تبليغاتX
کِلکِ شبانه

به نام او

من فرياد نمي زنم

نزديك تر مي آيم

تا صدايم را بشنوي

(عمران صلاحي)

پارسال تو دفتريكي از دوستانم نشسته بودم كه ديدم اس ام اسي برايم آمد.متنش اين بود:«عمران صلاحي با مرگ شوخي كرد».يادم نيست كي بود كه اين اس ام اس را فرستاد ولي جدي نگرفتمش.راستش را بخواهيد اصلا به ذهنم خطور نكرد ممكن است از فحواي اس ام اس چنين برآيد كه ما ديگر پيش عمران صلاحي نيستيم.تا آن زمان فكر مي كردم عمران اگر به آخر خط برسد ‏خط را درازش مي كند.چون خودش قبلا گفته بود:«آخر خط كه مي رسن خط رو درازش مي كنن.»

عمران صلاحي كه يك عمرمرگ را دست انداخته بود در يازدهم مهر ماه سال 1385 ما را به حال خودمان گذاشت.صلاحي اسم يكي از لبخندهاي ما بود.دلمان كه مي گرفت‏مي رفتيم سروقت كتاب هايش.سراغ آنهايي كه سند ارتكاب جرم­هايش بود.جرمش اين بود كه خوب مي نوشت.چندين بار هم مرتكب شعر شده بود.خلاصه اين كه حالا«مسافر اميدمون رفته و از ما دور شده.»راستي صلاحي اهل كجا بود؟

«من بچه جواديه ام

من عاشق صداي قطارم

هر شب قطار

از تونلي كه خاطره هايم درست كرده مي گذرد

وقتي قطار مي گذرد

در ايستگاه خاطره هايم

مي ايستد

چون جمله اي به حالت مكث؛

انبوه خاطراتم

با جمله طويل قطار

بر خط راه آهن

هر شب نوشته مي شود و پاك مي شود...»

سن من اين قدر زياد نيست كه از صلاحي بزرگوار خاطرات زيادي داشته باشم.جزهمان دفعاتي كه با او درنشردارينوش هم كلام شدم يا روزهايي كه به لطف دبير گروه آن زمان روزنامه اعتماد يعني سپيده زرين پناه پايم به دفتر ماهنامه كارنامه باز شده بود واورا مي ديدم.هم كلام شدن با او درهرشرايطي چتري از شادي و دانش را روي سرآدم باز مي كرد.همه چيزيش به همه چيزش مي آمد.قواره اش شاعر بود و طناز.از آن اسامي عجيب و غريبي كه داشت مثل«كمال تعجب» تا شوخي هايي كه با خبرنگاران موقع مصاحبه انجام مي داد.اگر بگويم صلاحي دوست داشتني ترين آدمي بود كه تا حالا ديدم قطعا حق مطلب را ادا نكرده ام چرا كه بايد واژه ديگري براي او به كار برم به جاي دوست داشتني ترين.اين گفت و گو را بخوانيد تا اگر خداي ناكرده او را نمي شناسيد يك كم دستتان بيايد كه صلاحي كجا بود و ما كجا.

سال 79 هفته نامه اي داشتيم به نام وقت.صلاحي آن زمان از طريق دوست خوبمان رسول يونان كه همو شاعر و نويسنده خوبي است با اين هفته نامه گفت وگويي ناب انجام داد.سراسر لطافت و طنز.دلم مي خواست آن مصاحبه را اين جا قرار مي دادم تا مي خوانديد.اما صد حيف كه نشد.يونان عزيز را چند روز پيش ديدم و در مورد اين مصاحبه به ياد ماندني كلي با او حرف زدم.

اين ها را گفتم تا برسم به برنامه شنبه شب.مي خواهم با كمك اهالي كلك شبانه براي اين بزرگوار ويژه برنامه اي بسازم.البته كار سختي است.آن هم در يك برنامه زنده.مي خواهم با كساني ارتباط تلفني داشته باشم كه روزهاي بسياري را با عمران صلاحي سپري كرده اند.كساني كه صلاحي بازتر از همه ما هستند.بايد اين كار را همان يازدهم مهر انجام مي دادم اما چاره اي نبود چون آن روز برنامه اي نداشتم.كاش مي شد برايش نامه بنويسم اين طوري.

برنامه اين هفته را پيشكش به مردي مي كنيم كه آبروي طنز ايران زمين بود.سنجه اي كه مي شود با او فصل ميان هجو وهزل را تميز داد.

شما هم اگر با آثار او آشنا هستيد مي توانيد با شماره تلفن هاي برنامه تماس بگيريد و درباره او حرف بزنيد.از قطعات طنزش بخوانيد و شعرش را گرامي بداريد.درست شبيه كاري كه قرار است ما در حق اين نجيب ترين طنز پرداز و شاعر ايران زمين انجام دهيم.بياييد او را به اسم كوچكش صدا بزنيم‏:

«درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

كوه را به نام سنگ

دل شكفته مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام كوچكم صدا بزن.»

منتظر شما هستيم.

تا سلام بعدي...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 16:3 توسط علی رضا |

به نام او

وقتي‌ پرنده­اي‌ را

 معتاد مي‌كنند

تا فالي‌ از قفس‌ به‌ در آرد

 و اهدا نمايد آن‌ فال‌ را به‌ جويندگان‌ خوشبختي

 تا شاهدانه­ايي‌ به‌ هديه‌ بگيرد

 پرواز...

 قصه‌اي بس‌ ابلهانه‌ است‌

 (نصرت رحماني)

***

امروزبه قول معروف هواي حوصله­ام ابري بود.داشتم مطالب هفته آينده رامي نوشتم ونمي دانم چه شد كه ياد نصرت رحماني افتادم و در ابتداي اين مطلب ازاو ياد كردم.بگذريم.

از اين كه مي بينم براي ما مطلب مي فرستيد خوشحالم و اميدوارم با اين شور و حرارتي كه داريد در مسابقه داستان كوتاه هم شركت كنيد.گفتم مسابقه داستان كوتاه ياد اين افتادم كه يكي از دوستان ناديده ما در بخش نظرات مطلب قبلي پرسيده پس اين مسابقه داستان كوتاه چه شد.بايد بگويم هفته آينده خبرهاي خوشي دراين باره مي نويسم و در برنامه هم اعلام مي كنم.راستش را بخواهيد همه شرايط برگزاري اين مسابقه فراهم شده و ما در حال رايزني با چند نهاد و سازمان فرهنگي هستيم تا بتوانيم جوايز خوبي براي برندگان اين مسابقه فراهم كنيم.اتفاقا اين بخش كارخيلي سخت است اما نگران نباشيد.به جاهاي خوبي رسيديم.

الان كه سرگرم خواندن اين مطلب هستيد بد نيست بدانيد ما حتي سالني را در يكي از فرهنگسراها براي مراسم اهداي جوايز در نظر گرفتيم.حتي با دوستان خوبمان در وزارت فرهنگ و ارشاد هم در حال مذاكره هستيم تا از امكانات سراي اهل قلم استفاده كنيم.

داوران اين جايزه كه براي اولين بار قرار است در راديو تهران برگزار شود مشخص شده اند اما اجازه بدهيد فعلا به اسامي اين بزرگواران اشاره نكنيم.

فقط يك خواهش از شما داريم و اين كه،تا مي توانيد اين وبلاگ را به­ديگران معرفي كنيد تا ما را در هر چه بهتر برگزار شدن اين مسابقه ياري كرده باشيد.فعلا ما غير از اين وبلاگ و همان برنامه،راهي براي اطلاع رساني در باره آن مسابقه نداريم.

براي ما ايميل بفرستيد.منتظر مطالب شما هستيم:kelkeshabaneh@yahoo.com

تا سلام بعدي...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:18 توسط علی رضا |

به نام او

یادم هست جایی خواندم گابریل گارسیا مارکز، نویسنده پرآوازه کلمبیایی‌ وخالق رمان­های کم نظیری چون صد سال تنهایی،کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد،عشق سال های وبا و غیره مجبور بود مدتی به­علت بیماری در بیمارستان بستری شود. اولین تدارکی که او برای اقامت چند هفته‌ایش در آن بیمارستان دید، سفارش خرید یک دوجین کتاب بود: «برای این که سر حالم بیاورند!»

هر چند شمار کتاب‌هایی که مارکز بر بالین داشت‌، از تعداد قرص‌های رنگارنگی که روی میزش پخش بودند، بیشتر بود، با این‌حال دوستانی که به دیدارش می‌رفتند، او را هر روز تنگ خلق تر از پیش می‌دیدند. وقتی یکی از آنان دلیل بدخلقی پایداراو را پرسید، جواب شنید:«دلم برای خواندن یک کتاب خوب تنگ شده است!»

***

نمی دانیم شیوه معرفی یک­برنامه رادیویی دریک وبلاگ کاری رسانه ای است یا نه.اصلا می شود  اسمش را گذاشت خلاقیت؟می شود به خیال این که خلاقیتی از ما سر زده شب را تا صبح در رویا قدم زد؟پاسخ آری باشد یا نه،این کاررا انجام می دهیم به این امید که وقتی ­صبح ازخواب بیدارمی شویم نسیم سحری بیاید ودل کهنه ما را بخرد.امیدواریم بتوانیم با این شیوه برشمارمخاطبان رادیو که همین طوری هم در محاق به سر می برند بفزاییم،خاصه جایی که بخواهیم از یک برنامه ادبی حرف  بزنیم.

امشب در برنامه کلک شبانه علاوه­بربخش­های همیشگی مانند اخبار،داستان خوانی و گزارش های ادبی،می خواهیم در بخش طنز که به نظر«ما»ازجذاب ترین بخشهای این برنامه به شمارمی رود به جای خواندن کاریکلماتور،داستانی از استاد مسلم و بی چون و چرای این عرصه در ادبیات کلاسیک جهان بخوانیم.کسی که بی شک نامش مایه مباهات ادبیات روسیه و دوستدارانش در سراسر جهان به شمارمی رود.منظورآنتون پاوولویچ چخوف است­که اگر تمام عمر را صرف خواندن آثارش کنید جای دوری نمی رود.این داستان را ازمجموعه طنزهای چخوف با ترجمه احمد گلشیری برگزیدیم .باشد که قبول افتد.

اما یکی ازبخش های برنامه امشب را اختصاص می دهیم به استاد ابراهیمی.کسی که حالا جایش در بین ما خالی است چون رفته سفر.جایی که دست ما به او نمی رسد.او مترجم پرکار ادبیات کودک و نوجوان بود و...باقی را در برنامه امشب برایتان می گوییم.

در بخش تاریخ ادبی جهان به دلیل تقارن این روزها با سالمرگ یا سالروزتولد چند نویسنده بزرگ ،با ترافیک مطلب مواجه هستیم.

در بخش معرفی کتاب باز هم یک کتاب را به شما پیشنهاد می کنیم.امیدواریم بتوانیم با این ترفند دل تنهاییتان را به قول سهراب سپهری،تازه کنیم.

بخش داستان خوانی هم که سر جایش است.در فواصل برنامه اما قطعاتی را از شعرای خوش نام ایران و جهان برایتان انتخاب کردیم که امیدواریم ازاین طریق بخشی از دین خود را به شعر ایران و جهان ادا کرده باشیم.

ما هنوزم منتظرارسال مطالب شما مخاطبان عزیز این برنامه در قالب های گوناگون هستیم.از شعر و داستان گرفته تا نقد و یادداشت.انتقاد هم که یادتان نمی رود.

منتظر ما باشید.امشب ساعت 21 شبکه رادیویی تهرانFM95

تا سلام بعدی...

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:13 توسط علی رضا |

به نام او

روشنائي پيش مي آيد

و مرا در بر مي گيرد

دنيا زيباست

و دستانم از اشتياق سرشار

نگاه از درختان بر نمي گيرم

كه سبزند و بار آرزو دارند

راه آفتاب از لابلاي ديوارها مي گذرد

پشت پنجره درمانگاه نشسته ام

بوي دارو رخت بربسته 

ميخك ها جائي شكفته اند

مي دانم.

اسارت مسئله اي نيست

ببين!

مسئله اينست كه تسليم نشوي

ناظم حكمت

چند روزي از تولد اين وبلاگ مي گذرد اما نه ما اين قدرحرفه اي شده ايم كه هر روز مطلبي را در اين محيط مجازي قرار دهيم نه دليل راه اندازي اين وبلاگ(برنامه راديو)چنين مجالي باقي مي­گذارد.خوشحاليم كه چند نظر در اين وبلاگ نو پا ثبت شده و همين براي ما غنيمت است.اما يكي از دوستان ناديده ما در قسمت نظرات پرسيده چطور مي تواند با برنامه خودش همكاري داشته باشد. پيشتر هم اعلام كرديم كه آماده دريافت مطالب شما هستيم.فقط كافي است مطلب خود را اعم از شعر‏،داستان،طنز،نقد يا پيشنهاد به نشاني ايميل برنامه بفرستيد تا دوست خوب ما آقاي فرهمندآنها را برايمان بياورد.به همين سادگي.ضمنا اگر مطلبي داريد كه با فضاي برنامه جور در مي آيد(مثلا درباره رماني كه اقتباسي سينمايي از آن انجام شده است)مي توانيد به همان روش آن را براي ما ارسال كنيد.حتما از آنها استفاده مي­كنيم اگر مشكل خاصي از نظر مسايل رسانه­اي نداشته باشد.( ضمنا اگر اين وبلاگ را قابل دانستيد مي توانيم آثار شما را همين جا منتشر كنيم.)اين هم نشاني ايميل برنامه:kelkeshabaneh@yahoo.com

تا سلام بعدي ...

  

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:11 توسط علی رضا |

به نام او

مرگ چه لغت بیمناک و شورانگيزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...(صادق هدايت)

***

يك روز صبح پسربچه كوچكي به نام اكسل بعد از اينكه از خواب بيدار مي‌شود متوجه حضور يك خرس كوچولوي عروسكي در كنار تختش مي‌شود. او با ديدن خرس حسابي خوشحال مي‌شود و تصميم مي‌گيرد كه براي عروسكش يك اسم خوب انتخاب كند. او اسم خرس را «يكشنبه» مي‌گذارد . پس از گذشت مدتي اكسل حسابي با يكشنبه دوست مي‌شود و هر شب او را كنار خودش مي‌خواباند. اما يك روز اكسل اين سؤال مهم را از خودش مي‌پرسد كه چطور مي‌تواند بفهمد آيا يكشنبه هم او را دوست دارد يا نه؟! پس از مطرح شدن اين سؤال يك روز مادر اكسل، يكشنبه را در ماشين لباسشويي مي‌اندازد تا تميز شود. آن شب اكسل بعد از مدتها، موقع خواب تنهاست و از ناراحتي خوابش نمي‌برد. او در خواب چيزهاي عجيبي مي‌بيند كه برايش غيرقابل باور است و نظرش را نسبت به يكشنبه تغيير مي‌دهد...

(برگرفته از کتاب خرسي به نام يکشنبه با ترجمه حسين ابراهيمي)

به کار بردن فعل ماضي براي کسي که دوستش داريد کار دشواري است.خاصه جايي که راز مانايي او در آثاري باشد که بر جا گذاشته.اين بارهم به تاسي از آنچه در همين چند جمله گفتم دوست ندارم در باره حسين ابراهيمي (الوند)از عباراتي استفاده کنم­که­غيبتش را عيان مي­کند،چه او زنده است و با آثاري که از خود باقي گذاشته حداقل از همچو مني که فقط مثل سايه زيرپاها زنده هستم زنده تر است.حسين ابراهيمي مترجم پر کار عرصه کودک و نوجوان، فعلا تا مدتي که­زمانش را نمي­دانم رفته سفر.وقتي­ مي رفت قد من خيلي بلند نبودکه از پنجره نگاه کنم و ببينيم از کدام طرف مي رود تا نشاني اش را به شما بگويم.امروز صبح (چهار شنبه)يکي از دوستان که از پشت پنجره او را ديده بود به من زنگ زد ونشاني اش را داد:بهشت زهرا...

گزارش مراسم سفر او را اينجا و اينجا بخوانيد.

تا سلام بعدي...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:48 توسط علی رضا |

به نام او

راستش را بخواهيد خودمان هم فکر نمي کرديم اين برنامه در شکل وشمايل جديدش اين گونه بازتاب خبري داشته باشد.بيشتراين بازتاب خبري را مديون دوستان عزيز شنونده هستيم که نشاني وب لاگ برنامه را در وب لاگ خود درج کردند.از سوي ديگر دوستان پي جوي ما در خبرگزاری محترم حیات لطف کردند واين خبر را روي خروجي آن خبرگزاري قرار دادند.در برنامه شنبه آينده اگر زنده بوديم در مورد چگونگي برگزاری  مسابقه داستان کوتاه که در متن خبرآن خبرگزاری بدان اشاره شده بیشتر توضیح می دهیم.

تا سلام بعدی...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:54 توسط علی رضا |

به نام او

قبل از همه چيز

يک جرعه سلام

يک جرعه نگاه

به سلامتی

برنامه کلک شبانه از شنبه مورخ ۲۴/۶/۱۳۸۶ در موج رادیویی FM ۹۵ متولد شد.ما همان شب کیک تولدش را در حضور صدای سبز خوانندگان بریدیم.این برنامه،کاری است ازگروه شبانگاهی رادیو تهران.تهیه کننده محترم اين برنامه جناب آقای مافی مدنی و گویندگی آن برعهده ارجمند گرانمایه یوسف رحیمی است. علیرضا کیوانی نژاد هم سردبیر این برنامه است و به اتفاق دوستان دیگری در هماهنگی و ارتباطات هر شنبه، از ساعت ۲۱ الی ۲۲:۳۰ ميزبان دل های پاک شماست.

نمی دانيم نخستين برنامه ادبی هستيم که صاحب وب لاگ می شود يا نه.اما بد نيست در باب راه اندازی اين وب لاگ دونکته را يادآورشويم.نخست اين که بر آنيم به زودی مسابقه داستان کوتاه برگزارکنيم.شما شنونده عزيزمی توانيد پس از اعلام شرايط مسابقه،داستان خود را با  برای ما بفرستيد.اگرقد عمرمان بلند بود اسامی برندگان را طی مراسمی در جايی شبيه يک فرهنگسرا اعلام و از آنها با جايزه ای ناچيز قدردانی می کنیم.دو ديگر اين که خوشحال می شويم مطالب ادبی خود را شامل يادداشت يا شعر به ايميل برنامه بفرستيد تا با نام خودتان در برنامه بخوانيم.اين هم نشانی ايميل برنامه:kelkeshabaneh@yahoo.com

مطالب شما می تواند در هر يک از بخش های ما بگنجد يا اين که فتح بابی باشد برای يک قسمت ديگر.

این برنامه از قسمتهایی چون:

  • طنز
  • داستان خوانی
  • اخبار ادبی ایران و جهان
  • معرفی کتاب
  • معرفی نشریات ادبی
  • گفت وگو با اهالی شعر و ادبيات
  • آشنایی با زندگی بزرگان عرصه ادبیات و شعر ایران و جهان
  • گزارش های ادبی و غيره

تشکیل شده است.

تا سلام بعدی...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:36 توسط علی رضا |