تبليغاتX
کِلکِ شبانه

مدت­ها بود پست جدیدی نگذاشته بودم. نه اینکه حرفی برای گفتن و نوشتن نداشته باشم که اصولا وقتی برای این کار باقی نمانده. اما در زندگی فرصت­هایی به آدم رو می­کند که نباید از دستشان داد. و چون قایل به این مساله هستم لازم دیدم درباره کتابی بنویسم که میان این همه فکر دود گرفته، شفاف و تمیز است. که اصولا نوشتن پیش از آنکه وامدار مغزِ خامه نویسنده باشد، مدیون خوب فکر کردن اوست و در ادبیات این خوب فکر کردن را چیره­دستی می­گویند.

قصدم اطناب نیست که می­خواهم از مجموعه داستان محمد هاشم اکبریانی بنویسم. اما نه در این پست که در پست بعدی. شاید شما هم تا آن زمان مجال آن داشته باشید مجموعه داستان «کاش به کوچه نمی­رسیدم» را از نشر چشمه بخرید و در اتمسفر بی­آلایش نویسنده هوایی تازه کنید.

بحث محتوایی و البته نقد این مجموعه داستان را می­گذارم برای چند روز دیگر تا یادداشتی که نوشته­ام قوام یابد؛ جا بیفتد. همین جا هم می­شود به نویسنده­اش تبریک گفت. ولی خب بهتر آن است بعد از خوانش اثر چنین مشتاقانه به او تبریک گوییم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:7 توسط علی رضا