I follow the Moskva
Down to Gorky Park
Listening to the wind of change
An August summer night
Soldiers passing by
Listening to the wind of change
The world is closing in
And did you ever think
That we could be so close, like brothers
The future's in the air
I can feel it everywhere
I'm blowing with the wind of change
[Chorus:]
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change
Walking down the street
Distant memories
Are buried in the past forever
I follow the Moskva
Down to Gorky Park
Listening to the wind of change
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams
With you and me
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change
The wind of change blows straight
Into the face of time
Like a stormwind that will ring
The freedom bell for peace of mind
Let your balalaika sing
What my guitar wants to say
Saaay!
[Solo]
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams
With you and me
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change
اگر هنوز هم تشته خواندن هستید و دوست دارید کتاب خوب بخوانید حتما بروید سراغ «برف سیاه» اثری از استاد بولگاکف؛ ترجمه احمد پوری که مو لای درزش نمیرود. این کتاب را نشر افکار منتشر کرده و همین دیروز، داغ داغ که از تنور در آمد خواندمش. دست استاد پوری درد نکند با این ترجمه روانش.
دو دیگر این که از همین مترجم میتوانید گزیده اشعار «شل سیلور استاین» را بخوانید که لذتی دو چندان را نصیب آدم میکند. ضمنا احمد پوری برای یک ماه عازم سفر شد که امیدوارم حسابی آب برود زیر پوستش.
اما از مهدی غبرایی دوست داشتنی هم بگویم که خودش را بدجوری با رمان «این ناقوس مرگ کیست؟»، یکی دیگر از شاهکارهای همینگوی، سرگرم کرده است. خدا را شکر این رمان هشتصد و اندی صفحه ای چیزی نیست که هر کسی برود سراغش و چشمت را باز کنی ببینی 28 ترجمه از آن در بازار است. باید دست غبرایی را بوسید که این اثر را برای نخستین بار به این شکل کامل ترجمه کرده است (پیشتر از این اثر چند ترجمه روانه بازار شده که هیچ کدام کامل نیست).
این هم شعری از همان گزیده اشعار شِل. اسمش هست، نَه:
یک تکه طالبی را
زیر میکروسکوپ گذاشتم.
یک میلیون چیز عجیب خوابیده بودند،
هزار میلیون چیز عجیب میخزیدند،
چندین چیز سبز وول میخوردند،
دیگر لب به طالبی نمیزنم.
نمیدانم. یعنی حسابش از دستم در رفته. حساب روزهای بیکاری را میگویم. روزهایی که باید در خانه بنشینی و به در و دیوار نگاه کنی. روزهایی که نه راه پس داری و نه راه پیش. حتی نمیدانم چند هفته یا چند ماه است سری به این وبلاگ نزدهام. یادم هست در کتابی که ترجمه میکردم، رسیدم به دنیای داستانی همینگوی. استاد از این گله داشت که شخصیتهای داستانیاش روی کاغذ میمیرند و به همین دلیل میخواست دست به خودکشی بزند اما زنش او را از این کار بازداشت؛که آخر هم همینگوی کار خودش را کرد.
من که همینگوی نیستم و نمیتوانم از آن اداها در بیاورم. فقط یک روزنامهنگارم که میخواهد کار کند اما حالا نزدیک به دو سال است که نشسته کنج خانه. چارهای ندارد جز ترجمه مزخرفاتی که گاه برایش میآورند و اگر همین کار را هم نکند، باید روی بیاورد به زندگی از طریق فتوسنتز.
دوستان زیادی دارم که الان در روزنامههای مختلف مشغولند اما از آن بنده خداها هم کاری ساخته نیست. نمیدانم باید چه کنم. از طرفی باید روحیهام را، شده به زور، حفظ کنم و لبخند بزنم تا پدر و مادری که خیر سرم ثمره زندگیشان هستم، ناراحت نشوند. کاری هم بلد نیستم که بروم سراغش. باید منتظر شوم تا دوباره دری به تخته بخورد و بروم سر کار. فعلا که هر چه در است، از پاشنه در آمده و خورده تو سرِ من.
***
آلن رب گریه، نویسندهای که خیلی دوستش دارم استاد نوشتن درباره اشیاء بود. سری بزنید به داستانهایش تا دستتان بیاد که استاد در این کار چقدر تبحر داشت. دلم میخواست استاد الان همسایه بود، به جای این ابلهانی که برای پرداخت نکردن پول آب و برق روز و شب میآیند درِ خانه ما، و می رفتم به او میگفتم اگر راه دستش است درباره دیوار برایم بنویسد. برایم از ساعت بنویسد، از رادیو، از لپ تاپ و از قفسه کتابها. استاد، از این تمرگیدن توی خانه بنویسید و از این حیرانی. از این که چقدر باید یک تُک پا بروم دمِ در که آب و هوایی عوض کنم. ببخشید که این موقع شب مزاحم شدم. نه، نیامدم بگویم دیگر پول آب نمیدهیم چون مدیر ساختمان، همین همسایه پایینی را چهار نفر حساب کرده اما ما را پنج نفر. آمدهام بگویم اگر وقت دارید چند دقیقه با هم گپ بزنیم. البته این هم برایم نان و آب نمیشود اما کاری هم جز این از من بر نمیآید.
***
چند روزی است که دست و دلم به کار دل هم نمیرود؛ اصلا کار دل سیری چند. وقتی هزار جور فکر و خیال داری و به این فکر میکنی که باید از کجا بیاوری پول همین تلفن و اینترنت را بدهی، دنبال بیابان میگردی که سر بگذاری به آن...
چرا در روزنامهها نمیخوانیم به یک روزنامه نگار برای کارهای نیمه وقت نیازمندیم؟ چرا کسی روی یک تکه کاغذ که با سریش روی تیر چراغ برق چسبانده شده نمینویسد به یک روزنامهنگار نیازمندیم؟ اصلا چرا کسی به ما نیاز ندارد؟ چرا ما حتی کاتالیزور هم نیستیم که برای تسریع در انجام واکنشها ما را به کار گیرند؟ چرا حتی پاککن نیستیم که در داستان آلن رب گریه نامی از ما برده شود؟