تبليغاتX
کِلکِ شبانه

سه. فقط سه شماره مانده بود تا هزار؛ مثل قهرمانی که تا رسیدن به خط پایان سه قدم فاصله دارد. پایانی که خود شروعی دوباره بود یا هست یا شاید هم دیگر شروعی وجود ندارد.

امروز صبح وقتی دوستی زنگ زد و گفت نرو روزنامه چون توقیف شده، باور نکردم. اصلا خبرش هم درست نبود. رفتم روزنامه و دیدم همه هستند. کارم را شروع کردم. دنبال سوژه گشتم، پیدا کردم، ترجمه کردم اما خب، صفحه بندی نشد چون صفحات روز قبل را – که منتشر نشده بود- دوباره می­خواستند کار کنند.

عصر وقتی می­خواستم بروم بیرون تا چیزی برای نوشیدن بخرم دیدم جلو روزنامه، گوش تا گوش ماموران سبز پوش ایستاده است. گفتند برای حراست از روزنامه آمده­ایم. خوشحال شدم. وقتی برگشتم روزنامه دیدم همه زانوی غم بغل گرفته­اند. به همراهان بیماری می­مانستند که پشت در اتاق عمل ایستاده بودند و دقایقی پیش خبر فوت عزیزشان را دریافت کرده بودند. واقعا همین است. توقیف روزنامه برای من روزنامه­نگار یعنی همین؛ مرگ یک عزیز.

این پایان روزنامه ما بود؛ اعتماد ملی. گفتند روزنامه توقیف موقت است اما من روزنامه­های زیادی را سراغ دارم که توقیف موقت شدند و دیگر کسی رنگی از آنها ندید.

یک جمله کلیشه­ای هم دارم: برایمان دعا کنید روزنامه باز شود. که برویم سر کار، که پول داشته باشیم، که بعد بتوانیم« شادی­هایمان» را با شما قسمت کنیم. به قول آن تبلیغ تلویزیونی، امروز نیازمند یاری سبزتان هستیم. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:54 توسط علی رضا

هفت هشت سال پيش دوستي داشتم كه سردبير وقت روزنامه جهان فوتبال بود. يادم هست برايم تعريف مي‌كرد در مطلبي انتقادي شيوه‌بازي پرسپوليس آن زمان را با سرمربي‌گري علي پروين نقد كرده بود. فرداي همان روز، سلطان، پيغام فرستاده بود كه يك روز ساعت 6 بعد از ظهر مي‌آيد و خاك روزنامه ا به توبره مي‌كشد. دوستم از همان روز به بعد، به مدت چند هفته كار روزنامه را به هر قيمتي بود ساعت 4 يا 5 تمام مي‌كرد و بقيه را هم مي‌فرستاد خانه تا مبادا سلطان به سرش بزند و وعده‌اش را عملي كند.

اين اتفاق تراژيك، در عين خنده‌دار بودن بسيار دردناك است چرا كه به نظرم نماينده نوع برخورد با روزنامه‌نگاران در ايران است. از آن زمان روزهاي زيادي گذشته اما ديگر فكر مي‌كردم چنين اتفاقي نمي‌افتد.

گذشت و گذشت تا چند سال بعد در روزنامه ايران، وقتي دوستي كه همكارم بود كاريكاتوري معروف كشيد و عده‌اي به بهانه آن، روزنامه ايران را آماج حملات خود قرار دادند. آن روز را يادم نمي‌رود كه عده‌اي به روزنامه حمله كردند و با هر چه در دست داشتند دمار از روزگار ساختمان درآوردند. آن روز باز هم با خودم گفتم اين اتفاق ديگر نمي‌افتد اما...

حالا من اينجا هستم. توي روزنامه اعتماد ملي. ساعت 15 و 40 دقيقه است. منتظريم تا به روزنامه حمله كنند؛ شايد هم تجمع كنند. گفته‌اند كه مي‌خواهند ما را تنبيه كنند حال به كدام گناه، نمي‌دانم. فقط اين را مي‌دانم كه روزنامه‌نگارم و اين برخورد با يك روزنامه‌نگار نيست. حال و روز كسي را دارم كه منتظر اعدام است. منتظر اينكه چند نفر بيايند و زير بغلش را بگيرند و ببرند.

حالا دارم با خودم مي‌گويم اين اتفاق ديگر تكرار نمي‌شود. لعنت به اين حافظه كه امانت‌دار خوبي نيست كه اگر بود به من يادآوري مي‌كرد تا حالا چند بار به اين درد گرفتار شده‌ام و از رو نرفته‌ام. مدام مي‌روم پشت پنجره، بيرون را نگاه مي‌كنم. همه چيز چهار خانه چهارخانه است چرا كه دارم از پشت توري خيابان را نگاه مي‌كنم. چند دقيقه‌اي نيروي انتظامي مواظب ما بود اما حالا ديگر آنها هم رفته‌اند. حق هم دارند؛ هوا گرم است ديگر!      

حالا من منتظرم، ما منتظريم، اينجا همه منتظرند. در آمريكا خبرنگاري كه نقد بهتري داشته باشد نسيت به هر موضوعي، جايزه پوليتزر مي‌برد. اينجا اما بايد منتظر بماند.انتظار، انتظار، انتظار...

اينجا توي اتاق ما، سكوت شيشه از هر چيز ديگري دردناك‌تر است. ما منتظريم كسي اين سكوت را بشكند. شايد هم كساني آن را بشكنند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:50 توسط علی رضا