تبليغاتX
کِلکِ شبانه

دوش در یکی از جراید وزین، بستن صفحه با مطلبی سیاسی به این حقیر محول شد.رویه چنین است که نخست باید رفت سراغ دوستان سرویس عکس و گفت اگر وقت دارید و بیلیارد جیبی بازی نمی­کنید مقدار اندکی سنجد تناول کنید و کار را پیش برید. القصه، دوست ما(همو که بر صندلی کنکاش عکس در اینترنت جلوس کرده بود) همی گفتمی که عکس طرف را ندارد و به جان پدرش هم سوگند همی یاد کرد که عکس طرف در اینترنت هم نیست.ما هم که مانند آن حیوان گوش دراز محترم در گِل مانده بودیم با خود گفتیم:«تفو بر این دنیا.»دوستی ما را در آن وضعیت قوزفیش پیدا کرد و پرسید:«ای پسر.چرا قاط زده­ای؟مگر تو را چه شده که این طور خواهر و مادر زمین را به یکدیگر پیوند می دهی؟»گفتمش:«هان ای علاف برادر.زنهار که دوستان همی گویند عکس صادق زیبا کلام در اینترنت نیست و کانَهُ حمار در مخلوط آب و خاک مانده ام حیران.»دوست سرانگشت حیرت به دندان گزید که دِ بیا.مگر می­شود!گفتمش:«آری.حالا که شده.چه کنیم؟»دستم بگرفت و کشان کشان پای میز گروه عکس برد.دستور داد نام آن مرد را در اینترنت دوباره درج کند.هر چه نامش را بیشتر جست و جو کرد به تصاویر بدیعی از دریا رسید با «دلبرکان غمگین من» که لب ساحل از ما که روزه بودیم دلبری­ای کردند بیا وببین.(مارکس کجایی که "خاطرات روسپی های مورد علاقه من" را این جا چنین ترجمان کردند).نام را که درج کرد چشمانم توگویی در حد تیم ملی از حدقه زد بیرون.چرا؟آن ضعیفه که تا این جای کار دوست خوانده بودمش(از ترس گشت ارشاد)نام «صادق زیبا کلام» را می­نوشت«صادق زیبا کنار» ما را می گویی!کف و خون قاطی کردیم و چون افلاطون یا آن یکی که نامش را نمی دانم و از حمام زده بود بیرون،من هم از اتاق زدم بیرون و عجب گفتم به رسم این روزگار در پیت.

گفتمش:«خواهرکم.چرا این طور ما را سر کار نهادی؟چشمانت را باز کن تا صفحه بهتر شود.اگر امروز عکس این مطلب را پیدا نمی کردی،سردبیر محترم ما را به اندرونی می برد و نخستین پدر جدمان را با الفاظی درشت که نسل بعد آن را کُلُفت می خواند جلوی چشممان می آورد.اندکی مراعات کن.»

خواهر محترم ما را نگاه کرد از نوع چپ چپ و انگشت را به طرف در نشانه رفت یعنی برو پی کارت.ما هم رفتیم اما با خود گفتیم،این قصه سر دراز دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:14 توسط علی رضا

فرنگی ها برای هر چیزی دلیلی دارند.مثلا می گویند اگر سیستم Delay یا تاخیر در رسانه ای مانند تلویزیون به کار گرفته می شود برای این است که یک مجری شیر پاک خورده نیاید روی آنتن و بگوید خواهر و مادر همه را به هم پیوند دادم و تا بیایی بجنبی می بینی،هزار تا ننه بابا پیدا شده که می گویند منظور از خواهر،خواهر من بوده  و خر بیار و باقالی بار کن.

احتیاجی نیست این سیستم را برای مردم ایران توضیح دهم چون به همت دلاوران صدا و سیما،مردم ما به قدر کفایت با این سیستم شاهکار آشنا هستند خاصه هنگام پخش مسابقات ورزشی.اما برای رعایت اسلوب نوشتاری عرض می کنم در این سیستم،برای گول مالیدن سر بیننده بینوا،تصاویر را با تاخیر پخش می کنند و به مجری ننه مرده هم گوشی را می دهند که یادت باشد،پرت و پلا نگویی.مثلا چند سال پیش که این مجری ها با سیستم مذکور هماهنگ نشده بودند،زرتی بعد از دیدن صحنه گل از مانیتور استودیو که تصاویر را بدون تاخیر پخش می­کرد داد می زدند:«گللللل.»آن مجری های بی جنبه که «آی کیویی» در حد ملخ داشتند نمی دانستند که با این کار چه پنبه ای از اساتید محترم صدا و سیما می زنند.

گذشت و گذشت تا رسیدیم به المپیک امسال که در عین ناباوری،مسئولان محترم رسانه نسبتا ملی،مردم را گوسپند فرض کردند و مراسم المپیک را در زمانی حدود 45 دقیقه نشان دادند.مردم همیشه در صحنه هم که مانند «ه» دو چشم به آن مراسم خیره شدند و دم نزدند.

اما می رسیم به بازی غیور مردان تیم ملی در سرزمین عربستان.راستش را بخواهید وقتی دیدم تلویزیون این بازی را هم با تاخیر همیشگی پخش کرد چهار شاخ گاردون بریدم چون هر چه دو دو تا چهار تا کردم دستم نیامد این تاخیر برای چه بود.بعد،خوابیدم و در خواب کسی به من گفت :«هان ای پسر!بدان و آگاه باش که بازی به چند دلیل با تاخیر پخش شد.پس ترا مامور می کنم میان مردم روی و دلیل این کار را برایشان بگویی.»

پس من هم دلایل را برایتان می گویم:

1)در ورزشگاه 50 هزار پسری ملک فهد،دیدن برادران دشداشه پوش عرب احتمال داشت تنی چند از برادران ایرانی را تحریک کند.پس باید سانسور شود.

2)رویت برادران دکل عرب،نه این که خیلی خوش تیپ هستند باعث کژاندیشی خواهران مرد افکن ایرانی می شوند.پس باید سانسور شود.

3)ورزشگاه به دو قسمت مردانه و پسرانه تقسیم شده بود.پس این پارتی که فقط برای قزوینیان بزرگوار لذت دارد باید سانسور شود.

4)مزدک میرزایی حواسش نبود که بازی را «ر»به«ر» دقیق گزارش کند و عین خیالش نباشد که تاخیر در کار است و از این حرف ها.پس باید سانسور شود.

5)مردان عرب خوب عربی می رقصند که این هم زشت است جان مادرم.پس باید سانسور شود.

6)از آن بالا کفتر می آید(این یکی ربطی به قضیه نداشت اما هنگام نوشتن این مطلب پسر همسایه رو به رو ماشینش را پارک کرد و این آهنگ وزین به گوش جان نیوش شد.)

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23:42 توسط علی رضا

یکم)سال ها پیش وقتی سال چهارم دبیرستان بودم(1375)روزنامه ای ورزشی خریدم.برایم جالب بود که آنها گفت و گویی اختصاصی ترتیب داده بودند با پائولو مالدینی اسطوره کنونی باشگاه میلان و یکی از نوادر عرصه فوتبال.در آن گفت و گو مالدینی تصریح کرده بود می خواهد به ایران بیاید و برای این سفر پول هم نمی گیرد.بعد هم در همان گفت و گو اشاره کرده بود که وضع مالی اش آنقدر خوب است که نیازی ندارد برای آمدن به ایران با کسی قرار داد امضاء کند.

دوم)سه سال بعد وقتی وارد روزنامه ایران شدم از دوستی که اتفاقا ورزشی نویش شاخصی بود و هست(آن زمان سردبیر بهترین روزنامه ورزشی ایران بود.این نظر من است، البته)پرسیدم که جریان گفت و گو با پائولو مالدینی چه بود.در میان حیرت  و شگفت من گفت که آن مصاحبه کاملا خیالی بوده و اصلا وجود نداشته است.

سوم)بعدا فهمیدم تعدادی از دوستان ما در جراید معلوم الحال برای بالا بردن میزان فروش از این کار ها می کنند که در نشریات زرد اوج چنین رویه ای است؛مثلا تیتر می زنند آخرین خبر از ازدواج گلزار با مهناز افشار.اما جالب این جا بود که پس از افشا گری همان روزنامه خوب ورزشی که عرض کردم،اهالی آن روزنامه ورزشی ناقص سوزمانی آستین همت بالا زدند تا متنی خیالی را به انگلیسی ترجمه کنند.آنها در جایی به نقل از پائولو نوشته بودند:I HAVENT MONEY  یعنی من نیازی به پول ندارم!!!در آن متن کذایی آن قدر گاف وجود داشته که هنوز هم بسیاری از بچه ها ازآن به شوخی قرن نام می برند.

چهارم)قصدم از این مقدمه چینی بلند،نام بردن از دو روزنامه نبود که می خواستم نقبی بزنم به مساله نبود اطمینان به روزنامه نگار و روزنامه.دوستی دارم که هر بار برایش از مسایل روز یا اتفاقات تحریریه حرف می زنم می گوید:«شما روزنامه چی ها فقط بلدین چرت و پرت بنویسین.مگه یادت نیست مصاحبه با مالدینی رو؟»و من در پایان قاطبه گپ هایمان به این نکته می رسم «از ماست که بر ماست.»

پنجم)امروز روی جلد روزنامه البرز ورزشی دیدم نوشته اند:«گفت و گوی اختصاصی البرز ورزشی با تیری آنری»لازم است بگویم این بازیکن یکی از بهترین جهان بوده و هست و به همین راحتی با نشریه ای مصاحبه نمی کند.لطفا فردا برای خرید البرز ورزشی اقدام کنید تا از جایگاه حرفه ای آن در میان سایر نشریات مطلع شوید!!!این بازیکن اکنون در بارسلونای اسپانیا بازی می کند.

ششم)در راستای انجام چنین گفت و گوهایی این جانب هفته دیگر گپی اختصاصی دارم با دوست گرمابه و سونایم گابیتو که شما او را با نام مارکس(یا به اشتباه گابریل گارسیا مارکز) می شناسید.فقط لطفا برای حفظ حریم بنده،متن یا نوار مصاحبه را نخواهید چون بلد نیستم حتی یک کلمه به پرتغالی یا اسپانیولی بنویسم.تیترش را هم می زنم:ما بودیم و گابیتو و علی پونصد.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:26 توسط علی رضا

نمی دانم تا کی باید با شنیدن خبر بد توقیف نشریات در این کشور بسازم.راستش را بخواهید این دیگر شده جزئی از فرهنگ روزنامه نگاری در کشور به اصطلاح ایران.همه می دانند روزی چنین سرنوشتی دیر یا زود در انتظار نشریه مطبوعشان است و اگر نشود باید تعجب کرد؛به این می ماند که مثلا بشنوید سیسمونی را خانواده پسر آورده اند.تنها یک راه فرار دارد و آن هم نوشتن از موش و گربه  و در و دیوار است؛ساده این که خنثی بنویسید و فقط در پی به به  و چه چه عوام باشید تا خدای نکرده کسی نرنجد.

امروز دوستی برایم اس ام اس فرستاد که روزنامه همشهری تا چند روز دیگر توقیف می شود.منبعش هم کاملا موثق بود اما باور کنید از آن موقع تا حالا دارم خدا را به جان مادرش قسم می دهم که بی خیال این یکی شود؛نه از سر این که خیر سرشان روزنامه به درد بخوری دارند که می دانم و می دانید اگر آگهی نداشت در توالت ها برای خشک کردن باسن مبارک هم به کار نمیرفت اما با تعطیلی موسسه همشری هزاران نفر بیکار میشوند؛از کارکنان بخش نیازمندی ها گرفته تا تمام کسانی که در بخش های گوناگون و نشریات اقماری آن کار می کنند.

فکری به ذهنم نرسید که بتوانم جلوی این کار را بگیرم.خواستم به سیاق مثلا روشنفکران(اصلا داریم!)به نشانه اعتراض غذا نخورم یا شب مسواک نزنم اما دیدم به محض این که کسی از این موضوع با خبر شود مرا به قسمت چپ همان جای مبارک «دایورت»می کند.

بعدش خواستم بیانیه بنویسم و امضا جمع کنم اما باز دیدم اگر پای عمل برسد تعدادی از دوستان ما را به پوست پیاز می فروشند.پس بهتر دیدم این کار را هم انجام ندهم.فقط باید دعا کنیم همشهری توقیف نشود،همین.برای تمام دوستانم که در آن روزنامه کار می کنند ناراحتم، چه وقتی ما بیش از دو سال بیکار بودیم آنها حتی...بگذریم.

امیدوارم به زمین ولرم بخورید اگر همشهری را توقیف کنید.الهی خیر نبینید.الهی بیفتید گیر کسی که حافظه کوتاه مدت ندارد و می خواهد یک موضوع را هزار مرتبه برایتان توضیح دهد.خوب شد؟همین را می خواستید؟

فقط دعا کنید که نشود.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:16 توسط علی رضا

کم پیش نمی­آید با شنیدن خبر چاپ کتابی از یک مترجم یا مولف خوشحال شوم.به هر حال در شرایط کنونی حتی شنیدن خبر این که فلان نویسنده سطحی نویس هم اثری جدید راهی بازار کرده جای خوشحالی دارد چه برسد به این که بدانیم رمان احمد پوری عزیز هم مجوز چاپ گرفت.همین که با این اثر می شود در اتمسفر پوری نفس کشید جای خوشحالی دارد.همین و بس.باقی بماند برای بعد از چاپ کتاب.  

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:13 توسط علی رضا