گزارش را بخواند و وقتی تو از من درباره عشق می­پرسی، حرفی بزنم که خیلی خصوصی باشد.»

گفت و گو با افشار هم به فیلتر رسید، مثل سیگارش. باید خاموشش کنی. نه توی جا سیگاری که توی دلت. همین.  

 این گزارش در روزنامه تهران امروز چاپ شد.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:43 توسط علی رضا

ما عادت كرده‌ايم به اينكه تك بعدي فكر كنيم. براي ما عجيب است –به عنوان نمونه- وقتي اثري خوب از شاعري مي‌بينيم كه تا ديروز او را غزلسرايي چيره دست مي‌دانستيم امروز شعري نيمايي بسرايد. اين رويه در قاطبه نهله‌هاي فكري ما جاري است و در سايه‌سارش تصميم مي‌گيريم و قضاوت مي‌كنيم.

اين را نوشتم تا باز هم يادي كرده‌ باشم از شهردار قلبم حسين منزوي كه اين‌بار شعر نيمايي‌اش مرا شيدا كرد نه غزلش.

مثل سیب سرخ قصه ها

عشق را

 از میان

 دو نیمه می کنیم

نیمه‌ای از آن برای تو

نیمه‌ای دگر برای من

بعد

نیمه‌ها هم از

دوپاره مي‌شوند

نيمه‌اي از آن براي روح

نيمه‌اي دگر براي تن.

شوريده‌اي مانند منزوي نه  نسل حاضر كه تمام نسل‌هاي بعد از خود را به چالش مي‌طلبد. جاي خالي‌اش خيلي عذاب‌آور است...

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:28 توسط علی رضا

مدت­ها بود پست جدیدی نگذاشته بودم. نه اینکه حرفی برای گفتن و نوشتن نداشته باشم که اصولا وقتی برای این کار باقی نمانده. اما در زندگی فرصت­هایی به آدم رو می­کند که نباید از دستشان داد. و چون قایل به این مساله هستم لازم دیدم درباره کتابی بنویسم که میان این همه فکر دود گرفته، شفاف و تمیز است. که اصولا نوشتن پیش از آنکه وامدار مغزِ خامه نویسنده باشد، مدیون خوب فکر کردن اوست و در ادبیات این خوب فکر کردن را چیره­دستی می­گویند.

قصدم اطناب نیست که می­خواهم از مجموعه داستان محمد هاشم اکبریانی بنویسم. اما نه در این پست که در پست بعدی. شاید شما هم تا آن زمان مجال آن داشته باشید مجموعه داستان «کاش به کوچه نمی­رسیدم» را از نشر چشمه بخرید و در اتمسفر بی­آلایش نویسنده هوایی تازه کنید.

بحث محتوایی و البته نقد این مجموعه داستان را می­گذارم برای چند روز دیگر تا یادداشتی که نوشته­ام قوام یابد؛ جا بیفتد. همین جا هم می­شود به نویسنده­اش تبریک گفت. ولی خب بهتر آن است بعد از خوانش اثر چنین مشتاقانه به او تبریک گوییم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:7 توسط علی رضا

این مطلب را در روزنامه تهران امروز نوشتم. همین چند روز پیش چاپ شد. چند نامه به تحریریه رسید. نامه­هایی که دخترها برای گرفتن جهیزیه نوشته بودند به یک خیر. چند مادر هم نامه نوشته بودند. نامه رسید به دست یک خیر و جهیزیه آماده شد. بقیه را بخوانید.

***

واگویه­های چند نامه که به جهیزیه تبدیل شد

نامه پیوست دارد،جهیزیه

نوزده ساله هستم. نوزده بهار دیده­ام و بهار موسم خنده خاک است و گندم دادن. پدرم، وقتی می­خواستم نامه بنویسم، مرگ را قرقره می­کرد؛ دستِ من وقتِ نوشتن، شبیه اسم او شده بود. من، همانی بودم که دهان کوچکم، وقتی نوزاد بودم، مُهر نمازم پدرم بود. مادرم اما آرزو داشت بروم خانه بخت و انگار یکی از پشت غفلت پاکش نهیبم زد چنین:« آرزوها اگر اسب بودند، پیاده­ها سواره می­رفتند.»

نوزده ساله هستم و چهار ماه که از آن کم کنید می­شود تعداد ماه­هایی که عقد کرده­ام. راستی، چند ستاره از عقدم می­گذرد؟ دوباره نامه می­نویسم؛ نه برای پدرم که برای شما. می­خواهم در نامه ام بنویسم که خانه بخت مرا می خواند و می­خواهم «مثل سیب سرخ قصه ها، عشق را از میان دو نیمه کنم؛ نیمه­ای برای روح و نیم دیگر برای تن». و تو می­دانی که در شهر دود و آهن برای من که پدرم را هر شب یک گریه مرور می­کنم حالا مهمتر از هر چیزی جهیزیه است؛ اگر داشته باشم­اش دیگر تو که مرا در کوچه می­بینی به جای این که بپرسی بالت چطور است می­گویی، حالَت.

می­خواهم در نامه­ام بنویسم که پدر دندان دارد اما نان ندارد بخورد اما مادر می­گوید می­رود خانه شما کار می­کند، تا جان دارد. همین هم شده. مادر که می­خواهد بار زندگی مرا، به دوش کشد رهسپار خانه شما شده تا کار کند. خواست به هوا تکیه دهد تا نیفتد به زمین و درست همان موقع بود که شهر را باران شست. سوی چشم مادر هم رفت، مثل قوای دستش، مثل جوانی­اش...

معلم توی کلاس می­گفت:« تلاش کنید چیزی را که دوست دارید به دست بیاورید...» و اشک من مثل دزدی که می­آید لب بام و به خاک نمی­افتد مرا در حسرت می­گذارد. دوباره می­روم به عالم هپروت؛ اینجا واقعا دخترکی روی پل است و «سهراب»، دب اکبر را آویخته به گردنش. صدای زنگ تفریح مرا از شیرینی رویایم محروم می­کند. امشب دیگر هر طور شده در نامه­ام می­نویسم فاصله من با خوشبختی یک اجاق گاز است و یک یخچال.

« اسم من رویاست. قبلا هم برایتان نامه نوشتم اما نفرستادم. این­بار می­خواهم بفرستم. پدرم فوت کرده و نمی­توانم جهیزیه تهیه کنم. شما را به خدا کمکم کنید تا نامزدم ولم نکند.» و نامه­ام را اینطوری نوشتم. آوردم سر کوچه. کوچه ما را بلدید؟«یه دونه مبنع آب/ اونور کوچه ماس/اگه سنگش بزنی داد می زنه آب ندارم...»

نامه را دوباره می نویسم، بد خط است. می­دهم آقا رضا همسایه رو به رو هم پایش را امضا کند؛ امضا که نه، انگشت می­زند. پایین نامه، آنجا بالای جای انگشت آقا رضا برایتان نوشته­ام چه می خواهم: یخچال، اجاق گاز، لباس­شویی و تلویزیون.

مادرم گوشه اتاق دراز کشیده. می­ترسد غنچه­ها باز نشوند اما من که می­دانم حافظه گنجشک پر از عطر گل است به او می­گویم که غنچه باز می شود. از گل شنیده­ام:« هر چه باشد او گل است/ گل دو سه پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است.» مادرم که تا همین چند وقت پیش تمام واژه­هایش رنگ زندگی داشت دیگر آرزویی ندارد جز خوشبختی من.

نامه من حرف های دیگری هم دارد. دلم می خواهد از خواهرم هم بگویم. از او که سن­اش گذشته و افتاده سر زبان­ها. پدرم وقتی حالش خوب بود و نرم نرمک می رفت تا سر کوچه، شنیده بود که از خواهرم می گویند. خانه که می آمد رنگ به رخسار نداشت و تو گویی سایه­وار، این مرگ است که پشت سرش آمده تو.

سال 77 بود که پدرم رفت به رحمت خدا. از مادرم قبلا برایتان گفته­ام. می­گفت تو خانه مردم، دیگر نمی تواند کار کند. خانم صدیقی می لندد و مادر هم کاری از دستش بر نمی­آید، لاجون است. پدرم پیرم را تا همین چند وقت پیش با خواهر و برادرم جمع و جور می کردیم تا این که آمدیم به خانه جدید. خانه جدید که چه عرض کنم. راستش را بخواهید صاحبخانه جوابمان کرد و چون جایی نداشتیم آمدیم به این خانه؛ خانه رو به رو که نیمه کاره است و در و پیکر درست و حسابی ندارد.

نامزدم با مادرش آمد به دیدنم، توی همین خانه. چیزی نداشتیم بگذاریم جلویشان اما گفتند که بیست و هفت مرداد ماه می­آیند و مرا با خود می برند به خانه بخت. ولی با کدام جهیزیه. مادر بزرگم به شوخی همیشه می گفت:« زنی که جهاز نداره/ این همه ناز نداره.» ولی من که اصلا ناز ندارم. فقط گفتم آسمان گنگ است. دلم می خواهد مثل همه دخترهای نوزده ساله ته مانده آب آقیانوس را با نام نامزدم سر بکشم، لاجرعه. پس باز هم برایتان نامه می نویسم.

جمعه، اسم مستعار روزهای هفته است    

شاعر پیشانی بلند سفید بختم در کتابش نوشته بود نجمعه اسم مستعار روزهای هفته است» و برای من، اسم حقیقی تمام روزهای هفته. در تقویم خانه ما روزهای هفته را با جوهر قرمز نوشته­اند اما باید امید داشت چون ریشه در آب است. یادم هست معلم سر کلاس می­گفت:« رهگذری به شبلی رسید و از او پرسید زکات دویست درهم چقدر است؟» شبلی درنگ کرد:« برای تو یا برای من؟» مرد گفت:« مگر فرقی هم دارد؟» شبلی پاسخ داد:« برای تو می شود پنج درهم اما برای شبلی می شود تمام آن دویست درهم.» مرد علت را پرسید. شبلی جوابش داد:« وقتی تو زکات بدهی بنده خدا از تو تشکر می کند اما وقتی من زکات می دهم خداوند به خاطر انفاقی که کرده­ام از من تشکر می کند.» حالا نمی دانم کسی پیدا می شود مرا خوشبخت کند یا نه اما فعلا زکات تنهایی را می دهم، همین نامه برای شما خّیر عزیز.

«پایانِ من شوید/ من خسته­ام/ از جستن و نیافتن/ خسته­ام»

زندگی گل به توان ابدیت...

دخترکم، «گل نازم، کوته شده رشته امید درازم». نامه­ تو در پس ساقه نارس گندم به دست رسید. مهربانم. چند تکه پاره که نمی شود تمام خوشبختی دختری مثل تو. بگذار برایت بگویم دیگر نامه هایی که به دستم رسید، بافتاری مانند کلام تو داشت. دوستت برایم نوشته بود می ترسد هفت سنگ بازی کند چرا که چشمش ترسیده از دیوارها و فکر می کند سنگ های هفت سنگ روی هم می شوند دیوار و او را از همسر عقدی­اش جدا می کنند. باور کن دخترهای بزرگ هم بازی می کنند و فقط تو، داستان سیندرلا را نمی دانی، که دیگران هم می دانند.

سارا برایم نوشت:« بار خدایا. مدتی بود که مشکلی داشتم. اما چاره ای نداشتم. نه راه برای درمان مشکلم می دانستم و نه پشتوانه ای داشتم. گاه به بزرگیت به کرمت، به همه لطف­هایی که بر من حقیر داشتی مات و مبهوت می مانم...» این نامه را نه یکبار که چند بار خواندم. مانداک کلام ماندگارت برایم جذاب بود؛ اشتباه نوشت که «راه برای درمان مشکل ندارم» اما همین هم برایم شیرین است. بعد هم نوشت:« سپاسگزار آن خیّر محترم باشم.» همین؟ فقط برای چند تکه خرت و پرت، یک شبه می شوم خیر محترم؟ یادت باشد «دیوار چیزی نیست جز دو پنجره رو به روی هم اما بدون منظره».

دخترکم. نوشته بودی چرخ خیاطی می خواهی. مادرم چرخ خیاطی داشت:« تو اتاق کوچولو/ چرخ خیاطی پیر/ گوشه پارچه داره نوک می زنه/ چرخ خیاطی داره/ حرفای مادرو یادداشت می کنه/ اگه نخ پاره نشه/ یه قرقره حرف داره/ نخ پوسیده، گره خورده داره پاره می شه/ مادرم عقده اشکش داره فواره می شه...» مادرم چرخ خیاطی­اش را خیلی دوست داشت؛ داشت اما حالا دیگر ندارد چون نیست که دوستش داشته باشد. تو اما هستی که چرخ خیاطی را دوست داشته باشی. دل بده به حرفش. شک نکن که وصلت قطره باران با خاک، حاصلی خواهد داشت. تو با همین چرخ خیاطی می توانی لباس عروسی­ات را بدوزی و اگر خدا خواست کار و کاسبی­ای، چیزی راه بیندازی. برای خودت توی خانه این و آن بپلکی یا شاید هم خدا را چه دیدی، زد و رفتی توی یک کارگاه خیاطی. اگر این شد، برایم دعا کن. مثل همان دعایی که سارا در نامه­اش نوشت.

بازهم بود؛ نامه و گلایه نامه. گله کردی از شوربختی­ات، سپیده خانم خواهرم. اما برای شما هم جهیزیه دارم. تمام اقلامی راکه خواسته بودید برایتان می فرستم؛ همان چند تکه را. لازم نبود بنویسید که دخترتان را عقد کرده­اید اما جهیزیه ندارید. لازم نبود بنویسید دستتان تنگ است، مثل روزی­تان. نزدیک عید است. یادم است کسی می­گفت: «زیبایی لبخند وزن دارد». همین که وانت سفید دم در خانه شما ایستاد و دخترتان بغل بغل آرزو و لبخند شد برای من کافی بود. وقتی کارگرها سرگرم تخلیه وسایل بودند از آن طرف خیابان دیدمتان. تاریخ­اش را هم درست نوشتید ؛روزی که جهیزیه به دستتان رسید. خوشحالم که ... اصلا بگذریم. 

حالا دلم می خواهد من برایتان نامه بنویسم. وقتی غذا را در بشقاب های جدیدتان می خورید «از ما به مهربانی یاد کنید». دلم می خواهد این­بار یک لبخند، مرورم کنید تا وقتی در کوچه که باغچه قلمه سایه­هاست قدم می زنم، مثل سایه زیر پاها، مُرده نباشم. تهران، پر از فریاد است اما من دلم می خواهد اقاقی را با تگرگ آشتی بدهم همانطور که تو را با زندگی آشتی دادم، شایدم هم با خوشبختی. دستت را دراز کن و آن قاب عکس نیم بند را بردار. همان که عکس پدرت را در آغوش گرفته. یادت هست دلت برای پدرت که عمل قلب باز کرده بود، تنگ شده بود؟ مطمئن باش که دعای او مرا سر راه تو قرار داد یا شاید هم همان عطر گل که در ذهن گنجشک بوده و هست.

پایان نامه­ام از تو می­گویم دختر نازم. چیزی که ورای حد تقریر است، مهربانی توست که مرا محرم راز خودت دانستی و برایم نامه نوشتی و نیک می دانم که «مَحرم» به نقطه­ای «مجرم» می شود. کاش می­شد مرا به اسم کوچکم صدا بزنی. بگذار در پس همین نام مِه گرفته بمانم و از تو قوام خوشبختی­ات را ببینم. پدر معنویت، یک خیّر.   

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:25 توسط علی رضا

مرحوم مشیری گفته بود:«...صحبت از پژمردن یک برگ نیست/ وای جنگل را بیابان می­کنند...»

اما آقای شاعر اینجایش را نخوانده بود که دیگر نقل درخت و جنگل نیست. دیگر اینجایش را نخوانده بود که در کشور ما درخت برای این خوب است که رویش یادگاری بنویسیم.دیگر نمی­دانست این روزها باید از دست جنگل هم فرار کرد و چه خوب گفته بود آقای ترانه ایران ایرج جنتی عطایی: «روح جنگل سیاه/ با دست شاخه­هاش داره/ روحمو از من می­گیره...»

این این خبر را بخوانید و اگر می توانید در وبلاگ خودتان هم لینک بدهید. ببینید لاک­پشت­های بیچاره چگونه از بین رفته­اند. یادتان باشد ما در عصری زندگی می­کنیم به نام عصر معصیت­های بزرگ، عصر گرگ.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:29 توسط علی رضا

حتما به وبلاگ محسن فرجی سر بزنید و دعوتش را لبیک بگویید..

بعد که متن را خواندید این بیت حافظ را زیر لب مرور کنید:

امروز که در دست توام مرحمتی کن   فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:57 توسط علی رضا