سلام آقای «نوبل». خسته نباشید. بنده را عفو کنید که این موقع شب مصدع اوقات شریفتان شدهام. غرض از مزاحمت عرضی است درباره فقدان یکی از نویسندگان بزرگ جهان؛ جهان که نه، تاریخ ادبیات. نویسندهای که از الههگان آمریکای لاتین بود ولی خب، فرصت نشد عنوان شما در کارنامهاش ثبت شود. راستش را بخواهید این بنده کمترین معتقد است که باید بابت این موضوع، شرمنده هم باشید چراکه نویسندگان و شعرای زیادی طی سالهای اخیر اصطلاحا نوبلیست شدند ولی این روند، آبرویی برای شما در پی نداشت جز ماریو بارگاس یوسا که الحق تا حدودی آب رفته را به جوی برگرداند ولی درباره فوئنتس حالاحالا باید افسوس بخورید.وی آنقدر بزرگ بود که نوبل به او نرسید. نویسنده رمانهایی چون گرینگوی پیر، پوست انداختن، مرگ آتیمو کروز، کنستانسیا و غیره، حالا چه سرت بزرگی را بر دل شما گذاشته و رفتنش به قول شاعر، «مثل یک حادثه ماندنی است». آقای نوبل برای شما، برای همه و برای خودم متاسفم. برای تو- دیگر لزومی ندارد بعدِ مرگ فوئنتس، شما خطابت کنم- متاسفم که نتوانستی افتخار همنشینی با او را داشته باشی و خطابهاش را در مراسم اهدای جایزه نوبل، گوش کنی. برای خودم متاسفم که نتوانستم به افتخارش کلاه از سر بر دارم و برای همه عاشقان ادبیات نیز هم. مرگ کارلوس فوئنتس شاید زنهاری باشد برای برگزارکنندگان این جایزه که زین پس باقیمانده اعتبارشان را در کنف حمایت از سیاسیون خرج نکنند. مرگ فوئنتس به همان اندازه دردناک است که مرگ شاملو، فروغ، اخوان،منزوی، هدایت،نصرت و غیره. اینها اما جملگی سرپا دارفانی را وداع گفتند و چه از این بالاتر؟
آقای نوبل، برایت متاسفم.شب خوش. دیگر وقتت را نمیگیرم. این را هم بگویم که حرفی ناگفته باقی نمانده باشد. میدانستی خبر فوت او را رییسجمهور مکزیک در توییتر گذاشت و بعد رویترز به نقل از او آن را منتشر کرد؟ حالا راحتتر میخوابی احتمالا آقای نوبل!

پينوشت: اين ترانه را محمد اصفهاني خوانده و ترانهسرا هم اهورا ايمان است.
برخی منشها و مناسک، خاص کشورها و اقلیم خاصی است. از آن میان میتوان به کوچکترین جزییات در باب نشست و برخاست و تشریفات آن اشاره کرد. مثلا میگویند وقتی ترکمنها در ظرفی چیزی میآورند- مثلا پسته- اگر طبق عادت ما ایرانیها قدری بردارید و روی پیشدستی بگذارید و بخورید، آنوقت به تریج قبایشان برمیخورد، تو گویی از محبتشان فقط همان مقدار را پسندیدهاید ولاغیر. باید ظرف را بردارید- به قول قدیمیها، آش را با جاش- و شروع به خوردن کنید.
آنچه ابتدای این مطلب به عنوان مثال آورده شد، ارتباطی با ادامه آن ندارد؛ مراد توضیح بیشتر بود درباره خاص بودن برخی روحیات یا مراسم و مناسک. اما باید اینجا به سلوک خاصی اشاره کنیم که گویی خاص این روزهای ایران است: هر مسئولی که دیگر سمتی ندارد، بهراحتی دیگری را نقد میکند، غافل از اینکه تا دیروز عهدهدار سمتی مشابه بوده و حالا...بگذریم. صحبتهای محسن پرویز، معاونت فرهنگی سابق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، از این دست است. او که تا دیروز و در زمان تکیهاش بر کرسی تصمیمگیری، مصلی را بهترین گزینه برای برگزاری نمایشگاه تهران میدانست امروز در ردای منتقد ظاهر شده و در گفتوگو با ایسنا میگوید:« محل برگزاري نمايشگاه محدوديتهايي را تحميل ميكند هرچند که محل پيشين هم محدوديتهايي داشت. مصلی مزيتهايي از باب مركزيت، دسترسي به مترو و سهولت آمدن مخاطبان را دارد، اما قرار نبود مصلی محل دائمي نمايشگاه كتاب باشد. قرار ما اين بود كه يكي دو سال نمايشگاه در مصلی باشد تا مكاني دائمي براي آن ساخته شود؛ اما متأسفانه اين اتفاق نيفتاد و ظاهرا كسي اين ماجرا را جدي نميگيرد. اين مطالبهي رسانهيي و مخاطبان نمايشگاه است كه به مطالبهاي جدي تبديل نشده است. اگر مطالبهي جدي شده بود، سال گذشته كه آقاي دري با صراحت تمام گفت به امر رييسجمهور، نمايشگاه سال آينده در چيتگر برگزار ميشود و وزير هم گفت نمايشگاه در مصلی نخواهد بود، كسي امسال سؤال ميكرد چرا نمايشگاه در مصلی است؟ امسال هم در آستانهي نمايشگاه بحث سازمان فرهنگ و ارتباطات مطرح است و اين سازمان در اختيار شهرداري و دولت نيست كه بخواهند در آن نمايشگاه بسازند. ما قبل از آوردن نمايشگاه به مصلی، سازمان فرهنگ و ارتباطات را بررسي كرديم و چون آنجا محل خوبي دارد، نامهنگاريهايي هم انجام شد، ولي مسألهي اصلي اين است كه سازمان فرهنگ و ارتباطات ملكيتش در اختيار دولت و شهرداري نيست كه بخواهند در آنجا چيزي بسازند و جزو طرح گسترش مصلی است. امسال دوباره وعدهاي غيرممكن مطرح ميشود و سال آينده، دوباره نمايشگاه در مصلی خواهد بود، چون كسي عزم جدي براي اينكه مشكل شهر تهران را برطرف كند، ندارد. يكبار شهر آفتاب و يكبار پرند مطرح شد و الان مكانهاي جديدي مطرح ميشود. اينها لطمهزننده است و به نظرم درست نيست. بايد اهتمامي جديتر در اينباره شود.»
مسئله مناسب بودن یا نبودن مصلی هر سال در موسم برگزاری نمایشگاه کتاب تکرار میشود و هر سال هم نتیجه ای در بر ندارد. نکته اما اینجاست که در قاموس دیپلماسی برخی دستاندرکاران انگار مدخلی به نام اسلوب نقد وجود ندارد؛ قاعدهای که ضابطهمند باشد و فارغ از هر زندهباد و مردهباد، محوریت کالبدشکافی موضوعی قرار گیرد. صحبتهای محسن پرویز درجاییکه خبری از نقل قولهای بهمن دری-معاونت فرهنگی کنونی- در متن خبر خبرگزاری ایسنا نیست قطعا بهدور از منش نقد است- و شاید در این میان بخشی از این قصور متوجه خبرنگار آن خبرگزاری است که گوش شنوایی برای صحبتهای طرف مقابل نداشته یا شاید هم وقت چنین کاری را نداشته- و درست به همان اندازه نکوهش میشود که حضور نیافتن بهمن دری در برنامه «صد» برای پاسخگویی به سوالاتی درباره نمایشگاه و وضعیت کتاب و غیره. امیدواریم نقد و نقادی هیچوقت مذموم واقع نشود که اساسا جامعه بدون منتقد، کوه بدون قله است و کسی در آن سودای فتح کردن و بالاتر رفتن را در سر نمیپروراند.
روزنامه دنياي اقتصاد از دو هفته قبل، روزهاي شنبه دو صفحه كتاب براي علاقهمندان به اين حوزه منتشر كرده است. در اين دو صفحه مطالب گوناگوني در حوزه كتاب نوشته ميشود و حتي مخاطباني هم كه خارج ايران هستند ميتوانند از طريق سايت روزنامه، مطالب صفحه پيشخان كتاب را مطالعه كنند.
«سهراب» گفته بود:«هر کجا هستم باشم / آسمان مال من است / پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است./ چه اهمیت دارد/ گاه اگر میرویند/ قارچهای غربت؟...» حالا شده حكايت نبود ناشراني چون چشمه و چندتاي ديگر در نمايشگاه امسال. خدا را شكر كه برخي ناشرانِ «نيست در نمايشگاه» كتابفروشي دارند و ميشود در ايام نمايشگاه با همان تخفيفها، از آنها خريد كرد. مهم نيست. چشمه در نمايشگاه نباشد يا باشد، مهم نفس حضور چشمه و امثال چشمه در جامعه است كه به هر ضربوزوري، كتاب به دست مخاطب ميرسانند. قدحشان پُر مِي...
مدتهاست برای رفتن به محل کار از میدان هفتتیر میگذرم. و چون اتوبوس بالای میدان نگه میدارد، ناچار باید به ضلع جنوبی بیایم و از زیر پل عابر رد شوم و وارد خیابان کریمخان. این چرخه هر روز، تقریبا ادامه دارد جز مواردی که گذرم به این مسیر نمیافتد. زیر پل عابر، همیشه پیرزنی مینشیند، رنجور اما خوشبرخورد. بساطی پهن میکند و کلی هم خنزرپنزر دارد. البته یکبار که از او باتری خریدم دیدم ابرهاش را تاتو کرده و کلی به خودش رسیده.کمی آنطرفتر همیشه مردی مینشست روی نیمکت. او هم بساطی داشت: بیشتر شامل ذرهبین و قیچی. سمعکی هم در گوش راست داشت و با صدایی نخراشیده میگفت:«همه رقمممم، قیژی.» و این صدای نخراشیده انگار صبحبخیر این پیرمرد بود برای عابرانی چون من. یکبار دیدم روزنامهای باز میکند و از لای آن مقداری نان میگذارد دهانش و بعد هم همان جمله را دوباره میگوید. دیدن این پیرزن و پیرمرد، هر روز اولین سکانس فیلمنامه کاری من بود.
هفته گذشته که رد شدم دیدم پیرزن برای پیرمرد در یک شیشه مربا یا چیزی شبیه این، چای ریخته و در ذهنم چنین تداعی شد که این وسط حتما زلفی هم گره خورده و علفی به دهان بزی، شیرین آمده. زهی خیال باطل. امروز اما وقتی رد شدم پیرمرد را ندیدم. پنجشنبه هم نبود و حتی روز قبلش. دیگر امروز دل به دریا زدم و از پیرزن پرسیدم:«از این بنده خدا خبر ندارید؟» گفت:«شاید فوت کرده. ناراحتی قلبی داشت. کسی را هم نداشت. خبری ندارم.» همین. انگار پیرمرد هم همانجا بایگانی شده. خدا کند زنده باشد.

اول) نوشتن يادداشتي براي وبلاگ آن هم به صورت روزانه در ايران، هم كار سختي است و هم نيست. سخت از آن روي كه نميشود هر مطلبي را نوشت و سهل از آن روي كه سوژه براي نوشتن زياد است. يكي درباره فوتبالي اظهارنظر ميكند كه بيشباهت به شطرنج نيست و ميگويد بازيكنان تيم ملي اگر نماز شب بخوانند تيم ملي برزيل را هم شكست ميدهند و ديگري خطاب به كسي كه خداي ناكرده عادل فردوسيپور نيست ميگويد نفت تهران بالاخره راهي اراك شد!
دوم) به اين فكر ميكنم كه زندگي دراين سرزمين هر روز جالبتر ميشود. بعدِ كلي رايزني مشخص شد نشر چمشه در نمايشگه امسال حضور ندارد و چه خوب كه نيست، احتمالا. سال ديگر هم اگر نيلوفر و ني و ماهي هم نباشند پازل تكميل ميشود. كدام پازل؟ چيزي نگفتن بهتر از تكرار طوطيوار من...
سوم) مجله تايم در گزارشي به قلم لِو گراسمن معروف، به آينده صنعت چاپ پرداخته است. دلايل زيادي از سوي اين روزنامهنگار خوشنام مطرح شده مبني بر اينكه روزهاي خوشي در انتظار اين صنعت نيست، چه نميداند آنچه نام برده در ايران شكل ديگري دارد و صنعت نشر اين كشور...
چهارم) بهمن سال گذشته، رماني از دوستي به دستم رسيد، قبلِ چاپ. ميخواست نظرم را بداند. گفتم. بعد نظرم را براي ناشرش هم نوشتم. به خودش هم گفتم كه رمان، نه اين جهان را برايش ميخرد نه آن جهان را: اثر درخوري نبود. اصرار داشت كه چاپ شود. گفتم خودداني. ديدم امروز ناشرش برايم متني ايميل كرده، جالب و در عين حال تاملبرانگيز. نوشته- نقل به مضمون ميكنم- رمان، داستاني اجتماعي دارد و مثلا به اين بخشها چرا توجه نكردي:«با زانتيا آمد دنبالم و رفتيم ونك قهوه بخوريم. بعد رضا رسيد، همان كه سانتافه دارد و خانهشان سهراه اقديسه است...» بعد متوجه شدم كه اشتباه از من بوده. اينكه در يك داستان اسم خيابانها را ذكر كنيم و ايضا نامي از خودروها ببريم، ميتوانيم اثري اجتماعي در اختيار مخاطب قرار دهيم! چه خوب.
پنجم) احسان نراقي در بيمارستان است.
ششم) بارساي ما هم باخت. مهم نيست. ما به فينال بايرن-بارسا فكر ميكنيم. مرگ، پايان كبوتر نيست...
به قول حضرت مولانا:«ماندهام سخت عجب از چه سبب ساخت مرا/یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم...» کم مانده بود از شتکهای آن ذهن مشعشع بزنم به گوزنی که داشت از میان برف و بوران بهسختی عبور میکرد و شره خونش بود که رد او را به شکارچی نشان میداد و من سِحر نگاه آن موجود شدم که ملتمسانه طلب استمداد داشت...
مشکلی پیش آمده؟ گوزن کجا بود؟ چه کشکی؟ چه دوغی؟ نکند توهم زده باشم؟ خب دوست عزیز. وقتی آن گوینده محترم میتواند آن «سالاد کلمات» را به اسم یک داستان کوتاه درخشان قالب کند و انگارنهانگار که مخاطب بههیچوجه در زمره آن درازگوش محترم نیست که چنین چیزی را داستان کوتاه قلمداد کند، پس من هم میتوانم وسط تعریف یک ماجرا به صحرای کربلا بزنم و آسمانریسمان ببافم. البته شاید آن مجری محترم گمان میکرد که نیمهشب است و کسی جز رانندگان سینهسوخته هجدهچرخ - که حالا دیگر از شنیدن صدای عباس قادری و جواد یساری به ستوه آمده و به اشتباه موج رادیو پیام را گرفتهاند- به حرفش گوش نمیدهد. ولی زهی خیال باطل...
از همین سادهانگاریهاست که هنر و نحلههای آن به این روز افتاده، دست کم در ایران. دوست عزیز گوینده. بهکار بردن القابی ماننده درخشان و شاهکار در مورد هر متنی درست نیست. شاید شما داستان کوتاه خوب نخوانده باشی ولی برخی دوستان که تعدادشان کم نیست، چند داستان خوب خواندهاند. ضمنا دیگر وارد این مقوله نمیشوم که آنچه شما قرائت کردی اساسا داستان کوتاه نبود چه برسد به شاهکار بودن. ولی اشتباه میکنید. داستان کوتاه درخشان، مثل کیمیا نایاب نیست ولی اینطور هم نیست که هر مثل و متلی، در حکم درخشان باشد. بد نیست نگاهی بیندازید به این چند مجموعهداستان تا متوجه شوید داستان کوتاه درخشان یعنی چه: پرندگان میروند در پرو میمیرند(رومن گاری/ترجمه ابوالحسن نجفی/کتاب زمان)، وعدهگاه شیر بلفور(ژیل پرو، ترجمه ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر) یا کتاب مردی که همهچیز، همهچیز، همهچیز داشت(میگل آنخل آستوریاس، ترجمه لیلی گلستان) و غیره.
بد نیست گاه به شعور همدیگر احترام بگذاریم. راه دوری نمیرود.