همیشه همین طور است؛از یک شاعر چند شعردر قله شهرت و مردمی بودن باقی می ماند و بسیاری دیگر،به رغم خوب بودن،به سرنوشت آرش در ادبیات ایران دچار می شوند.بخشی از شعری را این جا می گذارم از پابلو نرودای بزرگ.این شعر بلند را احمد محیط ترجمه کرده و من تنها بخشی از آن را برای مزه مزه کردن پیش رویتان قرار می دهم.امیدوارم حریص خواندن باشید و بگردید تا تمام آنرا پیدا کنید و بخوانید:
پای کودک هنوز نمی داند یک پاست،
می خواهد یک پروانه باشد یا سیب.
از این پس سنگ ریزه ها،خرده شیشه ها،
خیابان ها،پلکان،
خاک سخت جاده،
پی در پی به پا می آموزند که نمیتواند پرواز کند،
نمی تواند چونان میوه گردی بر شاخسار باشد.
پای کودک،
مغلوب،در نبرد
به زیر آمد
و محکوم به زیستن در کفش شد...
چند روز پيش اين فرصت نصيبم شد تا با مژده دقيقي به گپ و گفت بنشينم.مترجم توانمند و نام آشنايي كه واقعا مانند كنيهاش،دقيقي،دقيق است و منضبط.انضباط در ترجمه و دقت در پيدا كردن اثري كه براي خواننده جذاب باشد،از مولفههاي خاص آثار اوست.با او از هر دري سخن گفتم و آخر سر،قرار شد متن گفت و گو را در روزنامه حيات نو چاپ كنم.متن را همين جا هم خواهم گذاشت.
عطف حرفهاي ما،نه به محوريت كار دل يعني ادبيات، كه بيشتر كار گِل بود.وقتي خانم دقيقي از من سراغ داستان هاي ترجمه شده ام را گرفت كه پيشتر با او دربارهاش حرف زده بودم ، حرفي براي گفتن نداشتم.خوشحال بودم از اين كه او با تمام مشغله اي كه دارد،فراموش نكرده كه پذيرفته،داستان ها را پيش از چاپ بخواند و نظرش را بگويد؛اما ناراحت شدم از اين كه چقدر كار گِل سرم ريخته كه نمي توانم با جمعيت فكر به كاري بپردازم كه دوستش دارم.به قول زنده ياد عمران صلاحي،تمام كارهايم شبيه دايره شده،بي قاعده.
هنگام برگشت،به اين فكر كردم كه در روزنامهها و مجلات ، چند اسم مستعار دارم؟واقعا عرصهاي مانده كه با ابزار ترجمه به سراغش نرفته باشم؟مگر نه اين كه يك مترجم بايد در يك عرصه ساعي باشد تا بر همان كار سوار شود؟پس چرا در مورد من و امثال من اين طور نيست؟چقدر مطلب اقتصادي ترجمه كنم؟تا كي بايد بروم سراغ مطالب سياسي؟ديشب هم كه تهيه مطالب يك بروشور آرايشي به من پيشنهاد شد؟خدا را شكر كه براي كشيدن آب حوض نيازي به دانستن زبان انگليسي نيست وگر نه پيشنهاد اين يكي را هم مي گذاشتند روي ميز كارم.
رماني كه سرگرم ترجمه اش هستم،به قدر كفايت پيچيدگي دارد اما هر شب كه كوله باري از واژگان نامانوس حوزههاي ديگر به سراغش مي روم ،مانند كسي كه يك بار آميزش جنسي داشته و ديگر حداقل براي چند ساعت كششي در اين كار نمي بيند،كششي براي ترجمهاش در خودم نميبينم.همان جاي اول ماندهام؛«براي گفتن من ،شعر هم به گِل مانده.»
درد آورد تر اين كه ميبينم فرصت مطالعه شبانهام به يك ساعت تقليل يافته.گوشت صدا كند آقاي بهنود كه مي گفتي،هر شب چند سطل آب در چاه مغز بريزيد تا فردا دستتان توي پوست گردو نماند.كجايي كه ببيني با قطره چكان هم در آن چاه آب نمي ريزيم چه برسد به سطل...
بگذريم.دوست ندارم حلاوت ديدار با مژده دقيقي و لذت هم صحبتي با او را بيش از اين به كام خودم و احيانا كساني كه اين مطلب را مي خوانند ،تلخ كنم.بگذريم.
در مدرسه
آموختیم
در جمع و تفریق کسرها
که مخرج مشترک بگیریم
تا پایهها یکی شوند
سپس
صورت ها را با هم جمع کنیم
یا از هم تفریق؛
صد افسوس
که مخرج مشترک من و تو
صفر است
و عدد بر صفر
چون تقسیم شد...؟
نگران نباش
برای این یکی هم ریاضی راهی نیافت
و تعریفش نکرد
مثل تمام معلادلاتی که برایم نوشتی.
پاسخشان؟
عدد تقسیم بر صفر.همین
اسم این شعر را همین طوری انتخاب کردم.درست مثل تراوش خودش...
سالها پیش در تیتراژ یکی از فیلمهای سینمای ایران،شعری درج شد.آن زمان که دبیرستانی بودم این شعر را در دفترم یادداشت کردم؛حتی نمی دانستم این شعر کامل است یا نه،یا حتی شاعری ایرانی آن را سروده یا نه.راستش را بخواهید من در دفترم نوشته بودم شعری از یک شاعر ناشناس ایرانی.تا این که از دوستی شنیدم آن شعر،بخشی از یک «هایکو» زیباست به نام «جاده باشو» که «رابرت فراست»آن را ترجمه کرده.فراست،شاعر نامدار آمریکایی است که آثار بسیاری را ترجمه کرده و سروده.حالا از شما می خواهم به این سئوال پاسخ دهید که این هایکو در ابتدای کدام فیلم سینمایی آمده بود.راهنمایی؛ فقط این را بگویم که باید بروید سراغ مهرجویی.منتظر پاسختان هستم خاصه دوستانی چون محمود قلیپور،ناهیدنوری،مریم غلامی،زهرا آران،محسن فرجی و پریا.
perch guts
in the water weeds.
And
Don’t imitate me;
it’s as boring
as the two halves of a melon.
And from Issa
Climb
O snail,
but slowly, slowly.
دوست گرامم(آران) در پست قبلی پیامی گذاشته بود به این مضمون که متوجه ربط معنی ترانه نوشته شده در آن با مقوله «فلش فیکشن» یا ارتباط شعر شاملو با این عرصه نشده است.برای روشن شدن این موضوع توضیح کوتاهی درباره ماهیت این نوع نوشتار ادبی می دهم.فلش فیکشن یا داستانک،همان گونه که از معنی نام انگلیسی آن می توان استنباط کرد،به داستان هایی اطلاق می شود که مانند یک جرقه در ذهن شکل می گیرند.در چنین داستان هایی، نویسده تمام آنچه را در ذهن دارد در کوتاه ترین جمله یا جملات بیان می کند.
البته درک این موضوع نیز به درک متقابل از تکنیک نگارش چنین داستانهایی بر می گردد که متاسفانه در ایران،از آنجا که ما شیپور را از سر گشادش می نوازیم،این مقوله را نیز اشتباه متوجه شدیم.اگر یادتان باشد،روزنامه همشهری هر روز از این داستانک ها چاپ می کرد که پس از چند شماره به هزل نویسی رسید و جلویش را گرفتند!دقیقا به دلیل همان مساله ای که عرض کردم یعنی برداشت اشتباه از این مساله.
ما فکر می کنیم هر چند کلمه را که کنار هم بگذاریم به سادگی اثری خلق می شود که می توان به آن داستانک گفت در حالی که چنین نیست.اما بد نیست اشاره ای داشته باشم به برخی از خصوصیات چنین داستانهایی.اصولا داستانک بیشتر معنا و مفهوم خود را وام دار نامی است که مولف بر آن می نهد.کوتاه بودن نیز از دیگر خصوصیات این نوع نوشتن است.بد نیست برای آشنایی این دوست عزیز به چند نمونه از داستانکها یا فلش فیکشن ها اشاره کنم.ضمنا باید بگویم ام.استنلی بوبین یکی از سرشناس ترین فلش فیکشن نویسهای امریکا و جهان است.
1_نام داستان :شکار (داستانی یک کلمه ای)
نویسنده:ام.استنلی بوبین
بنگ
2_نام داستان:حرف های یک دائم الخمر(داستانی 4 کلمه ای)
نویسنده:ام.استلی بوبین
من دیگر شراب نمی خورم
3_نام داستان:مردی در لباس خرس
نویسنده:ام.استنلی بوبین(داستانی دو کلمه ای)
شلیک نکنید
همان طور که دیدید،در این داستان ها تعداد کلمات هم مد نظر نویسنده است.اما چرا از شاملو نام بردم؟در همان شعر معروفش،یک نومنه بکر از داستانک دیده می شود که با توجه به شاخصهای این نهله از داستان نویسی،اثری در خور است.البته استاد همینگوی نیز داستانی شش کلمه ای دارد که به قول خودش بهترین اثر او در این زمینه بوده.حتما می دانید کدام را می گویم.نمونه های دیگری هم هستند که اگر خواستید برایتان ذکر می کنم.اما ترانه ای که «فیل کالینز» آن را خوانده،خود گویای این ژانر ادبی است.پیشنهاد می کنم حالا با توجه به این توضیحات(اگر به درد بخور بوده باشد)یک بار دیگر ترانه پست قبلی را بخوانید،همچنین شعر احمد شاملو را.
دوستان من طی چند روز گذشته لطف کردند و در ایمیلهایشان مطالب جالبی برایم فرستادند.پریای نازنین هم قالب زیبایی برایم فرستاده تا در این وبلاگ استفاده کنم؛مهرشاد عزیز هم مرا قابل دانسته و برایم داستانهایش را فرستاده تا دربارهشان نظر دهم.
می خواستم درباره داستانهای مهرشاد فقط در ایمیل برایش توضیح دهم اما دیدم این مساله میتواند برای دیگران هم جالب باشد.مهرشاد ده داستانک یا «فلش فیکشن» برایم فرستاده و نوشته که این داستانها را در یک روز خلق کرده.باید بگویم خلق داستان به مفهوم اخص آن،یک زایش است و باید هم چنین باشد یعنی اثری با در نظر گرفتن تمام آنچه لازم است تا بشود اسم محصول نهایی را داستان گذاشت.«فلش فیکشن» هم از این قاعده مستثنی نیست.
مهرشاد برایم نوشته که «فلش فیکشن»های زیادی را میخواند آن هم در ادبیات غرب؛اما باید به این دوست خوبم بگویم که ادبیات ما از این نظر هم غنی است،فقط باید کمی خواند و جست و جو کرد.مثلا در گلستان سعدی از این نمونهها فراوان است یا همین قطعه معروف احمد شاملو که می گوید:«سلاخی زار می گریست/به قناری کوچکی دلباخته بود.»این یک نمونه فاخر داستانک است.باید بیشتر گشت؛ضمنا نباید در برابر ادبیات غرب دچار «رعب» و «شیفتگی»شویم.این قاعده در مورد هر چیزی مصداق دارد.
من برای مهرشاد نظرم را می فرستم همین طور برای دو دوست دیگر(کیان و نازنین).اما بد ندیدم نمونهای را برایتان ذکر کنم تا ببینید خلق یک اثر داستانی لزوما در داستان اتفاق نمی افتد؛این که می شنوم دوستی میگوید داستان نویس است اما شعر نمی خواند یا به عکس،برایم جالب است و مایه تعجب.
برای اثبات این که حتی در شعر هم می توان به دنبال داستانک بود نمونه ای برایتان ذکر می کنم تا با خواندنش بیشتر به مفهوم آن پی برید.این،متن ترانه ای است که «فیل کالینز» آن را در سال 2000 خواند و چندین جایزه را هم از آن خود کرد.بسیار معروف است و نامش هست«روز دیگری در بهشت»امیدوارم همه بخوانید و لذت ببرید خاصه دوست عزیزم مهرشاد.حتما این ترانه زیبا را پیدا کنید و گوش دهید.
Another Day in
She calls out to the man on the street
sir, can you help me?
Its cold and I’ve nowhere to sleep,
Is there somewhere you can tell me?
He walks on, doesn’t look back
He pretends he cant hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there
Oh think twice, its another day for
You and me in paradise
Oh think twice, its just another day for you,
You and me in paradise
She calls out to the man on the street
He can see she’s been crying
She’s got blisters on the soles of her feet
Cant walk but she’s trying
Oh think twice...
Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say
You can tell from the lines on her face
You can see that she’s been there
Probably been moved on from every place
cos she didn’t fit in there
Oh think twice...
چند روزی است این مساله حسابی فکرم را مشغول کرده که واقعا ورزش ،نمادی از لمپنیسم است؟بگذارید این طوری بگویم.دوستانی دارم که نویسنده،نقاش،روزنامه نگار،داستان نویس و غیره هستند و اتفاقا هر یک در آن نهله از هنر که انتخاب کرده اند بسیار سرشناسند و در کنار آن ،ورزش هم می کنند.از کوهنوردی حرفه ای گرفته تا شنا،تنیس،جیم و غیره.هربار که می خواهند سر تمرین حاضر شوند انگار در شدیدترین تدابیر امنیتی قرار دارند و طوری می روند و می آیند که گربه شاخشان نزند؛نکند کسی بفهمد که آقای فلانی که داستان نویس است در باشگاه جیم هم ثبت نام کرده.این سئوال در ذهنم شکل گرفته که ورزش در کنار هنر تا این حد تضاد دارد؟
عاشق ادبیات که باشید هرگز نمی توانید از کنار نام ابراهیم گلستان بگذرید.می دانستید او شناگر ماهری بود و خوش تیپی اش زبانزد خاص وعام؟می دانید همین الان هم در سن هشتاد و اندی سال از اندامی موزون (در حد سن و سالش)برخوردار است؟زنده یاد نادر ابراهیمی که یکی دو هفته پیش به خاطره ها پیوست،کوهنوردی حرفه ای بود و اتفاقا یک تیم حرفه ای هم در این زمینه داشت.می خواهم بدانم ابراهیم گلستان یا نادر ابراهیمی «لمپن»هستند و بودند؟
ده سال پیش یا کمی کتر در تحریریه روزنامه انتخاب،یکی از پیشکسوتان حرفه روزنامهنگاری از من پرسید:«کجا بودی که دیر رسیدی؟»گفتم:« استخر بودم.»پرسید:«یعنی سیگار نمی کشی؟»گفتم:«نه.اصلا.»بعد وقتی سیگار جدیدی روشن کرد گفت:«پس تو اصلا روزنامه نگار نیستی!»
نمی دانم چه ارتباطی میان سیگار کشیدن یا مشروب نوشیدن با وجوه روشنفکری وجود دارد که این گونه سایه بر ورزش انداخته و هر کس به این امر(ورزش) اهتمام ورزد نه تنها روشنفکر نیست که «لمپن» هم هست.
بعد می رسیم به این که تعریف روشنفکر یا به قول قدیمی ها منور الفکر چیست؟واقعا در تعریفی که از این قشر یا طیف ارائه می شود چنین آمده:«اگر کسی سیگر نکشد یا لب به آبکی نزند،او را روشنفکر ندانید.»
ایکاش می شد از دوستانی نام ببرم که نویسنده،آهنگساز،کاریکاتوریست،نقاش و شاعرند و فاصله ای با کارتن خواب شدن ندارند؛خیلی خوب می نویسند و نگاهشان به سوژه ای که برگزیدند تحسین برانگیز است اما نای راه رفتن ندارند.به این می گویند روشنفکر؟
البته چند سالی است با تعریف دیگری از روشنفکری مواجه شدم :«آدم متفاوت»این آدم های متفاوت از هر چیزی که دیگران خوششان بیاید گریزانند(این طور وانمود می کنند)مثل دوستی که در روزنامه همشهری به من گفت امروز ناهار نمی خورم.گفتم چرا،گفت،غذا مرغ است و همه دوست دارند و من از این استقبال خوشم نمی آید.غذا خوری همشهری یک کنج دارد که اگر در آن بنشینی خیلی از مراجعه کننده ها تو را نمی بینند.نیم ساعت بعد که برای برداشتن کارتی که جا گذاشته بودم برگشتم،او را در همان کنج دیدم که غذا را با ولع هر چه تمام تر می خورد.او البته سیگار هم می کشد در حد تیم ملی!وقتی او را دیم یاد این مصرع معروف افتام:«به مار ماهی مانی،نه آنی نه اینی.»
شما هم نظرتان را بگویید.بنویسید که تعریفتان از روشنفکر چیست و کجای آن تعریف اشاره شده ،آتش به آتش باید سیگار کشید،تزریق کرد یا ...
گاهی همین طوری از خانه بزن بیرون
بی خیال هر چه که هست
وهم هوا از حیرت نمور علف لبریز است
خنکاست
خدایی کن
عشق همین است دیگر
تو باید از گردنه های باران گیر بسیاری بگذری
این را پایت نوشته اند
دست بردار دختر
گاهی باید تنها برای یکی پاره نور
شنیدن یک تکه یک ترانه حتی
همتای صبوح کشان سحری
از هزار و یک شب این آسمان خواب آلوده بگذری
خیال کردی تو
عشق فقط لا به لای کلمات ساده ی من است ؟
هوو ... راه ها مانده تا خیلی از غروب
دوم)امروز یکی از خوشه چینان خرمن سخن دانی برایم خبر آورد که داستان بلند محسن فرجی که حالا به مراحل پایانی رسیده،امتیاز نشرش داغ داغ توسط یک ناشر تلویحا خریداری شد.محسن جان،نو زایش اندیشهات مبارک.
شنبه شبی که گذشت برنامه کلک شبانه اسما در رادیو تهران به پایان راه رسید و شنبه هفته آینده،دور قاب عکسش ربانی مشکی نصب میکنند.برنامه ای که 3 سال بود با نام های دیگری پیگیری می شد و سردبیرش بودم.این که چرا این برنامه به پایان رسید درجای خود قابل تامل است اما از دیشب تا حالا فکرم مشغول است که این برنامه برای چه مخاطبی ساخته شد.
دلم خوش بود که در برنامه هایی از این دست،مجال این را دارم از ماضی و مستقبل ادبیات بگویم و ذره ای اگر بتوانم،بر بار دانش دیگران اضافه کنم.اما کدام دیگران؟یادم نبود در کشوری زندگی می کنم که آدم ها صبح که از خواب بیدارمی شوند آسمان را می جویند مبادا به زمین دوخته شده باشد.
یکی از دوستان در وبلاگش از روزمرگی هایش نوشته بود و مصائب را هر یک دردی عظیم لقب داده بود و چه ها و چه ها.این نوشته قطعا پاسخی برای آن دوست نیست که بیشتر، به مثابه برون ریز افکار آدمی است که تلاش می کند مثل سایه، زیر پا زنده نباشد.
دل خوش بودم که اگر در برنامهام،باد مراد وزیدن گرفت و ناقلان آثار و راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار بگذارند،لختی ازادبیات بگویم اما برای کدام مردم.
دوست من، تو در مطلبت به این اشاره کردی که دیگر وقتی برای خواندن نداری و همین درد سخت تو را می آزارد.به زعم من از این ناراحت بودی و هستی که دیگر وقتی برای «بسیط شدن» نداری اما نگرانی من این است که درگیر«خلاصه شدن» هستم.این نگرانی شاید از آنجا نشات می گیرد که در تمام این سال ها به قول سید علی صالحی مدام با خودم گفتم« پس کی به خواب خواهم رفت /کی خلاصه خواهم شد...»خوابم نمی برد اما خلاصه می شوم؛خلاصه می شوم درهیاهوی خانهای که دیگر به خانه شبیه نیست و باید بر سردرش نوشت خوابگاه.درگیرخلاصه شدن در زیاد نویسی هستم تا شاید دستی درجیبی رود و حق التحریری به من پرداخت شود؛آن هم برای مطالبی که بیشترش ترجمه است تا تالیف و من حتی از بی ارتباطی حوزههایی که دربارهشان می نویسم(ترجمه می کنم) چنان در بیمام که نامهای مستعار زیادی برخود روا داشتهام و تو قاطبه آنها را می دانی.و چه دردی عظیم تر ازاین که نتوانی پای مطلب خودت،نام حقیقیات را بگذاری.
هر شب درگیرخلاصه شدنم برای تحلیل مزخرفاتی که می شنوم و هنگام خواب باید از سردرد بمیرم چرا که شباهنگام، گاهِ آن است که تمام آن اراجیف در ذهنم ته نشین شوند.
دوست من،قایقی که من سوار آن می شوم مدت هاست شراعی ندارد و حکما نباید منتظروزش باد مراد باشم.من دررسانه دیگری به نام رادیوکارمی کنم که وزیرفرهنگ و ارشاد دولت هدایت کننده آن به نویسنده ای می گوید...نه اصلا عین خبر را برایت می گذارم(به نقل از خبرگزاری مهر) تا بخوانی و ببینی درد من بیشتر از توست یا به عکس:«احمد اقتداری پنجشنبه 30 خرداد در حاشیه یک سخنرانی درباره "گذشته، حال و آینده خلیج فارس" با انتقاد از روند طولانی صدور مجوز نشر گفت، ماه ها پیش یکی از کتاب هایم را با عنوان "چرا ایرانیان شیعه شدند؟" برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد دادم که به خاطر طولانی شدن صدور مجوز آن، جریان را از وزیر ارشاد جویا شدم. آقای صفارهرندی به من گفت "این کتاب به ایرانیت بیشتر از اسلامیت پرداخته و شاید به همین خاطر است که اجازه چاپ نگرفته است".»
درد من این است که دلخوشم به ساخت برنامه ای ادبی اما یکی از سران مملکتی در پاسخ به این سئوال که شما چقدر مطالعه روزانه داری می گوید:«هر روزتعدادی نامه می خوانم با تعدادی پرونده.» و حالا من باز هم درگیر خلاصه شدن در همین مباحثم.مباحثی که به من یاد دادند مانند یک غسال،فقط مرده را بشویم و کاری نداشته باشم به این که داربود یا ندار.
پول برای همه ما مهم است اما زمانی که جایی برای خرج کردنش نداری باید دو دستی بزنی تو سرت.
نوشتی ،ناراحتی که باید کلی مطلب مزخرف ویرایش کنی و من هم به تو حق می دهم از این کار نفرت انگیز بنالی؛اما مهربان دوستم،من همان مطالب تو را هم ندارم که ویرایش کنم و بابتش پولی بگیرم.خانه نشینم و گوش به زنگ تلفن که ای،شاید به ذهن کسی برسد سر این مزرعه هم زاغچه ای هست.بازهم بگویم؟
باز هم بگویم که از دوران جوانیام(درسی سالگی کسی خود را پیربداند درد نیست؟) به تعداد انگشتان یک دست هم عکس ندارم!بازهم بگویم هفت سال درس خواندم که لیسانس بگیرم چون نمی توانستم مثل بچه آدم سر کلاس حاضر شوم و درسم طول کشید.آخرش هم ...
به تو حق می دهم که از این زندگی لجن مال ناراحت باشی اما باور کن آدم های دیگری هم هستند که هر روز با وساطت در و همسایه،مرگ را دست به سر می کنند و تو فکر می کنی دلشان شاد است.
یادت نرود تو در مملکتی زندگی می کنی که یک شبه جایگاه شفیعی کدکنی با زنده یاد قیصر امین پور یکی شد!
راستی یادم رفت از تو بپرسم خاطره ای داری از پدرت که جلو تو از کسی سیلی خورده باشد و تو فقط 9 سالت باشد و تمام ذهنیتت ازمفهوم «پدر» به هم ریخته باشد؟آن هم درست زمانی که بچه ها درمدسه هر روز از رقابت پنجه در پنجه پدرشان با آرنولد می گفتند و تو هم می گفتی و کم نمی آوردی اما یکهو...نمی دانم آیا می شود اسم این یکی را گذاشت درد یا نه.شاید هم این بار من در احساساتم خلاصه شدم.
درد من زندگی در این شرایط است.شرایطی که از روز نخست برایم رقم خورده و من راقم آنها نبودهام.
گفته بودی در ایامی جوانی(که هنوزم جوان می پندارمت)هر روز می خواندی و می نوشتی،هر شب فیلم می دیدی و الی آخر.اما به ذهنت هم خطور نمی کردروزی فرارسد که هر چه کوتوله تر باشی بیشترمجال رخ نمودن یابی.
دوست من. مهم نیست کسی این روزها زبان انگلیسی بداند،ساز بنوازد،فیلم ببیند یا دلش شور بزند که فلان نمایشگاه عکس را از دست داده.گیرم که من و تو از این مواهب برخوردار بوده باشیم اما مخرج مشترک تمام داشته های من و تو می شود،بیکاری.این درد من است.گرفتی؟
اواسط تایپ این مطلب بودم که کسی زنگ زد تا در مورد کتابی برای فلان شبکه رادیویی حرف بزنم.گفت که خود نویسنده گفته به فلانی زنگ بزنید چون می دانست کتابش از طریق ناشر به دستم رسیده.وقتی به آن بنده خدا گفتم کتاب آقای فلانی را نخواندهام و نمی توانم نظر بدهم گفت:«جون مادرت بگذر.خودم همین هفته پیش در موردش حرف زدم.»پرسیدم چطور؟گفت:«ای بابا.تو که خودت روزنامه نگاری دیگه.یه کم کلی گویی کن بذار بره پی کارش.»
من از این در عذابم که وقتم را هدر دادم تا با یک به اصطلاح نقاش گفت و گو کنم.آدم سرشناسی هم هست،حداقل به لحاظ اسم و فامیل.بعد،یکی ازشاگردانش تماس گرفت و گفت استاد، متن را باید قبل از چاپ بخواند.قبول کردم.بعد تماس گرفتند و گفتند:«استاد میگوید همه چیز خوب است اما چون نوشتی سبیلش شبیه سبیل گونترگراس نویسنده آلمانی است ایشان اجازه چاپ نمی دهند.حق دارند.از کجا معلوم این یارو گونترگراس که نوشتی،آدم حسابی باشد!»
این روزها حکم سنگی را دارم که به آرامش ستاره حسادت می کند.باور کن تو در شرایط خوبی هستی.من هم هستم.همه در شرایط خوبی هستیم.این طور فکرکنیم بهتر نیست؟!
درکت می کنم چون« من اگر ترانه خوان گریه های تو نباشم/ هرگز از الفبای این همه سادگی/
به بی نیازی هفت آسمان پرده نشین نخواهم رسید.»