یکم)«کنفسیوس»،اندیشمند ومتفکر بزرگ چینی به شاگردانش می گفت:«برای بزرگ جلوه دادن خودتان یا با اهمیت نشان دادن کاری که کرده اید ،هرگز ارزش های دیگران را زیر سئوال نبرید که در این صورت تنها ابلهان حرف های شما را باور می کنند.ماه،وقتی ماه است که آسمان خورشید ندارد.»این گفته ها را بارها،شاید به زبان ها و روایتی دیگر از سایر بزرگان شنیده ایم.حالا چرا بی مقدمه این جمله ها را نقل کردم؟دوستی که به تازگی از جشنواره داستان نویسی سمنان برگشته جمله ای را نقل قول می کند از یکی از داوران.جالب آنکه این جمله را چند نفر دیگر نیز گفتند ونگارنده این سطور بیش از پیش به چند مورد شک کرد.جمله یا در واقع اظهار نظر چه بوده؟
در مراسم پایانی جشنواره یاد شده سه داور در بخش نهایی حضور داشتند.یکی از آنها دوست عزیز ما جناب آقای ابوتراب خسروی بود.کسی که در کارنامه ادبی اش آثاری چون اسفارکاتبان و رود راوی هم وجود دارد.این دوست بزرگوار ما در اظهار نظری کم سابقه یا بهتر است بگوییم بی سابقه گفتند:«بیژن نجدی، شاعر بود نه داستان نویس.»دوست نداشتم از پیشوند«مرحوم» برای نجدی استفاده کنم که به پاس اثر قابل تاملی که بر جای گذاشته(یوزپلنگانی که با من دویده اند)از ما که مانند سایه زیر پا ها زنده ایم،زنده تر است.بگذریم.
چرا این اظهار نظر تا این حد غیر معقول به نظر می رسد،حداقل به نظر نگارنده.اگر نگویم مجموعه داستان یاد شده نجدی یکی از به یاد ماندنی ترین آثار ادبی ایران در عرصه داستان کوتاه است سخن به گزاف نگفته ام.از نظر نثر،تصاویر موجود در این کتاب،دقت داستان نویس در چیدمان عناصر داستان کوتاه کنارهم و غیره،این مجموعه یکی از شاخص های دهه اخیر به شمار می رود.این نظر قاطبه کسانی است که این عرصه را اندکی جدی تر دنبال می کنند.بد نیست نظر چند صاحب نظر را در این مورد جویا شوید.شاید هم قد سواد ما کوتاه باشد.
اما به چه چیز هایی شک کردم؟به این که بزرگی مانند ابراهیم گلستان چیزی از داستان نویسی نمی داند و اظهار نظر هایش بوی ریا می دهد.این که گلستان، داستان نویس نوپایی است که باید مجیز این و آن را بگوید بلکه در باره اش خوب بگویند.ابراهیم گلستان در کتاب «نوشتن با دوربین» که گفت وگوی پرویز جاهد است با او، در باره مجموعه داستان یاد شده و خاصه نویسنده مورد نظر(نجدی) می گوید:«چندی پیش مجموعه داستان یوزپلنگانی که با من دویده اند را خواندم.این کتابیکیاز بهترینها بودو نویسنده اش آدم با هوشی است.»احتمالا گلستان هم دچار توهم شده که نجدی را داستان نویس می داند.
بد نیست شما دوست عزیز که این مطلب را می خوانید در این مورد نظر بدهید که آیا نجدی با خلق اثری مانند یوزپلنگانی که با من دویده اند ،شاعر است یا داستان نویس.باشد که من هم از این سردرگمی نجات یابم.ایضا ابراهیم گلستان.خدا خیرتان دهد.
دوم)امروز آخرین روزی است که می توانید برای جشنواره داستان نویسی «قصه تهران»داستان بفرستید.خبرش را در پست های قبلی همین وبلاگ بیابید.
سوم)تو که خانهات شیشه ای است،به خانه دیگران سنگ ننداز.
یکم)سرانجام پس از ماه ها کش و قوس و بالا و پایین رفتن توانستیم بخشی از مطالبات خود را از روزنامه کارگزاران بگیریم والبته از خیر باقی مانده اش هم گذشتیم.
دوم)فردا برنامه ما در رادیو تهران مثل همیشه بخش های متنوعی خواهد داشت.حتما گوش کنید.ساعت 21.
سوم)تا چندی دیگر مجموعه داستان های ترجمه ام را به ناشر می سپارم .حدود یک سال است که وقتم را صرف ترجمه این داستان ها کرده ام.امیدوارم کهمجموعه دندان گیری باشد.از آن مجموعه دو داستان را برایتان این جا می گذارم تا بخوانید والبته نظر بدهید.
چهارم)برای شرکت در مسابقه داستان نویسی رادیو تهران هنوز هم وقت دارید.تا پایان بهمن ماه.داستان هایتان را به این ایمیل بفرستید:kelkeshabaneh@yahoo.com
*نصیبو موانوکوزیموزیسین، نقاش و داستان نویس اهل تانزانیا در آفریقا است.داستان هایش در جراید آمریکایی و اروپایی چاپ می شوند.
روزهای تابستان
خورشید کم کم طلوع می کرد. در حالی که تو رختخوابم تقلا می کردم نور خفیفی از پنجره ی نیمه باز اتاقم روی چشمان خواب آلودم می تابید.
بلند شدم و مثل گربه به بدنم کش و قوسی دادم؛ از ترس ارواح دور شب گذشته که در خواب دیده بودمشان.استخوان هایم اما به طرز عجیبی صدا کرد و لرزیدم.یک صندلی کهنه کنار تخت بود.طوری روی آن خم شدم که نتوانستم تعادلم را حفظ کنم.رادیو هنوز روشن بود و فضای اتاق سرشار از صدای گوینده ای که گزارش هواشناسی را با شور و شوق می خواند.داشت
می گفت که فردا تمام روز،هوا آفتابی خواهد بود و آسمان هم آبی.رادیو درست تا خود شب روشن ماند تا این که به خواب عمیقی فرورفتم.رویایی عمیق که تجسم آن غیر ممکن بود مرا بلعید.
برای تقسیم بندی زمان ، مرگ را تجسم کردم.دست های بی سر وصدای مرگ جذاب بودند.محاصره¬ام¬ کردند ¬و گردنم را طوری گرفتند که احساس تهوع کردم دلم به هم می خورد.سعی کردم جلو خودم را بگیرم تا بروم به طرف لگنی که گوشه ی اتاق کوچکم بود.یک لیوان¬نصفه را زود برداشتم وسر کشیدم و آب،لاجرعه از گلویم رفت پایین. بعد شیر آب را باز کردم تا قبل از این که سرم را بشویم و مغز سرم خنک شود، آبش خنک شود.
می توانستم صدای گوینده را بشنوم که می گفت ،نسیم ملایمی در حال وزیدن است و دریا هم در اکثر دقایق روز،آرام.
بیرون ،رو درخت ها،پرنده ها مشغول خواندن بودند. بین صدای دیوانه کننده ی عبور تراموا ها و ماشین ها از زیر درخت ها،مردم در حال رفتن به سر کارشان بودند.من در یک لحظه فکری به سرم زد.بعد آرام در حالی که انگاراز خلسه بیرون می آمدم افکاریک روزجدید به ذهنم آمد. روزی که در کمین بود و می توانست مرگی به همراه داشته باشد.یک مکاشفه.مرگ در خیابان ها بود و کسی به آن توجهی نداشت.برای این که به نظر می رسید،هیچ کس، دیگری را نمی شناسد. هنوز هم انگار هر کسی در خیابان قدم می زند.این خیابان ها مکمل قسمتی هستند که بزرگی اش فقط با خود مرگ سنجیده می شود.
سرم هنوز خیس بود. گام هایم را به طرف تخت خواب برداشتم، رویش نشستم.تخت خوابم غژغژ می کرد و من ولو شدم روی روتختی کهنه صورتی و به برگ ریزانی که آرام روی¬سقف جریان داشت،نگاه کردم.حالا پرنده ها با صدای بلند تری آواز می خواندند و من سرانجام توانستم صدای زنی را بشنوم که با فرزندش حرف می زد.از پنجره بیرون را نگاه کردم.آسمان آبی بود با ابرهای به هم پیوسته ی سفید که آرام در حرکت بودند. دودکش آجرقرمزهمان¬جا بود، مثل همیشه. دیوارهای زهواردررفته اش بلندترازساختمان های اطراف بودند.دودکش به وضوح علیه آسمان آبی بود.شبیه بنای یاد بودی که سکوتش را از محیط،وام گرفته باشد.پشت سرش یک تپه ی سبز دیدم با چادرهایی که روی آن واقع شده بود.در سمت غربی تپه،ردیفی از خانه های چوبی با سقف های قرمز وخانه هایی که بخش هایی از آن پشت درخت های کاج مخفی شده بود.
از طبقه پنجم که اتاقم درآن بود،توانستم بخش بیشتری¬از شهر را ببینم با خطوط راه آهن که عبور و مرورآن هامثل نوعی هرج و مرج بود.صبح،ایستگاه شلوغ بود.قطاری داشت تغییر مسیر می داد و یکی از کارگرها مشغول راهنمایی راننده بود.کارگری که شلوار آبی پوشیده و کلاه لبه دار قرمز سرش بود،پرچم زردی را حمل می کرد که با آن به راننده ی قطار علامت می داد.توی دست راستش میله آهنی محکمی نگه داشته بود که از آن فاصله ی دور شبیه اسلحه ای بود که می توانست هر کسی را با کوچکترین ضربه ای از پا در آورد.
می توانستم او و حرکاتش را از پنجره ببینم.آپارتمانی قدیمی که من در آن اقامت داشتم فقط یک بلوک تا ایستگاه راه آهن فاصله داشت.دودکش هیچ دودی را بیرون نمی داد.پنج شنبه بود و کارخانه ی قهوه،تعطیل.هر چهار شنبه و جمعه،دودکش انگار دودی خاکستری بالا می آورد که بویش مشمئز کننده بود.دود،شبیه همسایه ای تنبل،تمام روز آن بالا آویزان بود. مثل وصله ای ناجور که به فیلم نامه اضافه می شود.
بعد ناگهان،هر چیزی غمگین شد.مرد،با پارچه¬ی زرد توی دستش،پیرتر و غمگین تر به نظر رسید. رنگش هم پریده بود.درختان کاج که چشم انداز خانه ها بودند،غمگین و ویران شده به نظر می¬رسیدند.قطارهای منتظردر ایستگاه شبیه تابوت های موتوری بودند. تجمع کوچک مردم را می دیدم که در ایستگاه ساکت ایستاده و به نظر مدت ها بود که مرده بودند و کسی تلاش نمی کرد آن ها را به زندگی بر گرداند.و من به آشپزخانه ی خالی برگشتم.عمیقا در تفکر و آرامش در قبال رفتارهای گوناگون نسبت به مرگ.
□
چيزي از ورودش به كافه نگذشته بود. يك ليوان مشروب گرفت و ميزي را نشان كرد كه از قضا من هم نشانش كرده بودم. ليوان در دست راستش بود و يك جفت دستكش خاكستري در دست ديگرش.
بشاش و سرحال از اين سر كافه به آن سررفت. از جلو جماعتي رد شد كه مشغول نوشيدن و پچپچ كردن و سيگار كشيدن بودند. ميزی خالي پيدا كرد. با این دست و آن دست کردن صندلي را كشيد به طرف خودش.
كت قهوهاي اش را در آورد و نشست. صداي قورت دادن آب دهانش را ميشنيدم، واضح. چشمانش گله به گله كافه را برانداز كردند و آخر سر رو ليوان خودش ميخكوب شدند. باز هم صداي قورت دادن آب دهانش را شنيدم. اين بار با جرعههاي درست و حسابي شروع كرد به نوشيدن مشروبش.
لب و دهانش را با پشت دست چپ پاك كرد. از موهاي جو گندمياش توانستم حدس بزنم بيشتر از پنجاه سال دارد. چين و چروكي كه در صورتش نقاشي شده بود كمي ابلهانه به نظر ميرسيد. شبيه هيچ كدام از ما نبود.
فضاي كافه مثل هميشه مشوش بود. او سرد و خاموش در فكر بود. چند لحظه بعد وقتي داشتم به غريبه فكر ميكردم، ديدم با تكان دادن سر مشغول تائيد چيزي است كه تو ذهنش بيتوته كرده بود. حركات سر و دستش، شبيه كسي بود كه داشت مسالهاي را براي كسي كه فقط خودش ميتوانست ببيندش، توضيح ميداد. فكر كردم از همسرش جدا شده يا با رئيسش اختلافي پيدا كرده. البته ميتوانست چيزي هم نباشد.
اما كاملا معلوم بود كه ذهنش مشغول است. انگار بدجوري دندانهاي زندگي مشغول خرد كردنش بودند. من محو انعكاس تصوير خودم تو آينه ی ديوار مقابلم بودم. خودم را ديدم كه آن جا نشسته و مشغول نوشيدن چاي است و ذهنم، سرگردان رها شده، بدون مقصد منتظر زمان شكار.
داشتم خودم را تماشا ميكردم كه ديدم تمام بدنم مور مورشد. اين حس از سمت چپ بدنم شروع شده بود. اطرافم را نگاه كردم. مردي ريشو به من نگاه كرد. قبلا در شهر ديده بودمش، اما نميدانستم كجا. خوب ديده نميشد. نگاهمان اتفاقي به هم افتاد. خواستم چشمك بزنم اما بلافاصله منصرف شدم. طوري نگاهم كرد كه انگار جاسوسی بيگانه هستم.
غريبه را در هاله اي از دود نميتوانستم ببينم. بدون اين كه بداند، نگاهم به او بود. همين كه زير نظرش گرفتم، از جا بلند شد. لابهلاي حجم شناور دود و زير لامپ نئون به نظر ميرسيد كه دوباره آفريده شده است. صحنه ی زيبايي بود. از رو صندلي كه بلند شد نيمي از ليوانش خالي شده بود.
طوري در احاطه دود سيگار بود كه ميشد تصور كرد استاد يوگاست،نشسته بر قله ی كليمانجارو در حال تمركز.
حواسم را جمع كردم. از گوشه ی چشمم ديدم كه حتي مرد ريشو هم ـ همو كه سمت چپ نشسته بود ـ غريبه را با دقت زير نظر گرفته است. در حقيقت ما دو نفر بوديم رو يك صندلي كه از دو جهت مختلف غريبه را ميپاييديم. سه نوازنده جاز، آهنگ ملايمي را رو صحنه اجرا ميكردند. چند دقيقه بعد پيشخدمت آمد و ميز را تميز كرد. دوباره كه نگاه كردم ديدم بلند شده و رفته است. رو ميز، جائي كه قبلا او نشسته بود، حالا يك ليوان خالي بود و يك زير سيگاري. به جز شفافيتي كه در ليوان رو ميزش ديدم، فضاي اطراف ميز همانطور مبهم بود كه پيش از ورود غريبه آن را حس كرده بودم.
امشب طبق روال شنبه شب ها در رادیو تهران برنامه داشتم.می خواستم این شعر زیبا را از شمس لنگرودی دوست داشتنی بخوانم.دو صد افسوس که نشد.اما این جا که می توانم منتشرش کنم.چه باک.
ما به شما ياد مي دهيم
كه چه چيزي را ندانيد
و كدام خاطره ئي خوشتر است .
اينطوري كه شما مي بينيد
اصلا به صلاح تان نيست
اشك
اينطور كه شما مي ريزيد _ قطره قطره _
اصلا معنا ندارد.
به غلغل چشمه نگاه كنيد
مگر از اندوه است !
و ما به شما ياد مي دهيم
كه چه رؤياهائي چه زمان هائي خوشتر است
در صورت مردودي
البته چاره نيست
به جهنم نيز مي رويد .
پايان تنفس !
به سلول هاي تان برگرديد.
راستش را بخواهید نمی خواستم در این وبلاگ بیش از این درباره کارگزاران و حکایت کثیف آنها دیگر چیزی بنویسم تا این که دیدم دوست و همکار سابقم(فرهاد فرجاد) در روزنامه یاد شده،مطلبی را نوشته و روی وبلاگش گذاشته.بد ندیدم این مطلب را بگذارم تا بخوانید و ببینید جامعه و مثلا نخبگانی که یک حزب را تشکیل می دهند با روزنامه نگار جماعت چگونه رفتار می کنند.یکی می گفت:«... روزنامه،نبض دموکراسی در جامعه است....»بخوانید و ببینید چگونه با این نبض رفتار می شود:
***
من، ریحانه مظاهری، یاسین نمکچیان، فرزین شیرزادی، هاشم اکبریانی، علیرضا کیوانی نژاد، نگین بهکام، محسن فرجی و ایمان مهدیزاده ۹ نفری بودیم که بی حیایی کارگزاران در نپرداختن ۳ ماه حقوق معوقه و تسویه حساب را بر نتابیدیم و راه به شکایت بردیم. پس از ۲ ماه اصرار ما و انکار کارگزاران سرانجام دادگاه رای به نفع ما داد و حکم کرد که روزنامه مطالبات ما را بپردازد. به طور متوسط دست هر کدام از ما را مبلغی در حد ۱ میلیون و ۳۰۰هزار تومان - کمتر یا بیشتر - می گرفت. اما ماسه فروشها درست در آخرین روز از مهلت ۱۵ روزه اعتراض، به طرزی ابلهانه معترض حکم ها شدند که مثلا طلب فلانی نه ۰۰۰/۳۳۰/۱ که ۰۰۰/۳۱۵/۱ تومان است و به این ترتیب با موکول شدن وقت بعدی دادگاه به ۲۸بهمن با زمان بازی کردند. جالب آنکه به دلیلی که در ادامه می خوانید به حکم یاسین نمکچیان و ریحانه مظاهری اعتراضی نشد. پس قاعدتا این دو می توانستند با حکم دادگاه مبلغ را دریافت کنند. اما یاسین داستان را این گونه تعریف می کند:
شخصا به سراغ سجادیان رفتم. تا فهمید به حکم ما اعتراضی نشده مسوول امور مالی را فراخواند و برآشفت که: چرا به حکم این دو اعتراضی نشده؟
طرف سرخ و سفید شد و گفت : اینها را از قلم انداخته ایم...
سجادیان گفت: اعتراض کنید بلکه دو سه ماهی را جلو بیفتیم.
گذشت تا چند شب پیش که سجادیان با من تماس گرفت و گفت: تو رو به خدا بین خودمان بماند ولی مساله شما را می توانیم دوستانه حل کنیم.( مشخص است که کارگزاران خیال خام اعتراض به حکم را با خود به زیر لحاف برده چون وقت اعتراض ۱ ماه پیش گذشته بود).
خلاصه اینکه حضرت آقا پیشنهاد داده یاسین ۴۰۰هزار تومان از حق خود کوتاه بیاید و کاملا مخفیانه و بی سر و صدا برود روزنامه و پولش را بگیرد.
داستان تهوع آوری است. به خصوص اینکه تمام دعوا بر سر چندرغاز است. اما افسوس که ما چند نفر و نصفی، نه دلال بازاریم، نه سر و سری با میادین نفتی و مناقصه های میلیاردی داریم، نه ماسه می فروشیم، نه از قبال تحزب و باند بازی به کرسی مجلس چشم دوخته ایم، نه از قمپزهای مطبوعاتی سفر آلمان به ما ماسیده، نه در همشهری و جام جم لحاف و تشک پهن کرده ایم تا در پاسداران و جردن صاحبخانه شویم. ما یک مشت میرزا بنویسیم که تن به دلال مسلکی نداده ایم و همین چندرغاز فتیله فانوسمان را چند ماهی روشن نگه می دارد. زیر خاکی ها ، کرم های خاکی، سرانجام زیر آفتاب تفتیده خواهند شد و همین امیدی است برای ادامه راه...
اول)امشب بعد از دو هفته برنامه نداشتن فرصت این را دارم که بار دیگر پشت میکروفون برنامه کلک شبانه بنشینم و با مخاطبان این برنامه گپی یک سویه بزنم.اگر دوست دارید می توانید برنامه ما را در شبکه رادویی تهران ساعت 9 شب به گوش جان نیوش کنید.
پنج شنبه بالاخره آخرین گفت وگوی کتابم را تحویل ناشر دادم.کتابی که قرار است بدون حرف پیش درباره زندگی بیست و چند نویسنده چاپ شود و در اختیار علاقمندان به ادبیات قرار گیرد.از این کتاب گفتم بد نیست به نکته ای اشاره کنم که به اندازه یک دوره دانشگاهی برایم ارزشمند بود.سرگرم ترجمه گفت و گویی بودم که با ای ال داکتروف انجام شده بود.همو که صاحب رمان های کم نظیری مانند رگتایم،بیلی بات گیت و قدم رو است.این آخری تا آنجا که من اطلاع دارم هنوز در ایران ترجمه نشده اما دو تای اولی را استاد دریابندری ترجمه کردند که دستشان درد نکند.
داکتروف در این رمان به زندگی ژنرال شرمن،یکی از نظامیان معروف و مشهور تاریخ جنگ های داخلی امریکا پرداخت و در نهایت همین رمان بود که جایزه پن/ فاکنر را دیگر بار به او هدیه کرد.او در گفت و گویی که ترجمه کردم مقابل پرسش عجیبی قرار می گیرد.خبرنگار از او می پرسد،شما پرزدینت بوش را در جایی یک انسان ابله خطاب کردید.امکان دارد این جا مقایسه ای داشته باشد بین او و ژنرال شرمن.داکتروف هم می گوید:« در این کتاب گذرگاهی درباره ناتوانی درک مقوله مرگ وجود دارد و آن جایی است که شرمن تک گویی می کند(با خودش حرف می زند) درست جایی که افرادش قلعه ای را تسخیر کرده اند پیش از ورودشان به ساوانا.عدهای از سربازان که از آن قلعه مراقبت می کردند خودشان را در کنار پیکر دیگر سربازانی که در راه دفاع از قلعه کشته شده اند به خواب می زنند.شرمن یک فنجان نوشیدنی می نوشد،سیگارش را می کشد و به تفاوت های میان خواب و مرگ می اندیشد اما چیزی دستگریش نمی شود.و این که درک نکردن مرگ چقدر سخت است.بعضی از مردم برای نفهمیدن تلاش می کنند اما دیگران نه.»
بعضی وقت ها درک نکردن پدیده ها خیلی سخت تر از درک آنهاست.
دوم)چند سال پیش در یک هفته نامه کار می کردم به نام ایران جمعه.مسئول صفحه ادبی بودم .همان هفته نامه ای که با جریان سوسک و کاریکاتور مانا نیستانی کلی جنجال به پا کرد.بگذریم.روزی که م.آزاد فوت کرد نمی داستم چه مطلبی برایش بنویسم.اما یادم آمد یکبار او را جایی دیدم و سرگرم خواندن این شعر برای اطرافیان بود.مطلبم را با این شعر شروع کردم.بد ندیدم این جا نقلش کنم.شما شما هم با این شعر زلف گره زدید.
من از پریشانی ها
سخن نمی گویم
بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دریا نشستن است
و رازی نگفتن است
نه گفتن
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم ؟