مدتها بود پست جدیدی نگذاشته بودم. نه اینکه حرفی برای گفتن و نوشتن نداشته باشم که اصولا وقتی برای این کار باقی نمانده. اما در زندگی فرصتهایی به آدم رو میکند که نباید از دستشان داد. و چون قایل به این مساله هستم لازم دیدم درباره کتابی بنویسم که میان این همه فکر دود گرفته، شفاف و تمیز است. که اصولا نوشتن پیش از آنکه وامدار مغزِ خامه نویسنده باشد، مدیون خوب فکر کردن اوست و در ادبیات این خوب فکر کردن را چیرهدستی میگویند.
قصدم اطناب نیست که میخواهم از مجموعه داستان محمد هاشم اکبریانی بنویسم. اما نه در این پست که در پست بعدی. شاید شما هم تا آن زمان مجال آن داشته باشید مجموعه داستان «کاش به کوچه نمیرسیدم» را از نشر چشمه بخرید و در اتمسفر بیآلایش نویسنده هوایی تازه کنید.
بحث محتوایی و البته نقد این مجموعه داستان را میگذارم برای چند روز دیگر تا یادداشتی که نوشتهام قوام یابد؛ جا بیفتد. همین جا هم میشود به نویسندهاش تبریک گفت. ولی خب بهتر آن است بعد از خوانش اثر چنین مشتاقانه به او تبریک گوییم.