شنبه این هفته باز هم برنامه دارم.البته هنوز تصمیم نگرفتم چه مطالبی را در برنامه برای شما مخاطب عزیز بگویم.
سرگرم نوشتن یادداشتی روی یک رمان برای چاپ دریکی از روزنامه بودم(دوستان من حتما می دانند که این جانب علی رضا کیوانی نژاد روزنامه نگار هستم.)تمام فکر و ذکرم این بود مطلبم خوب از آب درآید و اگر چند نفر آن را خواندند چیزی دستگیرشان شود و در پایان کار به جایی نرسد که با نثار بد و بیراه،اولین پدر جد آدم را جلوی چشمش بیاورند.
در مقدمه مطلب به این اشاره کردم که رمان مورد نظر نقبی می زند به بدبختی آدم ها.انگار واکاوی دقیقی است از شرایط روحی افرادی که در مواجهه با هجمه سنگین بدبختی راهی ندارند جز خم کردن زانوها.و در ادامه این جمله را نوشتم :«...خوشبختی فاصله میان این بدبختی تا بدبختی دیگر است...»
موقع نوشتن این جمله احساس کردم من هم با در نظر گرفتن جمیع جهات آدم خوشبختی نیستم اما بدبخت هم نیست.به قول مولانا،به مار ماهی مانی،نه آنی نه اینی.نکته اما این جاست جماعتی که از راه نوشتن ارتزاق می کنند اصولا نباید به چنین مسایلی فکر کنند.چون این که من بد بخت باشم یا خوشبخت فرقی به حال سفارش دهنده مطلب نمی کند بلکه این من نگارنده هستم که با نرساندن به موقع مطلب پول ناچیزش را از دست می دهم.بیشتر از این ناراحت شدم که من اجازه ندارم به این فکر کنم خوشبختم یا نه.
سال گذشته دراستودیوی پخش رادیو بودم که دیدم دوستم که گوینده بود و من هم به سیاق چند سال اخیر کارشناس برنامه بودم،یک مرتبه حالش بد شد و با چشمانی اشک آلود از جلوی میکروفون رفت کنار.مشغول حرف زدن بودم و نتوانستم با او همراه یا هم کلام شوم و متوجه نشدم دلیل ناراحتی اش چیست.بعد هم که حرفم تمام شد بار و بنه اش را زد زیر بغل و از استودیو رفت.خلاصه به هر زور و زحمتی بود برنامه را تمام کردم و گفتم گوینده به دلیل کسالتی که برایش پیش آمد از استودیو رفت بیرون و قادر به ادامه اجرای برنامه نیست.
برنامه که تمام شد پیدایش نکردم.رفته بود.دوستان گفتند خیلی سریع رفت و به کسی هم نگفت چه اتفاقی برایش افتاده.من با او صمیمی نبودم که زنگ بزنم و بپرسم چه شده.راستش را بخواهید گمان کردم مشکلی است که تا چند دقیقه دیگر حل می شود.همین هم بود و مشکل حل شد مثل فوران آتشفشان که وقتی تمام می شود تازه می توان دریافت میزان خسارت چقدر بوده.مادرش رفته بود برای او با دختری که دوستش دارد حرف بزند و از طرف او مقدمات خواستگاری را فراهم کند.اما دختر خانم گفته بود هفته دیگر مراسم نامزدی اش را با پسر دیگری جشن می گیرند.خواهر این دوست گوینده هم بدون در نظر گرفتن شرایط این موضوع را برایش اس ام اس کرده بود.
هفته بعد که سر برنامه آمد این موضوع را در پاسخ به پرسش بی مقدمه من گفت و با روحیه ای که مثل آینه به زمین افتاده هزار تکه شده بود،گفتار برنامه را خواند.موضوع آن روز برنامه ما جایگاه عشق و خوشبختی در آثار نویسندگان روس بود!
بعدا فهمیدم سال گذشته پدرش را از دست داده بود و از آن بدبختی تا این بخت بد(جریان خواستگاری)کمی احساس خوشبختی کرده و دیگر هیچ.
فرقی نمی کند بوم نقاشی ات بستر کدام اثر هنری است.رنگ تیره اثر شاد را رقم نمی زند.خواه نقاش کلمات باشی یا نت ها یا رنگها.ملاک و سنجه رسیدن به این مدینه فاضله را نمی دانم .
یکی می گفت،چه سعادتی است دانستن دمای بدن پرندگان در سرمای زمستان.
... می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم "(فروغ فرخزاد)
امشب وقتی اجرای برنامه به اواسط راه رسید وگاه داستان کوتاه شد، گریزی زدم به دفتر مدیرگروه.فکرکنم جزومعدود آدم هایی است که تا پاسی ازشب برای هدایت بهتربرنامه های گروهش در دفترمی ماند و این برای من که بگی نگی مدت چند سالی است در برنامه های شبانه حضور دارم نکته جالبی است.بگذریم.
مدیر گروه درباره وب لاگ گفت و این که دیگر می توانم با خیال راحت آن را به روز کنم.قبلا هم موردی نداشت اما ترجیح دادم با نظارت مسئولان باشد که بعدا...
بد ندیدم چند نکته در این بازگشت جدید بنویسم.نخست این که مسابقه داستان نویسی که شما مخاطب عزیز لطف داری ومدام از طریق ایمیل از ما درباره اش می پرسی به قوت خود باقی است.ما(من و دوستانم) دراین غیبت صغری سرگرم تدارک مقدمات آن مانند مذاکره با داوران برای تعیین دستمزد و ایضا تعیین جوایز بودیم.اما با این حال هنوز تاریخ برگزاری آن به طور دقیق معلوم نیست و امیدوارم تا یکی دو هفته دیگر معلوم شود.
دو دیگراین که این حقیر کمترین به نشانی وبلاگ شما سرمی زنم و نظرخودم را برایتان می نویسم.به باورم این کار راهی است برای برقراری ارتباطی دوسویه میان اهالی کلک شبانه و مخاطبانش.نظری را اگر برای شما می نویسم بگذارید به پاس مدتی زانوی شاگردی زمین زدن در حوزه ادبیات.خوشحال می شوم اشتباهی اگر دیدید که قطعا هم هست تذکر دهید.به دیده منت می پذیرم.
ضمنا مطلبی اگر دارید به نشانی ایمیل ما یعنی kelkeshabaneh@yahoo.com ارسال کنید تا در صورت همخوانی با سیاستهای برنامه با نام خودتان در برنامه خوانده شود.
در پایان قسمت هایی از متن امشب را که اجرا شد برای شما می گذارم تا بخوانید آنچه را شنیدید:
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،بن بست های انکار
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار(مرحوم حسین منزوی)
***
گویا این ماراتن را پایانی نیست.این که مردم کشور ترکیه فرهنگ ایران زمین را به نام خودشان بزنند و صدای کسی هم در نیاید.تا کی قرار است سران کشور ترکیه دست از تاریخ سازی بردارند ؟.تركيه موفق شد سال 2008 را بهنام محمود الكاشغري نامگذاري كند و درصدد است تا سال 2009 را بهنام حاج بكتاش ولي نيشابوري (بهعنوان شخصيتي ترك!) يا كاتب چلبي ثبت كند. باورتان می شود؟
سازمان علمي، فرهنگي و آموزشي سازمان ملل (يونسكو) پس از آنكه سال 2007 را بهنام "مولانا" - شاعر ايراني مدفون در تركيه - نامگذاري كرد، اكنون اعلام كرده دو سال پيش رو را بهنام شخصيتهايي از تركيه نامگذاري خواهد كرد، كه البته مدعي ترك بودن مولوي هم هست. يونسكو اعلام كرده، سال 2008 بهنام "محمود الكاشغري" - انديشمند و فرهنگنويس گويشهاي تركيه در قرن يازدهم - نامگذاري خواهد شد. همچنين سال 2009 نيز يا بهنام "حاج بكتاش ولي نيشابوري" كه نامش اغلب بههمراه مولانا ميآيد، خواهد بود؛ يا بهنام "كاتب چلبي" - انديشمند و جغرافيدان.
وزارت فرهنگ و گردشگري تركيه از هماكنون برنامهريزي براي اجراي برنامهها و پروژههاي مخصوص اين شخصيتها را آغاز كرده است تا شناخت جهاني را از آنها افزايش دهد.
حب و بغض را کنار بگذاریم.انصاف را مراعات کنیم.مقصر خودمان هستیم.ما این قدر دست روی دست گذاشتیم که آنها رودکی را تاجیک خواندند و بوعلی را ترک عثمانی لقب دادند.همین طور که پیش می رود تا چندی دیگر سعدی و حافظ و فردوسی رادر فهرست بزرگان آن دیارمی بینیم و احتمالا مثل حالا ککمان نمی گزد.احتمالا پی گیری این تاریخ سازی دل خوش می خواهد و خب،دل خوش سیری چند!
(موسیقی)
یادت ماند از کنارت رفت؟اصلا متوجه شدی دیگر بر سر جلسات شعر حضور ندارد؟آن پرستار با خودش گفت چرا او برای دیالیز به بیمارستان مراجعه نمی کند؟به قول خودش که گفته بود:«ناگهان چقدر زود دیر می شود.»
5 شنبه ای که گذشت مصادف بود با چهلمین روز در گذشت مرحوم دکتر قیصر امین پور. برنامه چهلم روز پنجشنبه 15 آذر از صبح ساعت 8 تا ساعت 17 ادامه داشت.
محمدباقر قاليباف شهردار تهران، محمدحسين ايماني خوشخو معاونت هنري وزارت ارشاد و ديگر مسئولان ارشاد به اين مراسم دعوت شده بودند. هماهنگيهايي با سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران و خانه شاعران انجام شد تا حدود 150 نفر از شاعران و هنرمندان از تهران به گتوند سفر كنند. و باز هم عنوان شد چهره های به نامی چون سهيل محمودي، حسامالدين سراج، محمدرضا عبدالملكيان، فريدون عموزاده خليلي و ساعد باقري از ديگر مهمانان حاضر در چهلمين روز در گذشت قيصر در شهرستان گتوند بودند.
رنج های من نگفتنی
رنج های من نهفتنی است...