تبليغاتX
کِلکِ شبانه
نمی دانم این آهنگ زیبای گروه اسکورپیون را شنیده اید یا نه.اما اگر نشنیده اید پیشنهاد می کنم از زیر سنگ هم شده آن را پیدا کنید و به قول میر جلال کزازی، به گوش جان نیوش.این ترانه wind of change نام دارد. دقت کنید به زیبایی و شاعرانگی خاصی که در این ترانه موج می زند.

 I follow the Moskva
Down to Gorky Park
Listening to the wind of change
An August summer night
Soldiers passing by
Listening to the wind of change

The world is closing in
And did you ever think
That we could be so close, like brothers
The future's in the air
I can feel it everywhere
I'm blowing with the wind of change

[Chorus:]
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change

Walking down the street
Distant memories
Are buried in the past forever

I follow the Moskva
Down to Gorky Park
Listening to the wind of change

Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams
With you and me
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change

The wind of change blows straight
Into the face of time
Like a stormwind that will ring
The freedom bell for peace of mind
Let your balalaika sing
What my guitar wants to say
Saaay!

[Solo]

Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams
With you and me
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:56 توسط علی رضا

اگر هنوز هم تشته خواندن هستید و دوست دارید کتاب خوب بخوانید حتما بروید سراغ «برف سیاه» اثری از استاد بولگاکف؛ ترجمه احمد پوری که مو لای درزش نمی­رود. این کتاب را نشر افکار منتشر کرده و همین دیروز، داغ داغ که از تنور در آمد خواندمش. دست استاد پوری درد نکند با این ترجمه روانش.

دو دیگر این که از همین مترجم می­توانید گزیده اشعار «شل سیلور استاین» را بخوانید که لذتی دو چندان را نصیب آدم می­کند. ضمنا احمد پوری برای یک ماه عازم سفر شد که امیدوارم حسابی آب برود زیر پوستش.

اما از مهدی غبرایی دوست داشتنی هم بگویم که خودش را بدجوری با رمان «این ناقوس مرگ کیست؟»، یکی دیگر از شاهکارهای همینگوی، سرگرم کرده است. خدا را شکر این رمان هشتصد و اندی صفحه ای چیزی نیست که هر کسی برود سراغش و چشمت را باز کنی ببینی 28 ترجمه از آن در بازار است. باید دست غبرایی را بوسید که این اثر را برای نخستین بار به این شکل کامل ترجمه کرده است (پیشتر از این اثر چند ترجمه روانه بازار شده که هیچ کدام کامل نیست).

این هم شعری از همان گزیده اشعار شِل. اسمش هست، نَه:

یک تکه طالبی را

زیر میکروسکوپ گذاشتم.

یک میلیون چیز عجیب خوابیده بودند،

هزار میلیون چیز عجیب می­خزیدند،

چندین چیز سبز وول می­خوردند،

دیگر لب به طالبی نمی­زنم.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:49 توسط علی رضا

نمی­دانم. یعنی حسابش از دستم در رفته. حساب روزهای بیکاری را می­گویم. روزهایی که باید در خانه بنشینی و به در و دیوار نگاه کنی. روزهایی که نه راه پس داری و نه راه پیش. حتی نمی­دانم چند هفته یا چند ماه است سری به این وبلاگ نزده­ام. یادم هست در کتابی که ترجمه می­کردم، رسیدم به دنیای داستانی همینگوی. استاد از این گله داشت که شخصیت­های داستانی­اش روی کاغذ می­میرند و به همین دلیل می­خواست دست به خودکشی بزند اما زنش او را از این کار بازداشت؛که آخر هم همینگوی کار خودش را کرد.

من که همینگوی نیستم و نمی­توانم از آن اداها در بیاورم. فقط یک روزنامه­نگارم که می­خواهد کار کند اما حالا نزدیک به دو سال است که نشسته­ کنج خانه. چاره­ای ندارد جز ترجمه مزخرفاتی که گاه برایش می­آورند و اگر همین کار را هم نکند، باید روی بیاورد به زندگی از طریق فتوسنتز.

دوستان زیادی دارم که الان در روزنامه­های مختلف مشغولند اما از آن بنده خداها هم کاری ساخته نیست. نمی­دانم باید چه کنم. از طرفی باید روحیه­ام را، شده به زور، حفظ کنم و لبخند بزنم تا پدر و مادری که خیر سرم ثمره زندگی­شان هستم، ناراحت نشوند. کاری هم بلد نیستم که بروم سراغش. باید منتظر شوم تا دوباره دری به تخته بخورد و بروم سر کار. فعلا که هر چه در است، از پاشنه در آمده و خورده تو سرِ من.

***

آلن رب گریه، نویسنده­ای که خیلی دوستش دارم استاد نوشتن درباره اشیاء بود. سری بزنید به داستانهایش تا دستتان بیاد که استاد در این کار چقدر تبحر داشت. دلم می­خواست استاد الان همسایه بود، به جای این ابلهانی که برای پرداخت نکردن پول آب و برق روز و شب می­آیند درِ خانه ما، و می رفتم به او می­گفتم اگر راه دستش است درباره دیوار برایم بنویسد. برایم از ساعت بنویسد، از رادیو، از لپ تاپ و از قفسه کتاب­ها. استاد، از این تمرگیدن توی خانه بنویسید و از این حیرانی. از این که چقدر باید یک تُک پا بروم دمِ در که آب و هوایی عوض کنم. ببخشید که این موقع شب مزاحم شدم. نه، نیامدم بگویم دیگر پول آب نمی­دهیم چون مدیر ساختمان، همین همسایه پایینی را چهار نفر حساب کرده اما ما را پنج نفر. آمده­ام بگویم اگر وقت دارید چند دقیقه با هم گپ بزنیم. البته این هم برایم نان و آب نمی­شود اما کاری هم جز این از من بر نمی­آید.

***

چند روزی است که دست و دلم به کار دل هم نمی­رود؛ اصلا کار دل سیری چند. وقتی هزار جور فکر و خیال داری و به این فکر می­کنی که باید از کجا بیاوری پول همین تلفن و اینترنت را بدهی، دنبال بیابان می­گردی که سر بگذاری به آن...

چرا در روزنامه­ها نمی­خوانیم به یک روزنامه نگار برای کارهای نیمه وقت نیازمندیم؟ چرا کسی روی یک تکه کاغذ که با سریش روی تیر چراغ برق چسبانده شده نمی­نویسد به یک روزنامه­نگار نیازمندیم؟ اصلا چرا کسی به ما نیاز ندارد؟ چرا ما حتی کاتالیزور هم نیستیم که برای تسریع در انجام واکنش­ها ما را به کار گیرند؟ چرا حتی پاک­کن نیستیم که در داستان آلن رب گریه نامی از ما برده شود؟  

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:4 توسط علی رضا