تبليغاتX
کِلکِ شبانه

مطلبی را برای نشریه ای ترجمه می کردم در حوزه سیاست خارجی.می خواستم از نبشتن آن چنین نتیجه بگیرم که سعه صدر هم اندازه دارد و وقتی پای جان شیرین در میان باشد،انسان،این دانا،این پیغمبر،که نمی داند در یک لبخند چه شگفتی ها پنهان است(به قول زنده یاد مشیری) درنده تر از شیر بادیه می شود؛البته منظور آن شیر است که¬آدم می خورد. مطلب به زمانی اشاره داشت که روسها مجرمان را به سیبری تبعید می کردند ؛همان دورانی که داستان تکان دهنده رمان بی نظیر خاطرات خانه مردگان داستایوفسکی بی همتا به روایت آن می پردازد.در آن مطلب اشاره شده بود که دو مجرم هنگام فرار،خودآگاه مهربان می شدند چنان که تو گویی مادرت محلی از اعراب ندارد.زیر پر و بار یک مجرم نحیف لاجون را می گرفتند و با خود می بردندش،اما چرا؟ پاسخ را باید از سرمای استخوان سوز سیبری پرسید.از صدای خش خش برف زیر پای آن دو نفر. -دو نفر؟مگر نگفتی دو نفر، یکی دیگر را هم با خود می بردند؟ -آره.اما نفر سوم را اصطلاحا ساندویچ صدا می زدند.او را می بردند تا سر فرصت بخورندش،مانند یک ساندویچ. این گونه بود که سه نفر می رفتند اما دو نفر به خط پایان می رسیدند. امروز به این فکر کردم که تا همین 5 سال پیش فقط در دو روزنامه کار می کردم و تامین بودم.تامین که چه عرض کنم اما نفسی که فرو می دادم،اندکی راحت تر بیرون می آمد.حالا در چهار روزنامه و سه ماهنامه کار می کنم اما «هشت» من،دست از سر «نُه» بر نمی دارد.نمی دانم اگر طی چند روز آینده کسی گفت بیا برویم کوه و صفا کنیم،باید بروم یا نه؟کوه تا یکی دو ماه دیگر سرد می شود،سیبری هم سرد بود.مردم برای فرار از سیبری به گوشت هم قانع شدند.نکند پشت دیوارهای تو در تو،سبزینه¬ای به باغی نباشد؟نکند دوستانم هوس ساندویچ کنند.نکند،نکند،نکند... دلم سرد است دلم می سوزد از باغی که می سوزد...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:33 توسط علی رضا

هرس باد پاییزی

از زردی فاصله­ها نمی کاهد.

چشمانت را باز کن

چند شبِ بلند

به حسابت

ریخته­ام.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:27 توسط علی رضا

هفته ای که گذشت برایم هفته پرباری بود.کم پیش می­آید بتوانید در زندگی از مصاحبت آدم­هایی بهره مند باشید که رحمتشان مانند باران بی دریغ است و منتی  سرتان نمی گذارند در قبال چیزی که بهتان می دهند.هفته ای که گذشت یکی از همان اندک فرصت ها گیرم آمد تا  با مردی نکو و پیشانی بلند از «نزدیک» آشنا شوم. این که می گویم از نزدیک دلیل دارد؛او را سال هاست از روی آثارش که بی گمان در عرصه ترجمه یکی از بهترین هاست،می شناسم.منظورم احمد پوری نازنین است که باید او را،جایی فریز کرد تا در سال های آتی نهایت استفاده را از او و دانشش برد.پوری عزیز،با تمام مشغله ای که دارد یک ساعت در مورد کارم با من حرف زد . قرار شد نگاهی به چند داستان ترجمه بیندازد تا اگر نظرش مثبت بود...

و پیش از آن برای چندمین بار بود که با خجسته کیهان مهربان هم صحبت شدم.شنیدن تجربه سال ها زندگی در کشور های دیگر می تواند برای  هر کسی کلاس درس رایگان باشد.البته من از این فرصت استفاده کردم و گپی هم با او زدم تا در روزنامه حیات نوچاپ شود.متنش را این جا خواهم گذاشت.

و در آخربرای شما که وقتتان را صرف خواندن این سطور می کنید شعری از شاعرم دلم،زنده یاد حسین منزوی می گذارم تا «به آواز شقایق که در آن زندانی است/دل تنهائیتان تازه شود.»

شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

جمع آیینه ها ضرب در تو، بی عدد صفر بعد از زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضرب در باغ قالی

چند برگی است دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

هرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

می کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم های مثالی

ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت

وی ورق خورده احتشامت، هرچه تقویم فرخنده فالی

چشم واکن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمع آب و تن تو، ضرب در وقت تن شستن تو

این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 2:51 توسط علی رضا

گاه باید خبر را بی هیچ توضیحی در اختیار مخاطب قرار داد.می گویید نه؟این خبر را بخوانید: وزارت نيرو و انرژي سري لانكا اعلام كرد ايران براي برق رساني به مناطق دوردست روستايي در این کشور 65 ميليون دلار وام در اختيار آن قرار مي دهد.

حالا هی بگویید چرا برق نداریم.می خواستم غزلی زیبا از حسین منزوی،شاعر محبوبم برایتان بنویسم اما دیدم با خواندن این خبر مفرح تر می شوید تا خواندن شعری از منزوی.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:57 توسط علی رضا |

امروز بعد از مدت­ها،شاید هم بعد از سال­ها اتوبوس سوارشدم.در نگاه اول این جمله می رساند که نگارنده چپش پُر بوده که سوار اتوبوس نشده اما باید بگویم این طور نیست.از وقتی ماشین خریدم(یک پراید که دو ماه دیگر قسطش تمام می­شود) خب احتیاجی نبود که سوار شوم.بگذریم از این که جایی مانند  اتوبوس می شود کلی سوژه برای نوشتن پیدا کرد.مثلا دوستی می گفت،چند وقت پیش سوار قطار مترو بوده که می شنود یکی داد می زند داداش این بولوتوس کیه که هی عکس می فرسته؟

نه.باور کنید به سرم نزده که از اتوبوس یکهو به مترو بروم و خاطره ای بنویسم.خواستم بگویم مترو هم چندان فرقی با اتوبوس ندارد یا شاید برای من چنین است.

امروز وقتی سوار شدم کنار دستم مردی میان سال نشسته بود با پسرش.پسر بچه با نمکی که دوست داشتی لپش را گاز بگیری.به نظر می رسید یک تک پا رفته باشند جایی برای خرید چون چند تا کیسه دست بابا بود و البته یک تفنگ هم دست پسرک که پدر او را پویان صدا می زد.پویان هنگام پیاده شدم باباش را بوسید و گفت:«دیگه هیچی نمی خوام.»

از همان لحظه به این فکر می کنم که ایکاش مشکلات من هم با هزار تومان یا کمی بالا و پایین حل می شد و من هم یکی را پیدا می کردم که ببوسمش و بگویم آخ جان دیگر مشکلی ندارم.اصلا مگر می­شود مشکلی در این ممکلت با هزار تومان حل شود؟

دیشب تا 5 صبح بیدار بودم که 80 صفحه تایپ کنم برای 200 هزار تومان که معلوم نیست کی به دستم می رسد.اگر بخواهم باز بروم سراغ حرف­های کلیشه­ای بهتر است دکان را تعطیل کنم.شاید هم بهتر است موسیقی خال تور گوش کنم و بزنم بر طبل بی عاری.آره،همین راه حل بهتر است...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:44 توسط علی رضا |

پیشتر وعده داده بودم متن گفت و گویم را با مژده دقیقی منتشر کنم.حالا زمان وعده به عهد است.این گفت و گو پنج شنبه هفته گذشته در روزنامه حیات نو چاپ شد.

***

 

گفت و گو با مژده دقیقی،مترجم ادبی

دوست دارم مخاطب به سلیقه­ام اطمینان کند

 

یکم)سال­هاست که برای خرید یک اثر ترجمه شده،ابتدا به دنبال نام مترجم آن می­گردیم.این بدعت نامیمون را خودمان بنیان نهادیم تا بار دیگر ثابت کنیم در این عرصه هم دچار مشکلیم.در تاریخ ترجمه ایران بودند و هستند کسانی که در گروه زنده یاد ذبیح الله منصوری قرار می­گیرند و حرفه مترجمی و ذهنتی را که از یک مترجم وجود دارد مخدوش می­کنند.عده­ای دیگر اما در تلاشند با ترجمه­های خوب و به یاد ماندنی ،تا جایی که امکان دارد این ذهنیت بد را پاک کنند و برای مخاطب پی جوی ادبیات، امكان انتخاب بیشتری فراهم کنند.تلاش آنها برای این که ابتدا به دنبال نام مترجم نرویم تا حدودی مثمر ثمر واقع شده اما هنوز هم نمی­توان خط بطلان روی ذهنیتی کشید که در ابتدای این مطلب،ذکر شد.

دوم)گپ­زدن با اهالی ادبیات عموما به دستاویز نیاز ندارد اما وقتی قرار است نتیجه آن گپ و گفت در رسانه­ای مکتوب چاپ شود،چه بهتر که بهانه­ای هم وجود داشته باشد.این جا هم باید مرز بندی کنیم.بین کسانی که حرف زدن با آنها در هر شرایطی غنیمت است و همیشه حرفی برای گفتن دارند و دو دیگر،کسانی که به حکم وظیفه کاری باید به سراغشان بروید.پر واضح است که دیدار با مژده دقیقی از همان گروه نخست به شمار می­رود.مترجم خوش­نام و گزیده کاری که حالا برای خودش به یک «برند» در ترجمه ایران تبدیل شده است. وجه تسمیه کنیه­اش با کاری که انجام می­دهد،در همین دقت است و شاید از این رو او را «دقیقی» نام دادند.البته آثار ترجمه او مولفه­های دیگری هم دارد که بی شک شاخص آنها ،روان بودن نثر وی است در ترجمه و برگردان اصطلاحات و کلماتی که گاه در ترجمه های دیر چنان ثقیلند که خواننده را از ادامه مطالعه باز می­دارند.

در روزی که گرمای طاقت فرسای تابستان،نفس را به شماره انداخته بود با دقیقی در دفتر کارش به گفت و گو نشستیم. جایی که هیچ شباهتی به یک دفتر کار ایرانی ندارد. از جنس همان دفاتر کار اروپایی است که با یک دست مبل ساده در نهایت زیبایی تزئیین شده و کتابخانه­ای که بیش از کتاب های فارسی،کتاب های خارجی را روی قفسه هایش تاب می آورد و لپ تاپ او در کنار دیکشنری بزرگی که نشان می­دهد تا دقایقی پیش از رسیدن ما سرگرم کار بوده است.آنچه در پی می­خوانید نتیجه گفت و گو دو ساعته­ای است با وی.البته نه تمام حرف­هایی که زدیم بلکه آنچه دقیقی روی آنها مُهر «بین خودمان بماند» نزده است.از هر دری سخنی گفتیم تا دیگر بار اگر فرصت گفت و گو با او دست نداد بی بهره نمانده باشیم.او در این گفت و گو پذیرفت که نقد شود و به پرسش­هایی پاسخ داد که احتمال می­دادیم از پاسخ به آنها طفره رود اما این طور نشد.خودتان باقی را بخوانید:

شما در ترجمه،حداقل این طور که در کارنامه حرفه ایتان درج شده، بسیار گزیده‌کار هستید و انگار تابع این قانون نانوشته نیستید که حتما در سال چند اثر را برای چاپ آماده کنید.این خصوصیت کاری شماست یا این که اثری برای ترجمه پیدا نمی­کنید؟

روش کار کردن من همین است.البته باید به این هم اشاره کنم که پیدا کردن یک اثر خوب برای ترجمه، دست‌كم از نظر من، بخش مهمی از کار است. احساس نمی­کنم، یا بهتر است بگویم، نیازی نمی‌بینم كه در این مسابقه شرکت کنم و مثلا سالی چند کتاب داشته باشم. ترجمة ادبي برای من کار دل است و از این کار لذت مي‌برم. برايم حرمت خاصی دارد و از این رو،آن نحوه کار کردن که گفتید هيچ جذابيتي برايم ندارد. وقتی هم پای مسایل مالی در میان باشد، که هست،کارهای دیگری انجام می‌دهم اما نه در حوزه ادبیات. کمیت مطلوب برای من سالی یک ترجمه است و احساس می­کنم روحیه و فرصت من هم بيشتر از اين اجازه نمي‌دهد. در نتیجه اگر بخواهم وارد چنين مسابقه­ای بشوم، قطعا بازنده‌ام. نه می توانم آن گونه کار کنم و نه فرصتش را دارم. احساس می­کنم در سال های اخیر وسواسم در انتخاب و ترجمه بیشتر شده. مخاطب، همان طور که گفتید، برای خرید یک اثر خوب ترجمه،دنبال نام مترجم می­گردد و روی سلیقه او حساب می­کند. پس نمی­شود هر کاری را روانه بازار کرد.

این مساله در مورد داستان کوتاه و رمان، هر دو، صدق می­کند؟

بله.در هر دو مورد صدق می­کند. در مورد داستان کوتاه شما مجبوريد داستان­های متعددی بخوانید و از بين آنها بهترين‌ها را انتخاب کنید.این بهتر بودن وجوه مختلفي دارد، از جمله راضی کردن مخاطب و البته خود مترجم. این را هم بگویم که در همه جای دنیا رمان محبوب‌تر از مجموعه داستان است و معمولاً خواننده رمان زياد سراغ داستان کوتاه نمی­رود. برای خودم هم جای تعجب است که چطور در ایران داستان كوتاه این‌قدر خواننده دارد. شايد يكي از دلايلش ضوابط نشر باشد كه اجازة ترجمة هر رماني را نمي‌دهد. از طرف ديگر، احساس مي‌كنم گاهي مترجم‌ها جريان‌ساز هستند و مي‌بينيم اثری از يك نويسندة نه چندان معتبر ترجمه می­شود و با اقبال عمومی مواجه می­شود. دقیقا نمی­دانم چرا این اتفاق می­افتد اما به نظرم انتخاب در این میان بسیار مهم است.شاید اگر ما در انتخاب­هایمان بیشتر دقت می‌کردیم، الان در ایران داستان و رمان خوانندگان بيشتر و جدي‌تري داشتند.

چند درصد از انتخاب­های شما ملهم از سلیقه خودتان است و چند درصد را به شما پیشنهاد می دهند؟

بیشتر سلیقه خودم است. من طی سال‌های کارم با مخاطبانم به وجوه مشترکی رسیده‌ام که فکر می‌کنم مبناي آن همان سلیقه خودم باشد. ولی این را هم بگویم كه وقتی بازتاب­ها را می­بینم، در انتخاب سختگیرتر می­شوم.  

ملاک شما براي انتخاب چیست؟ صرفا این که نویسنده ای جایزه­ای برده باشد می­تواند سنجه‌ای مناسب برای سنجش ارزش نوشتاری او باشد؟

ما برای ترجمه با محدودیت­هایی مواجهیم.اگر اثری جایزه­ای را به خود اختصاص داده باشد، اين موضوع تا حدودی انتخاب را آسان مي‌کند، اما قطعا شرط «کافی» نیست. شما با دیدن نام جایزه­ای-مثلا پن/فاکنر-مطمئن هستید که گروهی خبره آن اثر را بررسي كرده‌اند و زوایای کار را سنجیده‌اند و درنهایت رای به برتری آن داده‌اند. اما باز هم تاکید می­کنم كه باید از میان همان آثار هم انتخاب کرد و نباید چشم بسته هر چیزی را پذیرفت. مثلا بسیاری از آثاری که جایزه می­برند، یا دور از فرهنگ ما هستند یا با ضوابط نشر در ایران سازگار نیستند. اما متاسفانه سر ناشران ما بسیار شلوغ است و فرصت ندارند هر اثری را بخوانند و ارزیابی کنند. اقتصاد بيمار نشر هم غالباً‌ اجازه نمي‌دهد از مشاوران حرفه‌اي براي ارزيابي آثار كمك بگيرند و در نتيجه چنين قشري هنوز در صنعت نشر ما شكل نگرفته.

اين که ناشران بزرگ می­توانند چنین کاری انجام دهند بسیار پسندیده است اما در این رهگذر احساس می­شود  بسیاری از مشاوره­ها رنگ و بوی سلیقه­ای دارند و آثار خوب گاه به فلان نشر راه نمی­یابد.

بله.متاسفانه این مساله که گفتید وجود دارد اما این را هم در نظر داشته باشید که نشر غيرحرفه­ای از این حواشی کم ندارد. اگر نشر در ایران حرفه­ای باشد، آن وقت کیفیت اثر حرف اول را می­زند و ناشر تا از کیفیت کار مطمئن نباشد به چاپ آن اقدام نمي‌کند. در این مورد هم متاسفانه مثل بسیاری از حوزه‌ها، گاهي رابطه از خود اثر مهم‌تر است.

در مورد وجود رابطه در انتخاب آثار از سوی ناشران حرف بسیار است اما یکی از مواردی که بیش از بقیه به چشم می­آید و اتفاقا بسیار آزار دهنده هم شده،مساله ویراستاری است.رمان ها و مجموعه داستان­هایی به بازار آمده­اند که اتفاقا نام ناشری بزرگ بر پیشانی آنها نقش بسته اما ...

این هم یکی از همان مواردی است که گفتم رابطه­مند شده نه ضابطه­مند. من با وسواس بی‌مورد و برخورد خشك با متون ادبي موافق نيستم، ولي ويرايش قواعدي دارد كه جاافتاده و اگر اهل اين كار باشيد، از آنها خبر داريد. نوگرايي در نثر به جاي خود خيلي پسنديده است، ولي اين ويرايش‌هاي «پست‌مدرن» كه اين روزها شاهدش هستيم، هيچ ربطي به ويرايش ندارد.

احتمالا تا حالا شده که کتابی به شما پیشنهاد شود اما باب میلتان نباشد. آیا آن را ترجمه کردید؟

بله پیشنهاد شده.اما در نهایت به این نتیجه رسیده‌ام که کار ترجمة آنها پیش نمی­رود.گاه شده که حتی شروع کرده‌ام به ترجمه اما كار را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. این اتفاق در مورد مقالاتی که ترجمه می­کنم زیاد روی می­دهد اما نه در مورد ادبیات. تلاش مي‌كنم در حوزة ترجمة ادبي تخصصی کار کنم. اصولا معتقدم باید در یک حوزه صاحب تخصص شد.

از تخصص در یک حوزه صحبت کردید.می­توان این تخصص را در ترجمه این گونه توضیح داد که در بسیاری از کشورها،یک مترجم به صورت تخصصی روی آثار یک نویسنده کار می­کند تا بر زبان و آراء و اندیشه­های او مسلط شود. شما تلاش کرده‌اید که این گونه ترجمه کنید؟اصولا در ایران  امکان چنین تمرکزی وجود دارد یا نه؟

من قدری پراکنده‌کار هستم.خیلی زود حوصله­ام از یک نویسنده سر می­رود.این را هم بگویم که همه مارکز یا یوسا نیستندکه كمابيش تمام آثارشان به يك ميزان حائز اهمیت باشد. ادبيات اقیانوس عظیمی است و باید رفت سراغ آثار شاخص. من تنوع را در این زمینه دوست دارم، اما حرف شما کاملا صحیح است.گاه شده که وقتي به پايان ترجمة کتابی می­رسم، مي‌بينم تازه زبان و تفكر نويسنده دستم آمده. گمان مي‌كنم این همان تخصصی باشد كه منظور شماست. اما بعید می­دانم در ايران بتوان به‌طور تخصصي آثار يك نويسنده را ترجمه كرد چون غالباً همة آثار يك نويسنده با ضوابط نشر ما  منطبق نيستند.

شما در انتخاب­های خود،جریان‌هاي حاكم در جامعه ادبی را هم لحاظ می­کنید؟

بین دنیای ما و دنیای نویسندگان خارجی امروز فاصله بسیار است و خواننده نمی­تواند با بسياري از آثار آنها ارتباط بر قرار کند. شاید این مساله 30 سال دیگر نباشد اما الان وجود دارد. بسياري از عناصر فرهنگ و جامعة آنها براي ما بيگانه و نامأنوس است و وقتي تعداد اين عناصر زياد باشد، فهم متن مشكل مي‌شود. امروز ما همینگوی را درک می­کنیم اما آیا به همان راحتی اتوود يا آپدايك را هم درک می‌کنیم؟

پس تکلیف معرفی نویسندگان  خوب به مخاطب ایرانی چه می شود؟

به هر حال اين مسئله‌اي است كه وجود دارد. در خيلي از مواقع، زمان بسياري از اين مشكلات را حل مي‌كند. با اين سرعتي كه وسايل ارتباطي پيش مي‌روند، آن عناصر ناآشنا خيلي زود آشنا مي‌شوند.  گاهي مي‌بينم آن پانوشت‌هاي توضيحي كه مثلاً ده سال پيش براي مفهوم كردن متني تهيه كرده‌ام، امروز كاملاً زائد است.

راهکار؟

شاید بهتر باشد برویم سراغ نويسندگان قدیمی­‌تر كه تعدادشان هم كم نيست. یکی مثل «آیزاک باشویس سینگر». باید عنصر تصادف را هم در نظر بگیريد .باید بازار را بسنجید و ببينيد ذائقه مخاطب در آن مقطع چیست.

مترجم تمام این مسایل را لحاظ می­کند و بعد می­رسد به ممیزی.این مساله در چند سال اخیر گریبانگیر بسیاری از مولفان و مترجمان شده و این روزها یکی از سوژه­های اصلی مطبوعات است.شما در این مورد چه نظری داری؟

طولانی و بی ضابطه بودن؛ این دو عامل در نگاه اول بیش از هر چیز دیگری مترجمان را آزار می‌دهد.به نظر می­رسد در شرایط کنونی امکان توضيح و گفت‌وگو وجود ندارد و سیاستی هم اگر هست، سیاست فرسایشی است. احساس می­کنم این ضوابط کاملا شخصی است و آدم به آدم فرق می­کند. کتابی که برای کسب مجوز راهی وزارتخانه می­شود، با صرف وقت و هزینه زیادی آماده شده، اما می­بینیم که ماه‌ها در هزارتوي ممیزی گیر می­کند و هم ناشر و هم پدید آورنده متضرر می­شوند.

پس برای همین است که از راه ترجمه نمی­توان امرار معاش کرد؟

دقیقا.برای همین است که ترجيح مي‌دهم ترجمة ادبي را مبناي مالي زندگي قرار ندهم. البته اين يك  انتخابِ شخصی است، شايد مترجم‌هاي ديگر به راه‌حل‌هاي بهتري رسيده باشند.  

شما در ترجمه چقدر به متن وفادار هستید؟

به تجربه به این نتیجه رسیده‌ام که هر چه پیش می­روم، ترجمه‌ام فارسی‌تر می­شود. اوایل بيشتر به متن وابسته بودم، ولی اگر نمی­توانستم ترجمه را خوب از كار دربياورم، می گذاشتمش به پای ناتوانی­ام. مدتی متن ترجمه‌شده را کنار می­گذاشتم و بعد دوباره می­رفتم سراغش. خلاصه نهايت تلاشم را مي‌كنم كه ترجمه‌ام هرچه بيشتر به فارسی نزدیک باشد.

مهدی سحابی در جایی گفته بود:«در ترجمه خوب،مترجم دیده نمی شود.»شما ترجمه خوب را چگونه تعریف می­کنید؟

من هم امیدوارم به جایی برسم که در ترجمة هر اثر در قالب نويسندة آن فرو بروم، اما کار آسانی نیست. بعید می­دانم هنوز به این نقطه رسيده باشم. اما تلاش می­کنم زبان ترجمه‌ام تصنعی نباشد. مخاطب ما هوشمند است و خیلی زود متوجه تفاوت متن روان و متن پرایراد می­شود.

این گونه که شما می گویید یعنی مخاطب ایرانی خیلی رشد کرده است.این طور نیست؟

بارها دیده­ام که مخاطب ترجمه را پس می­زند؛ حتی گاهي شده که کتاب را پس می­آورند و دربارة ترجمه‌اش نظر مي‌دهند. بعد کار به جایی می­رسد که دیگر سراغ آن مترجم نمی­روند. برای همین است که می­گویم اساسا ارائه ترجمه خوب به بازار کار سختی است. البته تبلیغات به كلي ماجراي ديگري است. با تبلیغ می­شود کار بد را بهتر از کار خوب عرضه کرد.

اما همین تبلیغات که می­گویید،این روزها به باند بازی بیشتر شبیه است.منتقدی برای یک کتاب و نویسنده­اش می نویسد،با نویسنده صاحب سبکی مواجه هستیم.یا جایی دیگر در باره کتابی می­خوانیم که ارزش ندارد اما مدام آن را در پیله تعریف می پیچند...

همين حالت میانمایگی که در جامعه حاكم است، در ادبیات هم وجود دارد. متاسفانه این قشر که باید از بقیه پویاتر باشد در خودش فرو رفته. داستانی که می­گویند خوب است، از حد متوسط بالاتر نیست. داستان‌نویس همیشه باید ناراضی باشد و مدام در صدد باشد كه كارش را بهتر كند. اما ما یک کتاب می­نویسیم و بعد در دام تعارف‌هاي رايج مي‌افتيم و دست از کار می­کشیم. چطور انتظار داریم با چنین طرز فکری صاحب ادبيات جهانی شویم؟

ناراضی بودن شامل حال مترجم هم می­شود. این که همیشه به دنبال ترجمه اثری بهتر از اثر پیشین باشد.در مورد شما تقریبا همین منوال طی شد تا رسیدیم به کتاب «وقتی یتیم بودیم»، اثر بحث‌برانگیز ایشی گورو. انتظاری که از این نویسنده وجود داشت برخاسته از همان کتاب «بازمانده روز» بود، اما ما به هیچ عنوان با چنین اثري مواجه نشدیم.ترجمه این کتاب از سوی شما هم تا حدودی تعجب آور بود.نظر خودتان چیست؟این کتاب انتخاب خودتان بود؟

بله.خودم آن را انتخاب کردم و خيلي هم دوستش داشتم. حتما می­دانید كه این کتاب در فهرست نهايي جايزة «بوکر» هم بود. اين حرف‌ها را از چند نفر ديگر هم شنيده‌ام، اما به نظرم ایشی گورو در اين كتاب مخاطبش را بازی داده و عده ای-از جمله خودم-معتقدند كه او در تلاش كرده تعلیق داستان را تا پایان حفظ کند. اگر یادتان باشد در پایان کتاب،کریستوفر بنکس-شخصیت اصلی داستان-توانست مادرش را پیدا کند و این صحنه از قضا خيلي هم تراژیک است. البته تا حدودی با شما موافقم که صحنة پیدا کردن مادرش می­توانست بهتر از این ها باشد. اما نویسنده مدام در تلاش است كه  بین واقعیت و توهم،  میان بودن و نبودن فضایی را بسازد. اين عدم قطعيت بر سراسر داستان حاكم است.حتی عشقش قطعی نیست.خود ایشی گورو در مورد این کتاب گفته،خیلی آزارم داد؛یک بارنوشتمش ولی آن طور که می خواستم از آب در نیامد و گذاشتمش کنار و بعد از دو ماه رفتم سراغش.

 به نظر می رسد كه  به شدت تحت تاثیر کارآگاهانی چون شرلوك هولمز بوده است.

همین طور است. ايشي‌گورو در نوجواني علاقه زیادی به هولمز داشته و این موضوع را در این کتاب هم نشان داده است.البته شاید اين كتاب به اين دليل برایم جذاب بود كه ماجراهاي شرلوك هولمز را هم ترجمه کرده‌ام. ولی کریستوفر بنکس در مقايسه  به مراتب امروزی‌تر است.

ایشی گورو در مورد این کتاب از چند مولفه تاریخی هم استفاده کرده،مانند همان شرکتی که به توزیع مواد مخدر میان چینی­ها می­پردازد و به گواه تاریخ،این شرکت انگلیسی وجود داشته است.

بله.اصولا در دنياي نشر حرفه‌اي و پيشرفته نویسنده برای نوشتن کتابش مراحل تحقیقاتی زیادی را طی می­کند. ایشی گورو هم از این قاعده مستثنی نیست و خیلی تحقیق کرده و بعد هم خیال پردازی را به آن افزوده است.او توانسته ظرف زمان و مکان را کاملا باورپذير از كار دربياورد و بعد داستان را در آن بپروراند.

اما باز هم سر حرفم هستم که او نتوانسته به این رمان،جذابیت را اضافه کند.پایانش خیلی هندی شد.همان قصه پیدا کردن دوستش و غیره.

من هم می­گویم که این نظر شماست و عده­ای از جمله خودم با این نظر مخالفند.

چرا تا حالا سراغ یوسا نرفته­اید یا نویسندگانی در این اندازه.

اولاً به  این دليل که مترجم خوبی مثل آقای کوثری آثار این نویسنده را ترجمه می­کند، و ثانیا همين یوسا که مثال زدید به انگلیسی نمی­نویسد.البته نویسندگان دیگری هم به همین دلیل در دایره کاری من قرار ندارند.

این روزها شاهد ترجمه مجدد آثاری هستیم که در پاره­ای از موارد نمی­توان دلیلی منطقی برای این کار پیدا کرد.مثلا می­بینیم از یک کتاب چند ترجمه خوب وجود دارد اما منتقدان این کار،خود به ترجمه چندباره آن دست می زنند.اوج این کار امسال در نمایشگاه کتاب روی داد که از یک کتاب 28 ترجمه همزمان وارد بازار شد...

شخصا برای این کار انگیزه ندارم. چون اگر ترجمه کتابی خوب است که هست.اگر هم بد باشد، به شرطی که آن کتاب ارزشش را داشته باشد می‌شود سراغش رفت. باز هم تاکید می­کنم که باید ببینم ارزش این دوباره‌کاری را دارد یا نه. راهِ رفتة دیگران را رفتن، كار آساني است. اما در مورد آن نکته تاثرانگیز که اشاره کردید باید بگویم از آنجا كه ما تابع قانون كپي‌رايت نيستيم، ترجمه چندباره کتاب در ایران منع قانوني ندارد. دارد؟پس فعلا  نمی‌توان در اين مورد حرف زد.

شما در زمینه داوری آثار ادبی هم فعال بودید.یکی از مباحث روز به امر داوری بر می‌گردد. وقتی فهرست داوران را می بینیم،متوجه می شویم که در چند جايزه ادبي همان نفرات به قضاوت پرداخته‌اند. در این صورت می­توان به چنین جوايزي اطمینان کرد؟آیا سلایق گوناگون در نظر گرفته می­شوند؟

اصولا داوری کار سختی است چون وقت و انرژی می­گیرد. در آن چند موردي كه من در داوري شركت داشتم، داورها را یا گردانندگان جوايز انتخاب می­کردند یا سایر داوران .این که چرا اين افراد ثابت بودند به این بر می­گردد که یا کسی برای داوری نبوده(احتمالا) یا کار آن‌قدر شاق بوده که کسی قبول نمی‌کرده. من در مورد سلامت جوايزي كه در داوري آنها شركت داشتم، می­توانم با قاطعیت بگویم كه افرادی زحمت­کش چند ماه تلاش کردند تا همة كتاب‌ها به موقع بررسي شوند. اگر این عده نبودند، همین جوايز ادبي را هم نداشتیم. در هر صورت، بودن چنین جوايزي از نبودنشان بهتر است.

می­توانید بگویید چقدر دستمزد دریافت می­کردید؟این سئوال را از این جهت پرسیدم که قیاسی داشته باشم میان حجم کار و زمانی که در اختیار افراد است.

اکثر داوری­ها افتخاری است و اگر هم مبلغي پرداخت مي‌شود جبران چند ماه كار داوران را نمي‌كند. اما چیزی که بیش از همه مرا آزرده می کند نارضايتي عمومي است. تقریبا همه ناراضی‌اند.انگار ذره­بین به دست گرفته‌اند كه بیفتند به جان آثار برگزیده و عيب و ايرادشان را پيدا كنند. فراموش مي‌كنند كه داوران از بين آثار موجود دست به انتخاب مي‌زنند.

بهتر نیست ناشران برای تقبل هزینه ها وارد عمل شوند؟

اين كار باید جا بیفتد. وقتی کتابی جایزه مي‌گيرد، بیشترین نفع به ناشر می­رسد. روی جلد کتاب چاپ می­شود که مثلا برنده فلان جایزه ادبی است.این در فروش کتاب تاثیر دارد و گاهي باعث مي‌شود به چاپ‌هاي متعدد برسد. برای همین ناشران بايد در تقبل هزینه‌هاي جوايز ادبي مشارکت داشته باشند.

شما دیگر داوری نمی کنید؟ 

نه. فعلا نه. فکر مي‌کنم ارزشش را ندارد. كتاب خواندن را دوست دارم اما وقتی موظف باشم اين كار را در زمان معيني انجام بدهم، تمام لذتش از بين مي‌رود.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:3 توسط علی رضا |

خبر بد راچطور باید بنویسم ؟اصولا خبربد مگر نوشتن هم دارد؟اما خب.برای آرام شدن سوز دلم هم که شده می نویسم.طی سال­هایی که روزنامه نگار بودم وهستم،بار ها شده که پولم را ندادند.هر بار که حق التحریر نوشتم یا دیر پرداخت کردند یا گفتند که دیگرپولی در بساط نیست.روزنامه­نگارجماعت،منهای آنها که اصطلاحا با روزنامه­های جناح راست کار می­کنند و به آب کُر وصلند،با قرارداد میانه­ای ندارند.نه این که بدشان بیاید،نه،کسی برای دعوت به کار برگه قرار داد جلو شما نمی گذارد که امضا کنید...

پنجم تیر ماه امسال ،برای انتشار یک هفته نامه دعوت به کار شدم.این بار به عنوان سردبیر آن مجموعه که قرار بود کار جوان پسندی ارائه دهد که بزرگسالان هم بخوانندش.با دوستانم صحبت کردم و تحریریه­ای را گرد آوردم که روزنامه­خوان­های حرفه­ای طی حداقل یک دهه اخیر،با قلم اکثرشان در مطبوعات آشنا شده بودند.گفتند که باید کار را تا اول مرداد آماده چاپ کنیم اما قبلش باید به تایید مدیرمسئولی برسد که ما ندیدیمش.کار از طریق دوستی پیشنهاد شد که عمری را در مطبوعات سپری کرده و حالا قلمش را زمین گذاشته و بیشتر به امور مدیریتی مشغول است.القصه،گفتند که به جای 16 صفحه باید 20 صفحه آماده کنید و تا 20 تیر ماه تحویل دهید.پس ما کار را از پنجم شروع کردیم و فقط دو هفته زمان داشتیم.کار با مرارت هر چه تمام تر به پایان رسید.نمی­توانم از کاری که ندیدید،تعریف کنم اما به گفته بچه­ها  و حتی او که کار را به من پیشنهاد داده بود،کاری زیبا از آب درآمد.گفت وگو با فرهاد آییش روی جلد آمد و در ادامه مطالبی بود از محسن فرجی،فتح الله بی نیاز،هیوا یوسفی،شیده لالمی و غیره.20 صفحه را برای صاحب امتیاز فرستادیم.اول گفتند بسیارعالی بسته شده و باید شماره بعد را آماده کنیم.سه روز بعد،زنگ زدند و گفتند کار را برای چاپ نمی فرستند.به همین سادگی.از آن روز به بعد من مانده­ام و شرمندگی کسانی که به من مطلب دادند و برایم کار کردند.دوستی که این کار را به من پیشنهاد کرده بود،هنوز در شوک است و بقیه هم در کما به سر می­برند.خودم هم حال زنی را دارم که پس از 9 ماه بارداری،بچه­اش سقط شده.اگر دور و برتان روزنامه­نگار وجود دارد ،از او بپرسید که تهیه مطالب یک هفته نامه 16 صفحه­ای چقدر سخت است.

اشکالی ندارد.یک روز هم در کوچه ما عروسی بر پا می­شود.اما این را از من داشته باشید،اگر بچه­تان گفت می­خواهد در ایران روزنامه­نگار شود،اول دستتان را بشویید بعد چنان بزنید تو دهانش که یکی از شما بخورد دو تا از دیوار.بفرستیدش سر ساختمان تا نیمه بندازد بالا اما خیالش راحت است که سر ماه پولش را می گیرد.به او بگویید به گور هفت جدش می­خندد که می­خواهد روزنامه­نگار شود.اصلا در مخش فرو کنید که روزنامه­نگاری همان ایدز است که می گویند اگر به آن دچار شوی،بیچاره می شوی.خلاصه نگذارید به هیچ قیمتی وارد این کار شود.

برای خودم،دوستی که کار را با بغل بغل احترام به من سپرد،برای تمام اعضای تحریریه و گروه فنی متاسفم که دستم به جایی بند نیست تا پوست طرف را بکنم.چرا؟اگر نمی­خواست نباید همان روز اول می گفت خوب است.حالا هم باید پول تمام دست اندرکاران را بپردازد اما «باید»های ما به درد خواهر پدرمان می خورد که عمه خواندیمش.

از فردا دوباره می­توانم تا ساعت 12 بخوابم،بیشتر بخوانم،زودتر کتابم را به دست ناشر برسانم و از طریق فتوسنتز به ادامه حیات بپردازم.این بهترین کاری است که می توانم برای خودم در نظر بگیرم.شما اگر پیشنهادی دارید با جان و دل می پذیرم.

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:51 توسط علی رضا |