تبليغاتX
کلک شبانه
به این وبلاگ سر بزنید.دوستی از اصفهان خواسته این پیام را در وبلاگم قرار دهم.

www.j-jang.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:31 توسط علی رضا

چند روزی از پایان کارنمایشگاه تهران گذشته.نمی دانم نبشتن این یادداشت یا گزارش واره محلی از اعراب دارد یا نه.اما نتوانستم خودم را راضی کنم آنچه دیده ام فقط پیش خودم باشد و برای خودم.پس، از بیست و یکمین نماشگاه کتاب می نویسم که برای نخستین بارتجربه ای گران بها در اختیارم گذارد.

امسال برای نخستین بار به دعوت یکی از دوستان،مهمان غرفه ناشری شدم.در واقع از من خواسته شد با حضور در این غرفه با مردم  گفت و گو کنم و احیانا اگر فردی درباره کتابی توضیحات بیشتری خواست برایش در حد سوادم توضیح دهم.فرصت مغتنمی که شاید تا آخر عمر دست ندهد در چنین بزنگاهی با مردم به گپ و گفتی دو سویه بپردازم.(بگذریم از این که سال هاست در رادیو با اجرای برنامه ای زنده با مخاطب در ارتباطم اما آن ارتباط کجا واین کجا).چون می ترسم زیاده گویی کنم آنچه را دیده ام درکوتاه ترین جملات می نویسم:

1-نمایشگاه کتاب جایی است برای گذراندن اوقات فراغت  و احیانا خرید اقلامی چون پوستر،تی شرت و چیزی به نام کتاب.

2-دستشویی نمایشگاه جایی است برای به رخ کشیدن انعطاف بدنی نفر بغل دستی که پایش را بلند می کند،می گذارد توی دستشویی و با خیالی راحت می­شوید.از توصیف موسیقی متن زبانم الکن است.

3-مصلی بهترین جا برای گریز از دست کسانی است که نمی خواهید برای مدتی شما را از طریق موبال گیراندازند.در این نمایشگاه حتی «دیوید کاپرفیلد» هم نمی توانست از موبایل وسیله ای تزیینی بسازد که خب این مهم به مدد نبوغ دست اندرکاران صورت گرفت.شما بگویید به به عجب نمایشگاهی،ما هم می گوییم به به عجب نمایشگاهی.

4-تعریف امکانات نمایشگاهی برای آنها که می خواهند در کنکورسال آینده شرکت کننده این است؛چند دست آفتابه و لگن و دیگر هیچ.به عبارتی امکانات یعنی خاکی بودن و روی زمین نشستن(چون جایی برای نفس تازه کردن نیست)بنابراین این نمایشگاه با امکاناتش به آدمی درس خاکی بودن می داد و ما غافل بودیم.

5-شورای شهر تهران 3 میلیارد تومان به لبنان کمک می کند(این یکی ربطی به نمایشگاه نداشت اما از سوزش دلم نوشتم)

6-مهندسی فکر یعنی این؛ ۲۸ ناشر امسال انتشار ۲۸ ترجمه مختلف را از یک کتاب پی‌گیری کرده‌اند. این کتاب که «راز» نام‌ دارد و نسخه اصلی آن توسط نویسنده‌ای استرالیایی به نام روندا برن تالیف شده ، امسال توسط برخی ناشران ایرانی منتشر شده و بیش از ۲۵ ناشر دیگر نیز آن را برای دریافت مجوز انتشار ارائه کرده­‌اند. این ترجمه‌ها باعناوین مختلفی چون «راز پنهان»، «راز»، «راز هستی»، «راز شکرگذاری» و «راز، استادان بزرگ جهان راز موفقیت را آشکار می‌کنند» برای کسب مجوز به وزارت ارشاد اسلامی ارايه شده‌اند.

ترجمه جمشید هاشمی توسط نشر تجسم خلاق، ترجمه فروزنده شاملو توسط نشر نوربخش، ترجمه الهه مرعشی توسط نشر حافظ‌نوین، ترجمه و تلخیص فرشید اقبال توسط نشر اقبال، ترجمه منیژه جلالی توسط نشر البرز، ترجمه هنگامه آذرمی توسط نشر مس، ترجمه رویا منجم توسط نشر علم، ترجمه نگار مختاری توسط نشر رسا، ترجمه آتوسا قریشی توسط نشر کلک‌آزادگان، ترجمه نازنین ابراهیمی توسط نشر نسل نو‌اندیش، ترجمه علیرضا ساعتچیان توسط انتشارات روانشناسی و هنر، ترجمه نفیسه معتکف توسط نشر لیوسا، ترجمه  در سال‌های اخیر انتشار ترجمه‌های ضعیف و پدیده کتاب‌سازی در میان کتاب‌های روان‌شناسی به معضلی جدی در بازار کتاب ایران تبدیل شده است.  فرشید قهرمانی توسط انتشارات پردیس دانش، ترجمه مریم ظهیر توسط نشر آسیم، ترجمه گیسو ناصری توسط نشر قصه‌گو، ترجمه ز.اسبقی توسط نشر نقش لطیف، ترجمه مریم واثقی پناه توسط نشر سبزان، ترجمه سپیده سپیده‌دم توسط نشر دانشگران محمود، ترجمه نغمه داودی صوفی توسط نشر کتابسرا، ترجمه تبسم آتشین‌جان توسط نشر حوض نقره و ترجمه دل‌آرا قهرمان توسط نشر بهجت، از جمله این ترجمه‌ها هستند.

همچنین نشر راشین نام «اسماعیل حسینی(و دیگران)» را به عنوان مترجم این کتاب درج کرده است. نشر امید از حسین پور آقاسی به عنوان مولف و مترجم این کتاب نام برده است و نشر پیکان این کتاب را «راز ۲» نامیده است. علاوه بر این، انتشار ترجمه مریم واثقی‌پناه از این کتاب که انتشار آن توسط انتشارات سبزان پی‌گیری می‌شود، پیشتر به طور کامل در یک وبلاگ اینترنتی منتشر شده است. از میان این ناشران تاکنون چند ناشر موفق به انتشار این کتاب شده‌اند و مابقی، انتشار این کتاب را پی‌گیری می‌کنند. انتشارات حوض‌نقره، اولین ناشری است که این کتاب را با عنوان «راز، کتاب شکر‌گزاری» منتشر کرده و اکنون در کمتر از یک سال موج ترجمه‌های مختلف از همین کتاب به کتاب‌فروشی‌های ایران سرازیر می‌شود(منبع:ایبنا)

7-نمایشگاه جایی است که خانمی با دختر بیست و اندی ساله اش به غرفه ما مراجعه می کند و در حالی که جای سوزن انداختن نیست می گوید:«یک چیز دسته دار دارید که کتابم را بگذارم توش؟»مراد از چیز دسته دار،نایلون دسته دار بود که پس مشرت با اکثریت آراء،تصویب شد.

8-ترتیب حروف الفبا چنین بود که نشر ققنوس در راهرو ناشران(ر) قرار داشت.

9-کتاب خوان حرفه ای کسی که بیش از بیست دقیقه با شما چانه می زند که دنبال خرید رمانی است که جایی برای تامل داشته باشد.

*بفرمایید ،در خدمتم.

**یه رمان می خوام که خوب باشه.چرت وپرت هم نباشه.

*شما رمان خوان حرفه ای هستید؟

**بله.

*بسیار خب.لطفا به من بگید تا حالا از کدوم نویسنده رمان یا داستان خواندید تا ببینم نزدیک به نثر یا فضای داستانی او چیزی سراغ دارم یا نه.

**آقای محترم.یه بارگفتم من خوب می خونم.تمام کتاب های مودب پور را خوانم و الان هم دارم رمان... نسرین ثامنی را می خوانم.

*راستش را بخواهید ما در این حد کتاب خوب نداریم اما خوشحال شدم با خانم روشنفکری چون شما آشنا شدم!

10-مجوز نشر یعنی این که کتابی را منتشر کنید ولی پخش نکنید چون خودمان می آییم و جمعش می کنیم.تمام کتاب های صادق ها از نوع هدایت و چوبک جمع شدند.

11-نمایشگاه جایی است درک منطق گفتمان؛یعنی مبتنی بر پاسخ شما،پرسش دوباره ای مطرح می شود:

*شما این جا فقط رمان و مجموعه داستان دارید؟

**بله دوست من.

*گسسته دو را می خواستم با ریاضی عمومی!!!

12-نمایشگاه جایی است برای این که یکی از دوستان روزنامه نگار را ببینی و به تو بگوید تمام حق وحقوقی که از روزنامه گرفتی،مرهون زحمات او و سایرین در انجمن صنفی بوده.با این تفاسیر ما توهم زدیم که 25 نفر شکایت کردیم،وکیل گرفتیم،داد زدیم و بعدا با کلی کم و کسر پولمان را گرفتیم.ما توهم زدیم که کسی از روزنامه با بچه ها تماس گرفت و گفت،یکی از شما ها آمده و گفته تمام پولتان را گرفتید و ما اصلا روحمان هم خبر نداشت!

13-نمایشگاه جایی است برای پی بردن به مفوم و ماهیت جهان سوم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:55 توسط علی رضا

به این فکر می کردم در کشوری مانند فرانسه این بستر وجود دارد که آدمی مثل «ژان ژنه» از طراری به نویسندگی روی آورد.از ژنه گفتم یاد تمام دربه دری هایش افتادم.یاد این که ...بگذریم.در همان فرانسه، ژنه توانست با نوشته هایش چنان تاثیری برادبیات آن سرزمین بگذارد که فیلسوف بزرگی مانند «سارتر»کتاب«ژنه مقدس»را برای اونوشت؛حتی­خود ژنه­هم نمی دانست،بتی که می پرستد،کتابش را به نام او نوشته است.این خبر بعد ها به گوش ژنه رسید و ...باقی ماجرا را خودتان با اندکی مطالعه دریابید.

مراد از نوشتن این چند خط،ژست تفاوت نیست؛این که بگویم در میان این همه نویسنده ،ژنه را دوست دارم،که چندان هم پر بیراه نیست،اما نه این که جهد کنم نشانی از تفاوت با دیگران بر جا گذارم ،که مقصود از نوشتن ،انعکاس این خبر تکان دهنده است.خبری که روی خروجی خبرگزاری مهر قرار گرفت تا بار دیگر ثابت شود مشکل کنونی،نویسنده نیست بلکه اساسا نوشتن جرم است.

و چه زیبا جنتی عطایی،یگانه مرد ترانه ایران می گوید:«...وقتی گفتن یه گناه بود/مثل دیدن یا شنیدن/گفتنی ها رو می گفتیم/اگه فرصت یه نفس بود...»پس باید گفتنی ها را گفت.

این خبر خبرگزاری مهر را بخوانید،قضاوت با خودتان.بعدا حساب کنید در این سرزمین اگر ژنه بود،نویسنده می شد یا ...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:46 توسط علی رضا

چند سال پیش که در روزنامه ایران کار می کردم و هنوز این جریده آبرویی داشت،برای گپی دوستانه به خانه دکتر شاهین فرهت رفتم.نیازی نیست درباره او بنویسم که معاونت دانشکده موسیقی دانشگاه تهران است و یکی از باسواد های این عرصه که البته مدرکش را از ایران نگرفته و می شود به دکترایش اعتماد کرد.دکتر که به تازگی از سوئد برگشته بود(او چند ماه از سال را در این کشور به تدریس موسیقی می پردازد)حرف جالبی زد.گفت:«وقتی گوشت را به خوب شنیدن عادت دهی،خودکار عمل می کند و نمی گذارد هر نابه جایی به گوشت برسد.»

امشب سرگرم خواندن اشعاری از احمد رضا احمدی بودم و به حرف شاهین فرهت رسیدم؛این که چرا پس از خواندن شعری از امثال­احمدی،شعر دیگری به گوش راه نمی برد.برای این که شما را در حظ خود سهیم کرده باشم این شعر را از او می نویسم:

حقیقت دارد

 تو را دوست دارم

 در این باران

 می خواستم تو

 در انتهای خیابان نشسته

باشی

 من عبور کنم

 سلام کنم

لبخند تو را در باران

 می خواستم

 می خواهم

 تمام لغاتی را که می دانم برای تو

 به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

 دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را

 امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

 تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

 آنقدر بمیرم

 تا زنده شوم

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:37 توسط علی رضا

داستان تکان دهنده ای دارد این استاد چخوف در همان مجموعه­ای که احمد گلشیری ترجمه کرده است.نام داستان هست،سوگواری.نمی دانم این داستان را خواندید یا نه.اگرنخواندید حتما بخوانیدش تا اوراد سحر آمیز چخوف را از میان سطورش حس کنید.داستان از درد به ظاهر ساده ای حرف می زند به نام تنهایی،بخوانیدش بی کسی.یک سورچی پسرش را از دست داده و حالا تلاش می کند با مسافران کالسکه­اش سردرد دل را باز کند.اما کسی گوشش بدهکار نیست.هر بار که او می خواهد در باره مرگ پسرش با کسی حرف بزند یا می گوید حواست به کارت باشد یا این که،زود تر برو و خفه شو که حوصله ندارم.پیر مرد درمانده از هر جا،تو گویی در جهان پیرامونش گوش شنوایی نیست،وامانده در دردی عظیم،به ایستگاه بر می گردد.می رود گلویی­تر کند اما پول کافی هم ندارد؛حتی پول ندارد برای اسبش علوفه بخرد.اما مهم نیست چون او بالاخره گوشی برای شنیدن حرف هایش پیدا کرده،همان اسب.او از دردش برای اسب می گوید و ...

داستان چخوف را حتما بخوانید و به این گزیده نویسی اکتفا نکنید.قصدم از نوشتن این داستان اما چیز دیگری است.نمی دانم برای وبلاگی که حال­و هوای ادبی دارد چنین مطلبی مناسب است یا نه.امروز به چشم خودم در هزاره سوم این داستان را در نمایشی «رئال»دیدم.رئالیسمی اجتماعی که جای تاسف داشت.پسری حدودا بیست ساله با سرو وضعی مرتب کنار خیابان(تخت طاووس،روبه­رو هتل بزرگ تهران) ایستاده بود و مثل ابربهاری اشک می ریخت.موبایلش در دستش بود.چند دختر دبیرستانی از کنارش رد شدند و رفتند.اما نه،نرفتند.برگشتند.یکی­شان رفت جلو.خوشحال بودم ازاین که سرانجام در این خیابان که انگار به ویترین بی اعتنایی آدم ها می مانست،کسی پیدا شده به حرفش گوش کند.دخترک اما به پسر گفت:«چی شده؟جواب رد داد بهت؟با کسی دیدیش؟بی خیال...»جای سه نقطه یک کلمه است که نشد بنویسم.

پسر سرش را هم بلند نکرد.بقیه دختر ها دوستشان را صدا کردند  و گفتند:«گریه نکن ضایع.»

آنها رفتند.رفتم جلو تا با پسر حرف بزنم.نه گدا بود نه از خانه رانده شده.

_چرا گریه می کنی؟

_هیچی بابا.پدرم داشت رانندگی می کردزد به یه زنه.الانم بردنش کلانتری.

_خب.زنه ؟

_بردنش بیمارستان.

_طوری نیست حالا که.این طوری زانوغم گرفتی گفتم واقعا اتفاق بدتری برات افتاده.باباتم با سند می یاد بیرون و ماشین اگه بیمه باشه مشکلی نیست.

_نه.برای این ناراحت نیستم.من ترم پیش نرفتم دانشگاه،بابام فهمید.داشت تو ماشین سرم داد می زد که...

چند نقر دیگر هم جمع شدند.پسرحالا دیگر گریه نمی کرد.آرام تر بود.راهیش کردیم رفت خانه.عاقله مردی که او هم با پسر حرف می زد بعد از رفتش گفت:«این بچه چقدر تنها بود...»

رفتم دفتر مجله.هر کاری کردم  چیزی بنویسم نشد که نشد.دیدم بی خود نیست تو شهر ما پارک ها را رو دیوار می کشند آن هم بدون نیمکت.پسری که من دیدم خیلی تنها بود.جوری خودش را سرزش می کرد که فاصله چندانی تا سکته کردن نداشت.وقتی رفت،جای نگاهاش رو صورتم مانده بود.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:36 توسط علی رضا

یکم)نمی دانم نوشتن یک ترانه انگلیسی در وبلاگی ایرانی مرسوم است یا نه.نمی دانم چند نفر از بازدیدکنندگان این وبلاگ می توانند معنی این ترانه را درک کنند.برای من اما این ترانه که توسط گروه رویایی «پینک فلوید» اجرا شد چیزی فراتر از یک اثر هنری است.هر بار که می شنوم کسی در ضبط خورویش آن را  به دیگران هدیه می کند از خودم می پرسم آیا او معنی این ترانه را می داند یا در سایه توهمی روشنفکرانه ایستاده و جلوتر نمی رود.آیا اصولا شنیدن یک ترانه خارجی،ژست روشنفکری است؟اصلا لذت موسیقی با درک مفهوم­ترانه رابطه دارد؟آیا اگر موسیقی خارجی گوش کنیم،کسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی می گیرد؟

امشب وقتی سرگرم ترجمه داستانی برای مجموعه نخستم هستم باز هم این ترانه را گوش می کنم.پیشنهادم به شما این است برای یک بار هم که شده به این ترانه گوش کنید؛شاید دل تنهاییتان تازه شود.نام این ترانه هست

 Hey you

دوم)عباس معروفی در رمان سمفونی مردگان می نویسد:«تنهایی را می شود فقط وسط جمعیت حس کرد.»

 

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, don’t help them to bury the light
Don’t give in without a fight.

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I’m coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you, standing in the road
Always doing what you’re told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don’t tell me there’s no hope at all
Together we stand, divided we fall.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:44 توسط علی رضا

 بنشینیم و بیندیشیم

 این همه با هم بیگانه

 این همه دوری و بیزاری

 به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟

جنگلی بودیم

شاخه در شاخه، همه آغوش

 ریشه در ریشه، همه پیوند

وینک انبوه درختانی تنهاییم

مهربانی به دل بسته ما مرغی ست

 کز قفس در نگشادیمش

و به عذری که فضایی نیست

وندرین باغ خزان خورده

جز سموم ستم آورده هوایی نیست

ره پرواز ندادیمش

هستی ما که چو آینه

 تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز

نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟

دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد

 دست ها با دشنه همدستان گشتند

و زمین از بدخواهی به ستوه آمد

ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد

وینک از سینه دوست

خون فرو می ریزد

دوست کاندر بر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد

 چه توان گفتمش؟

بیگانه ست

و سرایی که به جشم انداز پنجره اش

 نیست درختی که بر او مرغی

به فغان تو دهد پاسخ زندان است

من به عهدی که بدی مقبول

و توانایی دانایی ست

با تو از خوبی می گویم

از تو دانایی می جویم

 خوب من ! دانایی را بنشان بر تخت

 و توانایی را حلقه به گوشش کن

من به عهدی که وفاداری

داستانی ملال آور

 و ابلهی نیست دگر افسوس

داشتن جنگ برادرها را باور

 آشتی را

 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند

می کنم تلقین

 وندر این فتنه بی تدبیر

 با چه دلشوره و بیمی نگرانم من

 این همه با هم بیگانه

 این همه دوری و بیزاری

به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده ؟

 بنششینیم و بیندیشیم

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:55 توسط علی رضا

زیبا خواندن ،هنر است.زیبا بخوانید:

 

                                                 حلاج

 

 در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی ؟

که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند

 نام تو را به رمز

 رندان سینه­چاک نیشابور

در لحظه های مستی

 مستی و راستی

 آهسته زیر لب

 تکرار می کنند

وقتی تو

 روی چوبه ی دارت

خموش و مات

 بودی

 ما

 انبوه کرکسان تماشا

 با شحنه های مامور

مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

در کوچه باغ های نیشابور

 مستان نیم شب به ترنم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست

                                                                                        شفیعی کدکنی (م.سرشک)

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:14 توسط علی رضا

چند روزنامه ادبی مجوزچاپ گرفته اند و مردم برای خرید آنها سر و دست می شکنند.روزنامه های سیاسی خداخدا می کنند بتوانندبه­اندازه این­روزنامه ها تیراژداشته باشند. چند برنامه تلویزیونی درباب دعوت مردم به کتاب خوانی ساخته شده.آدمها توی پارک به جای غیبت کردن و صحبت ازحسرت­های دوران جوانی،کتاب­می خوانند،روزنامه می خوانند.تومدرسه ها زنگ کتاب خوانی است و بچه ها سر و دست می شکنند برای کتاب خواندن.زوج ها در سالگرد ازدواجشان کتاب به هم هدیه می دهند و برای مجازات یک مجرم او را در جایی بدون کتاب حبس می کنند.

ایستگاه بعدی هر اتوبوسی کتابخانه شهر است و مترو به دلیل این که راننده اش در اوقات توقف مشغول مطالعه بوده با تاخیر به مقصد می رسد.

خواب من زیاد طول نمی­کشد.برای دیگران که تعریف می­کنم می گویند کابوسی بیش نبوده.چه معنی دارد مترو دیربرسد یا بچه ها از درس ومشق بیفتند.اصلا کی تاحالا درسالگرد ازدواجش به همسرش کتاب هدیه داده که من دومیش باشم؟می­گویند کابوس دیده ام.شام زیاد خوردم مانده سر دلم.همین...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:55 توسط علی رضا

اول)بسیار لذت بخش است وقتی می توانید خبر چاپ کتابی را در شرایط کنونی به دیگران بدهید.منظور از شرایط کنونی این بار ربطی به  سیاست ندارد بلکه منظور همان درد همیشگی است؛کتاب نخواندن مردم.خنده دار است وقتی می شنویم که گاه جایی از چنین عباراتی استفاده می شود:«قشر کتاب خوان»واقعا چنین قشری وجود دارد؟فکر نمی کنید بیشتر در حد یک طیف کوچک از جامعه باشد؟

در چنین شرایطی حق بدهید که شنیدن خبر چاپ کتاب می تواند مسرت آمیز تر از هر خبر دیگری برای آنهایی باشد که گاه کتابی تورق می کنند.این چند خط را نوشتم که بگویم­کتاب جدید فتح الله بی نیازهم راهی بازار شد.خبرش را این جا بخوانید.ای کاش اجازه داشتم از کتاب های در راه دیگران هم بنویسم اما خبرش به رسم امانت نزد من باقی ماند تا روز چاپ آنها.کتاب هایی که لذت خواندنشان قبل از چاپ نصیبم شد.

دوم)این گزارش واره را به نقل از خبرگزاری کتاب بی هیچ توضیحی بخوانید:

در بين قطعه‌هاي قديمي و در نزديكي غسالخانه بهشت زهرا(س)، ميداني كوچك است كه ساختماني زيبا را در بر گرفته و در طبقه بالايي آن اتاقي به رنگ عقيق‌، هر مخاطبي را به حضور در محيطي آرام و فرهنگي، دعوت مي‌كند. اينجا كتابخانه بهشت است؛ كتابخانه‌اي در ميان قبور اموات./

همين كه سردر شرقي و كهن بهشت زهرا(س) با آن كاشي‌كاري آبي دلنوازش روبه‌رويمان نمايان شد و آرام آرام از زير آن عبور كرديم، صدايي آشنا در سرم پيچيد كه مي‌گفت: «رحم‌الله من يقرا الفاتحه مع الصلواه.»

بغضي غريب، گلويم را فشرد و اشكي گرم از گوشه چشم روان شد. هنوز داغ رفتنش در دل تازه است، خدايش بيامرزد پدر را كه گوهري بود و رفت!

 «به سراغ من اگر مي‌آييد،...»

نمي‌دانم چرا، اما اين‌بار با تمام دفعات قبلي فرق داشت. صبح يك روز كاري، آن هم نه براي فاتحه خواندن و زيارت اهل قبور، بلكه براي تهيه گزارش(!) به اين مكان شريف مي‌آمدم. هرچه بود، قطعه‌اي از شعر سهراب سپهري را زير لب زمزمه مي‌كردم كه ناگاه آيه‌اي از قرآن كريم، به خاطرم گذشت و تمام وجودم را در عظمت خود غرق كرد. آنجا كه حق تعالي مي‌فرمايد: «... و در صور دميده مي‌شود. پس آن وقت ايشان از گورها به سوي پروردگارشان شتابان شوند، (در آن حال) گويند واي برما، چه‌كسي ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟ اين است آنچه خداي رحمان وعده كرده بود و پيامبران راست گفتند.» (سوره مباركه يس)

تابلويي كوچك و زيبا، من و عكاس موي سپيد خبرگزاري را به طرف كتابخانه بهشت راهنمايي كرد. در بين قطعه‌هاي قديمي و در نزديكي غسالخانه بهشت زهرا(س)، ميداني كوچك است كه ساختماني زيبا را در بر گرفته و در طبقه بالايي آن اتاقي به رنگ عقيق‌، هر مخاطبي را به حضور در محيطي آرام و فرهنگي، دعوت مي‌كند.

هنوز از سلام و تعارف نخستين ديدار نگذشته  كه مسوول كتابخانه بهشت برايمان از روزهاي آغازين تاسيس اين كتابخانه در بهشت‌زهرا(س) مي‌گويد و همچنين داستان دختري 18 ساله را بازگو مي‌كند كه چطور در آغازين روزهاي كاري‌اش، چشم‌هايش را جز به صندلي جلويي ميني‌بوس بهشت زهرا(س) خيره نمي‌كرد و از هرچه در اطرافش بود، هراس داشت، اما بايد عادت مي‌كرد.

مريم شريفي مي‌گويد: خيلي از محيط قبرستان مي‌ترسيدم. وقتي سرويس كارمندان وارد بهشت زهرا(س) مي‌شد، هرگز به اطرافم نگاه نمي‌كردم. دانشجوي حسابداري بودم و  دنبال كار مي‌گشتم كه راهي اينجا شدم، يعني بهشت زهرا(س). اوايل در اداره قراردادها زير نظر معاونت مالي كار مي‌كردم. يك روز كه به طور اتفاقي ديدم اين مكان را براي ايجاد كتابخانه آماده مي‌كنند، احساس كردم كه آرامشي عجيب در اين مكان وجود دارد. راستش را بخواهيد، كمي هم افسرده بودم. قبل از آن چند بار تقاضا كرده بودم محل كارم را عوض كنند؛ اما اين بار مصمم و با اراده، در حالي كه انگار كسي در ذهنم به من فرمان مي داد، به اتاق رييس سازمان رفتم و از آقاي رضاييان تقاضا كردم. آن نداي دروني به من مي‌گفت كه اگر لازم شد، التماس هم بكن تا به كتابخانه بيايي؛ اما كار به اينجا نرسيد و ايشان نيز با كمال محبت، تقاضايم را پذيرفت.

دختر جوان آن روزگار كه حالا 17 سال از حضورش در بهشت زهرا(س) مي‌گذرد، در روزهاي آغاز به كار كتابخانه بهشت (فروردين سال 1383) خودش، حتي بدون كمك كارگر نظافتچي، شروع كرد به تميزكردن محيط كتابخانه و قفسه‌ها را دستمال مي‌كشيد.  فروردين سال 1383 تعداد محدودي كتاب در روابط عمومي معاونت فرهنگي بود كه همراه تعدادي از كتاب‌هاي اهدايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، وارد كتابخانه شد و كار را شروع كرديم 

شريفي مي‌گويد: آرامشي كه در اينجا دارم، حتي در خانه نيز ندارم، اصلا آدم آرامتري شده‌ام. قبلاً بي‌خودي عصباني مي‌شدم؛ اما حالا بعد از چند سال حضور در بهشت زهرا(س) و به ويژه كار در محيط آرام كتابخانه، به آرامشي عجيب رسيده‌ام. حتي وقتي به علتي چند روز تعطيلي پيش مي‌آيد، دلم براي اينجا تنگ مي‌شود.

بعد از سال‌ها خبرنگاري و انجام مصاحبه، قدري در پرسيدن آنچه در ذهن داشتم، مردد بودم؛ اما آرامش كتابخانه بهشت، باعث شد كه بپرسم «آيا اقوام و نزديكانتان تعجب نمي‌كنند كه در كتابخانه بهشت، آن هم در بهشت زهرا(س)كار مي‌كنيد؟»

 با همان آرامش گفت: اكثرا باور نمي‌كنند كه بهشت زهرا(س) كتابخانه داشته باشد، بعد هم از من مي‌پرسند «كتابخانه براي مرده‌ها؟!»

مسوول كتابخانه بهشت كه با يكي از همكارانش در قسمت حسابداري سازمان ازدواج كرده و دو بچه دارد، مي‌گويد: به طور عادي هنگام آمدن سر كار، به بچه‌هايم مي‌گويم «دارم مي‌رم اداره»، اما وقتي قدري خسته‌ام و عصباني، در مقابل سوال آنها كه مي‌پرسند «كجا مي‌ري مامان؟» مي‌گويم: مي‌رم قبرستون! خب، دروغ كه نمي‌گويم!

اين جملات را مي‌گويد و آرامش چهره‌اش را با لبخندي صميمانه به ياد همسر و فرزندانش پيوند مي‌زند.

از اين كتابخانه استقبال هم مي‌شود؟

ـ خيلي زياد.

بيشتر چه كساني به كتابخانه بهشت مي‌آيند؟

ـ تقريبا همه كارمندان. اين كتابخانه به افراد شاغل در سازمان بهشت زهرا(س) كتاب امانت مي‌دهد؛ اما بقيه مردم مي توانند بيايند و در محيط كتابخانه مطالعه كنند.

نگفتيد بيشتر كدام‌يك از همكارانتان به كتابخانه مراجعه مي‌كنند؟

ـ همه مي‌آيند، البته غسال‌ها خيلي اهل مطالعه‌اند. باور نمي‌كنيد؟ آنها علاوه بر اينكه كتاب را براي مطالعه به خانه مي‌برند؛ حتي در اوقات فراغت كمي هم كه در محيط كارشان برايشان پيش مي‌آيد، مطالعه مي‌كنند. اتفاقا از بقيه كارمندان در زمينه بازگرداندن به موقع كتاب به كتابخانه، منظم‌ترند. من با خانم‌هاي غسال از طريق حضورشان در كتابخانه در ارتباطم. آنها ناراحت مي‌شوند كه مردم آنها را افرادي سنگدل بدانند. آنها مي گويند كه با مرده‌ها حرف مي‌زنند، مثلا به يك خانم پير كه فوت كرده است، مي گويند :«خوش به حالت كه عروس و دامادت و حتي نوه‌هايت را ديدي، حالا هم وقت رفتن بود. ناراحت نباش.» يا وقتي بچه‌اي را مي‌شويند، گريه مي‌كنند، چون خودشان مادرند. بعضي از خانم‌هاي غسال در روز 17 يا 18 مرده را غسل مي دهند. خودتان فكرش را بكنيد، اگر يك انسان زنده را در حمام بشوييد، خسته نمي‌شويد؟ پس آنها كه چندين مرده را كه بدنشان سنگين و لَخت است مي‌شويند، چقدر خسته مي‌شوند؟ مخصوصا خانم‌هاي غسال. اما آنها با همه خستگي‌هايشان باز هم به مطالعه كتاب اهميت مي‌دهند و اين خيلي ارزشمند است.

آنها را به كتاب خواندن تشويق هم مي‌كنيد؟

ـ همه كارمندان را تشويق مي‌كنيم. حتي وقتي فردي براي گرفتن كتاب مي‌آيد، من از همسرش و سن و سال بچه‌هايش مي‌پرسم و متناسب با جواب آنها، كتاب‌هايي را به آن‌ها مي‌دهم تا به اعضاي خانواده‌هايشان بدهند. همين امر باعث شده كه خانواده‌هاي كارمندان سازمان بهشت زهرا(س) نيز با كتابخانه ارتباط برقرار كنند.

 از روزهاي اول تاسيس كتابخانه بهشت برايمان بيشتر بگوييد.

ـ فروردين سال 1383 تعداد محدودي كتاب در روابط عمومي معاونت فرهنگي  اكثرا باور نمي‌كنند كه بهشت زهرا(س) كتابخانه داشته باشد، بعد هم از من مي‌پرسند «كتابخانه براي مرده‌ها؟»  بود كه همراه تعدادي از كتاب‌هاي اهدايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، وارد كتابخانه شد و كار را شروع كرديم. از كاركنان اينجا هم خواستيم اگر كتابي دارند، به كتابخانه بدهند تا با نام خودشان در كتابخانه  گذاشته شود. برنامه رايانه‌اي كتابخانه را هم در رايانه نصب كرديم و كم‌كم كارمان را گسترش داديم. هر چند وقت يك بار، تعدادي كتاب مي‌خريم. مثلا هنگام برگزاري نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران بين 500 هزار تا يك ميليون تومان كتاب مي‌خريم. شش هزار جلد كتاب داريم كه در 53 عنوان طبقه‌بندي شده‌اند، در حالي كه اوايل كار حدود 100 عنوان كتاب داشتيم.

و كمبودهايتان در اين كتابخانه؟

ـ خوشبختانه مسوولان سازمان عنايت و لطف زيادي به مقوله فرهنگ و كتابخانه دارند و تا حد ممكن نياز كتابخانه را برآورده كرده‌اند. الان هم از آنها خواسته‌ايم رايانه كتابخانه را به اينترنت وصل كنند تا مراجعه‌كنندگان بتوانند از مقالات و كتاب‌ها و منابع اينترنتي نيز استفاده كنند.

در كتابخانه بهشت، به جز كتاب، محصولات فرهنگي ديگري هم داريد؟

ـ بله، در اينجا فيلم‌ها و نوارها ي آموزشي و سرگرمي داريم. حتي براي جذب كارمندان به كتابخانه، فيلم بازي‌هاي پلي‌استيشن را هم در كتابخانه آورده‌ايم تا آنهايي كه به اين بازي‌ها علاقه دارند، پايشان به محيط كتابخانه باز شود و با كتاب خو بگيرند.

درخواست شما از مسوولان سازمان؟

ـ از آنها مي خواهم ساعتي را براي مطالعه كارمندان درنظر بگيرند. در برخي از قسمت‌ها آنقدر كار زياد است كه كارمندان وقت مطالعه پيدا نمي‌كنند. بد نيست فرصتي براي رفت و آمد آنها به كتابخانه و مطالعه در نظر گرفته شود.

در اين كتابخانه، كتاب‌هايي مرتبط با محيط بهشت زهرا(س)، متوفيان و كار افراد شاغل در اين سازمان هم وجود دارد؟

ـ بخشي مربوط به كتاب هاي مذهبي وجود دارد و در بين اين كتاب‌ها، نمونه‌هايي درباره رفتگان، آخرت و موضوعاتي شبيه آنها ديده مي‌شود. البته همين كه در بهشت‌ زهرا(س) كتابخانه وجود دارد، براي تازه واردها تازگي دارد و هيجان برانگيز است.

مردم هم به شما كتاب اهدا مي‌كنند؟

ـ بله، ما هم كتاب‌هاي اهدايي آنان را با نام خودشان يا نامي كه مي‌خواهند، در كتابخانه نگهداري مي‌كنيم. همين‌ جا از خوانندگان خبرهاي خبرگزاري شما مي‌خواهم اگر فردي از خانواده آنها فوت كرده و كتاب‌هايي از وي به يادگار مانده،آنها را به كتابخانه بهشت اهدا كنند تا با نام فرد متوفي، در كتابخانه قرار داده شود و ثواب استفاده از آنها به روح مرده‌شان برسد.

و يك سوال شخصي! گفتيد كه در اينجا آرامش زيادي داريد؛ حتي بيشتر از محل زندگي‌تان. آيا با مردگان دفن شده در اينجا هم خو گرفته‌ايد؟

ـ بله، من حتي با آنها حرف هم مي‌زنم.

به آنها چه مي‌گوييد؟

ـ حرف مي‌زنم ديگر! به حال و روحيه‌ام بستگي دارد. وقتي ناراحتم، خطاب به مردگان مي‌گويم: «خوش به حالتان كه رفتيد.» بعضي وقت‌ها كه مي‌بينم روي قبري گل گذاشته شده ، خطاب به صاحب قبر مي‌گويم: «خوش به حالت كه هنوز هم به فكرت هستند.» وقتي سنگ شكسته شده قبري را مي‌بينم، مي‌گويم: «معلومه كه فراموشت كردن!» وقتي مي‌بينم بستگان يك متوفي تازه گذشته براي او گريه نمي‌كنند،  همه كارمندان را تشويق مي‌كنيم. حتي وقتي فردي براي گرفتن كتاب مي‌آيد، من از همسرش و سن و سال بچه‌هايش مي‌پرسم و متناسب با جواب آنها، كتاب‌هايي را به آن‌ها مي‌دهم تا به اعضاي خانواده‌هايشان بدهند  توي دلم مي‌گويم :«حتما آدم بدي بودي كه برات گريه نمي‌كنن! شايد هم عليل و از پا افتاده بودي كه حالا ،هم خودت راحت شدي و هم ديگران!»

فكر مي‌كنيد اگر مردگان زبان داشتند، به شما چه مي‌گفتند؟

ـ واقعا نمي‌دانم.

گفت‌وگويم با خانم شريفي در حال انجام است و عكاس موي سپيد خبرگزاري نيز كه چندين و چند عكس از فرد مصاحبه شونده و محيط كتابخانه گرفته، به قطعه‌هاي بهشت زهرا رفته و مشغول گرفتن عكس‌هاي ويژه است. مثلا رديفي از يك قطعه را كه جلوي آن علامت ورود ممنوع راهنمايي و رانندگي است. البته خود او و من نيز مي‌دانيم  وقتش كه برسد، ممنوعيتي براي ورود به ديار مردگان نيست كه هيچ، به زور هم واردمان مي‌كنند!

در اين زمان، بهرام صنعي، معاون امور اجتماعي، فرهنگي و رفاهي سازمان بهشت زهرا(س) كه كتابخانه نيز زيرمجموعه معاونت اوست، از راه مي‌رسد.

مردي درشت‌اندام با چهره‌‌اي كه همواره لبخند دارد. چهره او همان طوري است كه هنگام تنظيم زمان قرار تهيه گزارش از كتابخانه بهشت و شنيدن صدايش از پشت گوشي تلفن تصور كرده بودم. البته خودش مي‌گويد: «بعضي از افراد كه براي اولين بار با من روبه‌رو مي‌شوند، با تعجب مي‌گويند:" چقدر چهره مهرباني داريد!" انگار تصور آنها از فردي كه در بهشت زهرا(س) كار مي كند، چيز ديگري است!»

 صنعي كه كاملا مشخص است هزار و يك دغدغه كاري دارد، در دقايقي كه با ما به گفت‌وگو مي‌پردازد، آرام و متين سخن مي‌گويد. اصرار زيادي دارد كه از واژه «آرامستان» به جاي «قبرستان» استفاده شود.

مي‌گويد: «اينجا واقعا به انسان آرامش مي دهد. هنگامي كه قرار شد از وزارت بهداشت به اينجا بيايم، قدري برايم عجيب بود و حالا به اينجا بسيار علاقه‌مند شده‌ام و واقعا از فعاليت در آرامستان بهشت زهرا(س) لذت مي‌برم.

صنعي از همكاري با رضاييان، مديرعامل سازمان بهشت زهرا(س) و شهردار حرم مطهر امام‌خميني‌(ره)، بسيار راضي است و او را فردي مي‌داند كه دلسوز است و علاقه‌مند به كارهاي نو و بديع. حرف‌هاي خوبي هم از او نقل مي كند. مثلا مي‌گويد: «يك بار كه دچار مشكل بودم، رضاييان به من گفت:" فلاني، تو در بهشت زهرا(س) كار مي كني. به قطعه شهدا برو و از آنها كمك بگير. "رضاييان به من گفت كه هر صبح ابتدا به قطعه شهدا مي‌رود و مرقد برخي از آنها را زيارت مي‌كند، فاتحه‌اي مي‌خواند و مي‌آيد سركار و اين‌گونه انرژي و روحيه مي‌گيرد.»

صنعي ادامه مي‌دهد: «آن اوائل خيلي كار كردن برايم سخت بود، اما الان اگر بگويند به كار قبلي برگرد، به هيچ وجه قبول نخواهم كرد؛ چون در اينجا احساس آرامشي دارم كه در هيچ محيط ديگري پيدا نمي‌شود.»

فرصت را غنيمت مي‌دانم و با معاون امور اجتماعي، فرهنگي و رفاهي سازمان بهشت زهرا(س) درباره كتابخانه و كتابخواني در اين سازمان گفت‌وگو مي‌كنم.

كار در بهشت زهرا(س) مشغله‌اي پردغدغه است؛ اين‌طور نيست؟

ـ اينجا فقط يك موسسه خدماتي نيست؛ بلكه يك موسسه فرهنگي اجتماعي نيز هست. افراد با شخصيت‌ها و عناوين مختلف به اينجا مي‌آيند. مثلا ما سالي چند‌بار ميزبان مقام معظم رهبري هستيم. چند وقت پيش هم دكتر احمدي‌نژاد به علت فوت پدر گرامي‌شان به اينجا آمدند. ما ميزبان بيش از 30 هزار شهيد بزرگواريم و افراد مختلف جامعه به اينجا مي‌آيند. رتق و فتق امور متوفيان هم كه دغدغه‌هاي خودش را دارد. شايد با اين همه گرفتاري اين سوال برايتان پيش بيايد كه چطور فرصت مطالعه پيدا مي‌كنيم كه كتابخانه  هنگام برگزاري نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران بين 500 هزار تا يك ميليون تومان كتاب مي‌خريم  را راه‌اندازي كرده‌ايم! واقعيت اين است كه كارمندان سازمان با اين همه گرفتاري كاري، از مطالعه و كتابخانه بسيار استقبال مي‌كنند. اصلا حضور در كتابخانه، آرامش بيشتري به انسان مي دهد و مفهوم آرامستان را بيشتر تداعي مي‌كند.

رديف بودجه خاصي براي كتابخانه و امورات و تجهيز آن در نظر گرفته‌ايد؟

ـ ما كار كتابخانه را با يك قفسه كتاب شروع كرديم. سال گذشته هم بودجه آن از رديف بودجه فرهنگي اجتماعي تامين شد. الان هم هر درخواستي كه مسوول كتابخانه دارد، با حمايت رييس سازمان و همكاري معاونت مالي و اداري، تا حد ممكن برآورده مي‌شود. تا حالا كه هيچ محدوديتي در اين زمينه نداشته‌ايم. اگر بازماندگان افرادي كه فوت مي‌كنند، كتاب هاي متوفيان خود را به كتابخانه اهدا كنند، اينجا خيلي گسترش خواهد يافت. چنين كتاب‌هايي با نام افرادي كه در اينجا آرميده‌اند، در كتابخانه نگهداري خواهد شد.