تبليغاتX
کِلکِ شبانه

یکی دو سال پیش بود که برای اکران خصوصی فیلم کدام استقلال؟کدام پرسپولیس؟دعوت شدم.آن زمان در روزنامه کارگزاران مشغول بودم.پیش از رسیدن به سینما سپیده،محل اکران فیلم،خیلی با خودم کلنجار رفتم که از قبل قضاوتی در مورد سازنده فیلم نداشته باشم. و مگر می شد اسم ده نمکی را شنید و یاد لباس شخصی ها نیفتاد.اما به هر مصیبتی بود خودم را راضی کردم که مثلا فیلم او را تا آخر ببینم.مهمانان ویژه آن مراسم که قاطبه­شان نظامی و بسیجی بودند در نوع خود جالب بودند.این ها که گفتم پس حرف بود.جان کلام این که هر چه از زمان فیلم بیشتر می گذشت به خودم  و عقل و شعورم بیشتر شک می کردم که چطور گذاشتم کارگردان فیلم ،آنها را زیر سئوال ببرد.تمام مدت احساس می کردم این شعور من است که به جای کارت دعوت توسط مامور سالن پاره می شود.این ها را که می خوانید قبلا هم درباره همان فیلم نوشته­ام.با خودم عهد کردم دیگر نگذارم کسی اینگونه شعورم را به بازی گیرد.

حالا دوباره فیلمی روی پرده است که بوی همان فیلم را می دهد.باور کنید وقت،کالای گرانبهایی است و از همه مهم تر وقتی،می بینم این همه در موردش بد می گویند اما مردم باز هم برای دیدنش می روند بیشتر تعجب می کنم.از این پارادوکس می شود دو تعبیر داشت:نخست این که مردم ما اصولا با معنی شعور و درک زمان رابطه که ندارند هیچ،آن را کشک محسوب می کنند.دوم این که مردم ما راه­های اتلاف وقت را خوب نمی شناسند وگرنه راه های بهتری هم برای له کردن زمان وجود دارد.

شما را به خدا نگذارید کسی به شعورتان توهین کند.وقتی ساخت سریال یوسف با هزینه چند ده میلیاردی اش صدای همه را در آورده،نگذارید چنین تراژدی هایی تکرار شوند.

این جمله داکتروف نویسنده خوش قریحه آمریکایی بدجوری توی گوشم زنگ می زند:«برای نفهمیدن تلاش نکنید.»

راستی از کدام فیلم حرف زدم؟از همان فیلمی که در تبلیغات تلویزیونی اش بازیگران می گویند اثر متفاوت کارگردان ...

قدری به نظر دوستانی که منتقد هستند یا به نظرشان احترام می گذارید،اعتماد کنید.باور کنید راه های بهتری هم برای هدر دادن پولتان سراغ دارم.هر دعوت­ی را نپذیرید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:43 توسط علی رضا

تکیه دادم به هوا

تا نیفتم به زمین

شهر را باران شست(تاج سر غزل معاصر ایران،حسین منزوی)

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:29 توسط علی رضا

یك روز وقتی
از زیر سایه های ملایم خوشبختی
پرسه زنان
به خانه برمی گشتیم
از زیر سایه های مرتب مصنوعی
مردان ارشیتكت را دیدم
در صف كراوات
چرت میزدند
ماندن چقدر حقارت آور است
وقتی كه عزم تو ماندن باشد
حتی روز
پنجره ها به سمت تاریكی
باز می شوند
اگر بتوانی موقع رسیدن را درك كنی
برای رفتن
همیشه فرصت هست
این دریچه را باز كن
چه همهمه ای می آید
گویا
مرغ و متكا توزیع می كنند
اینها كه در صف ایستاده اند
به خوردن و خوابیدن معتادند
وقتی بهانه ای
برای بودن نداشته باشی
در صف ایستادن
خود بهانه می شود
و برای زدودن خستگی بعد از صف
ورق زدن
یك كلكسیون تمبر
چقدر به نظرت جالب می آید
امروز
در روزنامه خواندم
ته سیگارهای چرچیل را
به قیمت گزافی فروخته اند
آه خدایا
آدم برای سقوط
چه شتابی دارد
دیروز در باغ وحش
شمپانزه ای دیدم
كه به نظریه داروین
فكر می كرد
چگونه می توان
با این همه تفاوت
بی تفاوت ماند؟
پشت این حصار
چه سیاهی عظیمی خوابیده است
به دلم گفتم:برگرد برای رفتن فكری بكنیم(سلمان هراتی)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:3 توسط علی رضا

حضور بعضی از آدم ها را باید غنیمت شمرد، چه نبودشان جبران ناپذیر است.یکی مثل همین مژده دقیقی که باید پیش از نوشتن نامش از واژه «خانم»استفاده کرد؛واژه ای که نشان دهد او چقدر متین است و خاکی و این خصایل زمانی جلب توجه می کند که بدانیم او یک سر و گردن نسبت به بسیاری از مترجمان روزگار خود بهتر است.

روز گذشته برای دیدار با این مترجم شریف مهمانش بودم و دقایقی را با او گپ زدم.اما آنچه برای این وب لاگ برگزیده­ام خبر چاپ کتابش است؛مجموعه داستان زیبایی به نام نقشه هایت را بسوزان.این مجموعه را از دست ندهید.می توانید نُه داستان ناب را در این مجموعه بخوانید و حظ کنید.نشر نیلوفر این مجموعه را به زیور طبع آراسته است و چه نیکو رسمی است که این ناشر قدر مژده دقیقی را می داند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:3 توسط علی رضا

این شعر را بخوانید و اگر راه دستتان بود ترانه اش را پیدا کنید و به گوش جان،نیوش.باشد که لذتش را ببرید.این آهنگ را حداقل 15 سال پیش شنیده­ام اما هنوزم برایم تازگی دارد.

Artist: Roxette

Song: She's Got The Look

 

 

walking like a man

hitting like a hammer

she's a juvenile scam.

Never was a quitter

tasty like a raindrop

she's got the look.

 

Heavenly bound cause heaven's got a number

when she's spinning me around

kissing is a colour.

Her loving is a wild dog

she's got the look.

 

chorus:

She's got the look.

(She's got the look.)

She's got the look.

(She's got the look.)

What in the world can make a brown-eyed girl turn blue.

When everything I'll ever do I'll do for you and I go:

la la la la la she's got the look.

 

Fire in the ice naked to the t-bone is a lover's disguise.

Banging on the head drum

shaking like a mad bull

she's got the look.

 

Swaying to the band

moving like a hammer she's a miracle man.

Loving is the ocean

kissing is the wet sand

she's got the look.

 

Chorus

 

walking like a man

hitting like a hammer

she's a juvenile scam.

Never was a quitter

tasty like a raindrop

she's got the look.

 

And she goes: na na na na na na na na na na na na na na na.

 

Chorus

 

What in the world can make you so blue,

When everything I'll ever do I'll do for you and I go:

la la la la la...... na na na na na na na na na na na shes got the look

 

na na na na na na na na na na na na na shes got the look

 

na na na na na na na na na na na na na shes got the look

 

na na na na na na na na na na na na na shes got the look

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:39 توسط علی رضا

نمی شود خبر خوش را گذاشت برای بعد.نمی شود گفت بعدا می گویم.احمد پوری نازنین تماس گرفت و گفت کتابش،یعنی همان رمانی که پیشتر در این وبلاگ وعده اش را داده بودم،منتشر شد و مخاطبان 

می توانند از شنبه (احتمالا)این رمان را از نشر چشمه بخرند. اسمش هم این است:دو قدم این ور خط. حتما بخوانید و نظر بدهید که نخستین رمان این مترجم پیشانی بلند چطور از آب درآمده است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:22 توسط علی رضا

همه ما در برابر دهشت، باکره هستیم؛همانطور که در برابر نخستین لذت جنسی باکره ایم.(رمان سفر به انتهای شب، نوشته لویی فردینان سلین-ترجمه فرهاد غبرایی)

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 21:19 توسط علی رضا

هرگز شکست حقارت نیست

پیروزی

پاسدار اسارت نیست

این کهنه قصه را

زنجیر های پاره به من گفتند..!(نصرت رحمانی)

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:45 توسط علی رضا

امشب جشن رونمایی کتاب عمران صلاحی بود.درد آور این جاست که باید از نازنینی چون او با فعل ماضی یاد کنیم، چه او در نظر حداقل من حقیر از خیلی­ها زنده­تر است.مراسم در طبقه دوم کتابفروشی نشر ثالث برگزار شد و از آنجا که زنده یاد صلاحی مردی پیشانی بلند بود،چه بسیار بزگوارانی که در مراسم رونمایی کتاب زندگی­اش حضور یافتند.از احمد پوری عزیز گرفته تا بزرگوارانی چون منوچهر احترامی،مهدی غبرایی،اسدالله امرایی، هوشنگ مرادی کرمانی،سیمین بهبهانی،سید علی صالحی،کامبیز درم بخش،محمد بهارلو و چند نفر دیگر که نامشان در ذهنم نماند یا نخواستم بماند. اتفاقا بدی این قضیه جایی است که نمی­خواهی نامی در ذهنت بیتوته کند اما نمی­شود.ذهنت گاه چنان لجوج می­شود و جزییات را در خودش ضبط می کند که راهی جز سر خم کردن نداری.

زنده یاد صلاحی هیچ وقت خودش را نگرفت،به رغم این که از بسیاری بالاتر بود.به قول پسرش یاشار صلاحی که حالا دست کم در ظاهر ردی از روزهای جوانی عمران بر چهره دارد،پدرش هرگز دفتر کاری برای نوشتن نداشت و بیشتر مواقع در آشپرخانه می­نوشت.خب تا این جای کار مهم نیست اما وقتی می خواهی نامی از صلاحی ببری باید از اشعارش بگویی و از طنازی هایش که تمام نشدنی بود.آن روزها اگر بودی باید به خودت می­گفتی «ز فیض ابر چه حاصل،گیاه سوخته را»ابری مانند صلاحی بالای سر ما بود اما قدرش را چنان که باید و شاید ندانستیم؛شدیم همان «گیاه سوخته» وباز به این جا می­رسی که ذهنت یاری نمی­کند از تمام لطافت طبع صلاحی بنویسی اما چهره کسانی که نمی­خواهی به یاد بسپاریشان،جلو چشمت است.

صلاحی همان بود که یک روز همه را دعوت کرد که بچه شوند و بروند به دنیای ژله­ای بچه­ها:«میایی بچه بشیم به آسمون نیگا کنیم» اگر تا این جای کار با شاعر همراه نمی­شدی دوباره تو را می خواند:«می یایی قلبارو مثل بادبادک هوا کنیم» و حالا تو دیگر با او رهسپار شده بودی و عنان اختیار از کف داده بودی.راستی می­دانستی صلاحی دلش می خواست کجا خانه داشته باشد:«من دلم می­خواهد خانه­ای داشته باشم در آب/آب یعنی همه خوبی ها»باز هم از صلاحی نشانه بدهم؟باشد.دلم می­خواهد به معشوقه­ام،وقتی آنجا کسی نیست الا من و او، در گوش بگویم:«حُبابا چشم حسودن که همه می ترکن/سینه های نازتو وقتی تماشا می کنن»از صلاحی می­شود به اندازه مهربانی­اش گفت؛این که نبودش بدجوری آدم را اذیت می­کند.

حالا دلم می­خواهد مثل تیتراژ خیلی از فیلم­ها که بازیگر متفاوت را با «و»متمایز می­کنند،من هم از زحمت­کش این مجموعه یعنی «تاریخ شفاهی» یاد کنم.از او که بی ادعا آستین همت بالا زد تا تاریخ ناگفته بزرگان این عرصه را مکتوب کند و بدهد دست من و شما.او محمد هاشم اکبریانی است که باید چنین معرفی شود:« و محمد هاشم اکبریانی»می­دانی،در یک تیم ورزشی،خیلی­ها تلاش می­کنند تا یک بازیکن در شرایط ایده­آل باشد اما در نهایت پول میلیونی را بازیکن و مربی می­گیرند و آدم­های سایه نشین،بی ادعا به کارشان ادامه می­دهند.نبودشان به این می­ماند که آجری را از دل دیوار بیرون کشی؛می ریزد،فرو می­پاشد و تازه می­فهمی قدر و منزلت او را.«اگر یادمان بود و باران گرفت/نگاهی به احساس گلها کنیم.»باید به اکبریانی خسته نباشید گفت که کماکان جاری است و سایه­نشین و این سایه­نشینی چنان «حدس یک گُل، پشت دیوار»،زیباست.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:56 توسط علی رضا

بودن یا نبودن آدم هایی که بودشان نعمت است و نبودشان چون به دوش کشیدن بار گناه تمام تاریخ بشری.شاید برای همین بود که چند روز این وبلاگ را ننوشتم چون اخراج از روزنامه خورشید حس و حالی برایم باقی نگذاشته بود.اخراج مساله ای نیست چون در نهایت به خودت می­گویی باب سلیقه بالا دستی ها نبودی و در خروجی را به تو نشان دادند.اما وقتی می شنوی که دلیل اخراج 35 نفر از روزنامه ای که تا چند روز دیگر قرار بود روی دکه قرار گیرد و تو با گروهی از دوستانت،فارغ از هر زنده باد و مرده باد،می­خواستی فقط کار مطبوعاتی انجام دهی و پول در بیاوری(البته این دو مورد یعنی کار مطبوعاتی و پول در آوردن مانند همخوانی خربزه با عسل است) ،صدا زدن یکدیگر به اسم کوچک بود و پوشیدن لباس رنگی و نداشتن ریش،به حال خودت  تاسف می خوری.اشکالی ندارد.پای ما را ببرند،روی دست هایمان راه می رویم.

بودن یا نبودن.من هم فکر می کنم مساله این است.چون نبودن آدم هایی مانند اسدالله امرایی،احمد پوری،محسن فرجی،فرزین شیرزادی و دیگرانی که با شنیدن این خبر فقط تلاش کردند ذره ای از بار این درد بکاهند،درد آور است و بودن کسانی که به حکم روابط و حمایت روزنامه کیهان سر کار آمدند،جای بسی تاسف دارد.

اسد امرایی وقتی از پشت تلفن ابراز همدردی کرد،بیش از آن که نشان دهد انسان است،نشان داد که روح حرفه ای گری را می شناسد؛و برای همین باید به بودن چنین آدم هایی در اطرافم ببالم.

امروز با محسن فرجی به دیدن احمد پوری رفتم و لذتی دو چندان نصیبم شد.پوری حقیقتا مانند رود جاری است.فردا هم اگر عمری باقی ماند می روم پیش اسد امرایی تا بیش از پیش باور کنم بودن یا نبودن،مساله این است.

و اما یک خبر خوش که حلاوتش تمام نشدنی است.رمان احمد پوری تا چند روز دیگر به بازار می آید.امروز طرح روی جلدش را هم دیدیم.امیدوارم این رمان نظر خوانندگان را مانند ترجمه های کم نظیر مولف جلب کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:17 توسط علی رضا