چند روزی از پایان کارنمایشگاه تهران گذشته.نمی دانم نبشتن این یادداشت یا گزارش واره محلی از اعراب دارد یا نه.اما نتوانستم خودم را راضی کنم آنچه دیده ام فقط پیش خودم باشد و برای خودم.پس، از بیست و یکمین نماشگاه کتاب می نویسم که برای نخستین بارتجربه ای گران بها در اختیارم گذارد.
امسال برای نخستین بار به دعوت یکی از دوستان،مهمان غرفه ناشری شدم.در واقع از من خواسته شد با حضور در این غرفه با مردم گفت و گو کنم و احیانا اگر فردی درباره کتابی توضیحات بیشتری خواست برایش در حد سوادم توضیح دهم.فرصت مغتنمی که شاید تا آخر عمر دست ندهد در چنین بزنگاهی با مردم به گپ و گفتی دو سویه بپردازم.(بگذریم از این که سال هاست در رادیو با اجرای برنامه ای زنده با مخاطب در ارتباطم اما آن ارتباط کجا واین کجا).چون می ترسم زیاده گویی کنم آنچه را دیده ام درکوتاه ترین جملات می نویسم:
1-نمایشگاه کتاب جایی است برای گذراندن اوقات فراغت و احیانا خرید اقلامی چون پوستر،تی شرت و چیزی به نام کتاب.
2-دستشویی نمایشگاه جایی است برای به رخ کشیدن انعطاف بدنی نفر بغل دستی که پایش را بلند می کند،می گذارد توی دستشویی و با خیالی راحت میشوید.از توصیف موسیقی متن زبانم الکن است.
3-مصلی بهترین جا برای گریز از دست کسانی است که نمی خواهید برای مدتی شما را از طریق موبال گیراندازند.در این نمایشگاه حتی «دیوید کاپرفیلد» هم نمی توانست از موبایل وسیله ای تزیینی بسازد که خب این مهم به مدد نبوغ دست اندرکاران صورت گرفت.شما بگویید به به عجب نمایشگاهی،ما هم می گوییم به به عجب نمایشگاهی.
4-تعریف امکانات نمایشگاهی برای آنها که می خواهند در کنکورسال آینده شرکت کننده این است؛چند دست آفتابه و لگن و دیگر هیچ.به عبارتی امکانات یعنی خاکی بودن و روی زمین نشستن(چون جایی برای نفس تازه کردن نیست)بنابراین این نمایشگاه با امکاناتش به آدمی درس خاکی بودن می داد و ما غافل بودیم.
5-شورای شهر تهران 3 میلیارد تومان به لبنان کمک می کند(این یکی ربطی به نمایشگاه نداشت اما از سوزش دلم نوشتم)
6-مهندسی فکر یعنی این؛ ۲۸ ناشر امسال انتشار ۲۸ ترجمه مختلف را از یک کتاب پیگیری کردهاند. این کتاب که «راز» نام دارد و نسخه اصلی آن توسط نویسندهای استرالیایی به نام روندا برن تالیف شده ، امسال توسط برخی ناشران ایرانی منتشر شده و بیش از ۲۵ ناشر دیگر نیز آن را برای دریافت مجوز انتشار ارائه کردهاند. این ترجمهها باعناوین مختلفی چون «راز پنهان»، «راز»، «راز هستی»، «راز شکرگذاری» و «راز، استادان بزرگ جهان راز موفقیت را آشکار میکنند» برای کسب مجوز به وزارت ارشاد اسلامی ارايه شدهاند.
ترجمه جمشید هاشمی توسط نشر تجسم خلاق، ترجمه فروزنده شاملو توسط نشر نوربخش، ترجمه الهه مرعشی توسط نشر حافظنوین، ترجمه و تلخیص فرشید اقبال توسط نشر اقبال، ترجمه منیژه جلالی توسط نشر البرز، ترجمه هنگامه آذرمی توسط نشر مس، ترجمه رویا منجم توسط نشر علم، ترجمه نگار مختاری توسط نشر رسا، ترجمه آتوسا قریشی توسط نشر کلکآزادگان، ترجمه نازنین ابراهیمی توسط نشر نسل نواندیش، ترجمه علیرضا ساعتچیان توسط انتشارات روانشناسی و هنر، ترجمه نفیسه معتکف توسط نشر لیوسا، ترجمه در سالهای اخیر انتشار ترجمههای ضعیف و پدیده کتابسازی در میان کتابهای روانشناسی به معضلی جدی در بازار کتاب ایران تبدیل شده است. فرشید قهرمانی توسط انتشارات پردیس دانش، ترجمه مریم ظهیر توسط نشر آسیم، ترجمه گیسو ناصری توسط نشر قصهگو، ترجمه ز.اسبقی توسط نشر نقش لطیف، ترجمه مریم واثقی پناه توسط نشر سبزان، ترجمه سپیده سپیدهدم توسط نشر دانشگران محمود، ترجمه نغمه داودی صوفی توسط نشر کتابسرا، ترجمه تبسم آتشینجان توسط نشر حوض نقره و ترجمه دلآرا قهرمان توسط نشر بهجت، از جمله این ترجمهها هستند.
همچنین نشر راشین نام «اسماعیل حسینی(و دیگران)» را به عنوان مترجم این کتاب درج کرده است. نشر امید از حسین پور آقاسی به عنوان مولف و مترجم این کتاب نام برده است و نشر پیکان این کتاب را «راز ۲» نامیده است. علاوه بر این، انتشار ترجمه مریم واثقیپناه از این کتاب که انتشار آن توسط انتشارات سبزان پیگیری میشود، پیشتر به طور کامل در یک وبلاگ اینترنتی منتشر شده است. از میان این ناشران تاکنون چند ناشر موفق به انتشار این کتاب شدهاند و مابقی، انتشار این کتاب را پیگیری میکنند. انتشارات حوضنقره، اولین ناشری است که این کتاب را با عنوان «راز، کتاب شکرگزاری» منتشر کرده و اکنون در کمتر از یک سال موج ترجمههای مختلف از همین کتاب به کتابفروشیهای ایران سرازیر میشود(منبع:ایبنا)
7-نمایشگاه جایی است که خانمی با دختر بیست و اندی ساله اش به غرفه ما مراجعه می کند و در حالی که جای سوزن انداختن نیست می گوید:«یک چیز دسته دار دارید که کتابم را بگذارم توش؟»مراد از چیز دسته دار،نایلون دسته دار بود که پس مشرت با اکثریت آراء،تصویب شد.
8-ترتیب حروف الفبا چنین بود که نشر ققنوس در راهرو ناشران(ر) قرار داشت.
9-کتاب خوان حرفه ای کسی که بیش از بیست دقیقه با شما چانه می زند که دنبال خرید رمانی است که جایی برای تامل داشته باشد.
*بفرمایید ،در خدمتم.
**یه رمان می خوام که خوب باشه.چرت وپرت هم نباشه.
*شما رمان خوان حرفه ای هستید؟
**بله.
*بسیار خب.لطفا به من بگید تا حالا از کدوم نویسنده رمان یا داستان خواندید تا ببینم نزدیک به نثر یا فضای داستانی او چیزی سراغ دارم یا نه.
**آقای محترم.یه بارگفتم من خوب می خونم.تمام کتاب های مودب پور را خوانم و الان هم دارم رمان... نسرین ثامنی را می خوانم.
*راستش را بخواهید ما در این حد کتاب خوب نداریم اما خوشحال شدم با خانم روشنفکری چون شما آشنا شدم!
10-مجوز نشر یعنی این که کتابی را منتشر کنید ولی پخش نکنید چون خودمان می آییم و جمعش می کنیم.تمام کتاب های صادق ها از نوع هدایت و چوبک جمع شدند.
11-نمایشگاه جایی است درک منطق گفتمان؛یعنی مبتنی بر پاسخ شما،پرسش دوباره ای مطرح می شود:
*شما این جا فقط رمان و مجموعه داستان دارید؟
**بله دوست من.
*گسسته دو را می خواستم با ریاضی عمومی!!!
12-نمایشگاه جایی است برای این که یکی از دوستان روزنامه نگار را ببینی و به تو بگوید تمام حق وحقوقی که از روزنامه گرفتی،مرهون زحمات او و سایرین در انجمن صنفی بوده.با این تفاسیر ما توهم زدیم که 25 نفر شکایت کردیم،وکیل گرفتیم،داد زدیم و بعدا با کلی کم و کسر پولمان را گرفتیم.ما توهم زدیم که کسی از روزنامه با بچه ها تماس گرفت و گفت،یکی از شما ها آمده و گفته تمام پولتان را گرفتید و ما اصلا روحمان هم خبر نداشت!
13-نمایشگاه جایی است برای پی بردن به مفوم و ماهیت جهان سوم.
به این فکر می کردم در کشوری مانند فرانسه این بستر وجود دارد که آدمی مثل «ژان ژنه» از طراری به نویسندگی روی آورد.از ژنه گفتم یاد تمام دربه دری هایش افتادم.یاد این که ...بگذریم.در همان فرانسه، ژنه توانست با نوشته هایش چنان تاثیری برادبیات آن سرزمین بگذارد که فیلسوف بزرگی مانند «سارتر»کتاب«ژنه مقدس»را برای اونوشت؛حتیخود ژنههم نمی دانست،بتی که می پرستد،کتابش را به نام او نوشته است.این خبر بعد ها به گوش ژنه رسید و ...باقی ماجرا را خودتان با اندکی مطالعه دریابید.
مراد از نوشتن این چند خط،ژست تفاوت نیست؛این که بگویم در میان این همه نویسنده ،ژنه را دوست دارم،که چندان هم پر بیراه نیست،اما نه این که جهد کنم نشانی از تفاوت با دیگران بر جا گذارم ،که مقصود از نوشتن ،انعکاس این خبر تکان دهنده است.خبری که روی خروجی خبرگزاری مهر قرار گرفت تا بار دیگر ثابت شود مشکل کنونی،نویسنده نیست بلکه اساسا نوشتن جرم است.
و چه زیبا جنتی عطایی،یگانه مرد ترانه ایران می گوید:«...وقتی گفتن یه گناه بود/مثل دیدن یا شنیدن/گفتنی ها رو می گفتیم/اگه فرصت یه نفس بود...»پس باید گفتنی ها را گفت.
این خبر خبرگزاری مهر را بخوانید،قضاوت با خودتان.بعدا حساب کنید در این سرزمین اگر ژنه بود،نویسنده می شد یا ...
چند سال پیش که در روزنامه ایران کار می کردم و هنوز این جریده آبرویی داشت،برای گپی دوستانه به خانه دکتر شاهین فرهت رفتم.نیازی نیست درباره او بنویسم که معاونت دانشکده موسیقی دانشگاه تهران است و یکی از باسواد های این عرصه که البته مدرکش را از ایران نگرفته و می شود به دکترایش اعتماد کرد.دکتر که به تازگی از سوئد برگشته بود(او چند ماه از سال را در این کشور به تدریس موسیقی می پردازد)حرف جالبی زد.گفت:«وقتی گوشت را به خوب شنیدن عادت دهی،خودکار عمل می کند و نمی گذارد هر نابه جایی به گوشت برسد.»
امشب سرگرم خواندن اشعاری از احمد رضا احمدی بودم و به حرف شاهین فرهت رسیدم؛این که چرا پس از خواندن شعری از امثالاحمدی،شعر دیگری به گوش راه نمی برد.برای این که شما را در حظ خود سهیم کرده باشم این شعر را از او می نویسم:
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
داستان تکان دهنده ای دارد این استاد چخوف در همان مجموعهای که احمد گلشیری ترجمه کرده است.نام داستان هست،سوگواری.نمی دانم این داستان را خواندید یا نه.اگرنخواندید حتما بخوانیدش تا اوراد سحر آمیز چخوف را از میان سطورش حس کنید.داستان از درد به ظاهر ساده ای حرف می زند به نام تنهایی،بخوانیدش بی کسی.یک سورچی پسرش را از دست داده و حالا تلاش می کند با مسافران کالسکهاش سردرد دل را باز کند.اما کسی گوشش بدهکار نیست.هر بار که او می خواهد در باره مرگ پسرش با کسی حرف بزند یا می گوید حواست به کارت باشد یا این که،زود تر برو و خفه شو که حوصله ندارم.پیر مرد درمانده از هر جا،تو گویی در جهان پیرامونش گوش شنوایی نیست،وامانده در دردی عظیم،به ایستگاه بر می گردد.می رود گلوییتر کند اما پول کافی هم ندارد؛حتی پول ندارد برای اسبش علوفه بخرد.اما مهم نیست چون او بالاخره گوشی برای شنیدن حرف هایش پیدا کرده،همان اسب.او از دردش برای اسب می گوید و ...
داستان چخوف را حتما بخوانید و به این گزیده نویسی اکتفا نکنید.قصدم از نوشتن این داستان اما چیز دیگری است.نمی دانم برای وبلاگی که حالو هوای ادبی دارد چنین مطلبی مناسب است یا نه.امروز به چشم خودم در هزاره سوم این داستان را در نمایشی «رئال»دیدم.رئالیسمی اجتماعی که جای تاسف داشت.پسری حدودا بیست ساله با سرو وضعی مرتب کنار خیابان(تخت طاووس،روبهرو هتل بزرگ تهران) ایستاده بود و مثل ابربهاری اشک می ریخت.موبایلش در دستش بود.چند دختر دبیرستانی از کنارش رد شدند و رفتند.اما نه،نرفتند.برگشتند.یکیشان رفت جلو.خوشحال بودم ازاین که سرانجام در این خیابان که انگار به ویترین بی اعتنایی آدم ها می مانست،کسی پیدا شده به حرفش گوش کند.دخترک اما به پسر گفت:«چی شده؟جواب رد داد بهت؟با کسی دیدیش؟بی خیال...»جای سه نقطه یک کلمه است که نشد بنویسم.
پسر سرش را هم بلند نکرد.بقیه دختر ها دوستشان را صدا کردند و گفتند:«گریه نکن ضایع.»
آنها رفتند.رفتم جلو تا با پسر حرف بزنم.نه گدا بود نه از خانه رانده شده.
_چرا گریه می کنی؟
_هیچی بابا.پدرم داشت رانندگی می کردزد به یه زنه.الانم بردنش کلانتری.
_خب.زنه ؟
_بردنش بیمارستان.
_طوری نیست حالا که.این طوری زانوغم گرفتی گفتم واقعا اتفاق بدتری برات افتاده.باباتم با سند می یاد بیرون و ماشین اگه بیمه باشه مشکلی نیست.
_نه.برای این ناراحت نیستم.من ترم پیش نرفتم دانشگاه،بابام فهمید.داشت تو ماشین سرم داد می زد که...
چند نقر دیگر هم جمع شدند.پسرحالا دیگر گریه نمی کرد.آرام تر بود.راهیش کردیم رفت خانه.عاقله مردی که او هم با پسر حرف می زد بعد از رفتش گفت:«این بچه چقدر تنها بود...»
رفتم دفتر مجله.هر کاری کردم چیزی بنویسم نشد که نشد.دیدم بی خود نیست تو شهر ما پارک ها را رو دیوار می کشند آن هم بدون نیمکت.پسری که من دیدم خیلی تنها بود.جوری خودش را سرزش می کرد که فاصله چندانی تا سکته کردن نداشت.وقتی رفت،جای نگاهاش رو صورتم مانده بود.
یکم)نمی دانم نوشتن یک ترانه انگلیسی در وبلاگی ایرانی مرسوم است یا نه.نمی دانم چند نفر از بازدیدکنندگان این وبلاگ می توانند معنی این ترانه را درک کنند.برای من اما این ترانه که توسط گروه رویایی «پینک فلوید» اجرا شد چیزی فراتر از یک اثر هنری است.هر بار که می شنوم کسی در ضبط خورویش آن را به دیگران هدیه می کند از خودم می پرسم آیا او معنی این ترانه را می داند یا در سایه توهمی روشنفکرانه ایستاده و جلوتر نمی رود.آیا اصولا شنیدن یک ترانه خارجی،ژست روشنفکری است؟اصلا لذت موسیقی با درک مفهومترانه رابطه دارد؟آیا اگر موسیقی خارجی گوش کنیم،کسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی می گیرد؟
امشب وقتی سرگرم ترجمه داستانی برای مجموعه نخستم هستم باز هم این ترانه را گوش می کنم.پیشنهادم به شما این است برای یک بار هم که شده به این ترانه گوش کنید؛شاید دل تنهاییتان تازه شود.نام این ترانه هست
Hey you
دوم)عباس معروفی در رمان سمفونی مردگان می نویسد:«تنهایی را می شود فقط وسط جمعیت حس کرد.»
Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, don’t help them to bury the light
Don’t give in without a fight.
Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I’m coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you, standing in the road
Always doing what you’re told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don’t tell me there’s no hope at all
Together we stand, divided we fall.