دوم)امروز رفته بودم دکتر. جالب بود. بعد از اینکه فهمید روزنامه نامه نگارم، یادداشتی به دست منشی داد. اول متوجه نشدم برای چه بود. اما وقت خداحافظی، منشی صدایم کرد و مبلغ ویزیت را پس داد. گفت:«خانم دکتر گفتنه اند شما روزنامه نگارها به گردن همه حق دارید.» انصافا این برای اولین بار توی عمرم مطبوعاتی ام بود که کسی اینجوری تحولیم گرفت. هر جا رفتم یا خس و خاشاک بودم یا گفتند هر کسی عقل معاش نداشته باشد روزنامه نگار می شود.
سوم)آدم باهوش خودش تجربه می کند، آدم عاقل از تجربه دیگران استفاده. تو باهوشی یا عاقل؟کدام را ترجیح می دهی؟
توی زندگی حسرت خیلی چیزها به دلم مانده. یکبار در این مورد نوشتم. اما یک مورد را یادم رفت بنویسم. حسرت داشتن مادربزرگ و پدر بزرگ هم به دلم مانده. با خانواده پدری که ارتباطی نداریم، پس مادربزرگم اینطرف که منتفی شد. پدربزرگم (پدر پدرم) هم یکی دو هفته پیش از دنیا رفت (به پدرم اطلاع دادند). پدر مادرم هم در همان سالهایی که بچه بود از دنیا رفت. اما مادر مادرم.
صداش می زنم(می زدم خانم جان). نمیدانم الان زنده است(خدا کند باشد) یا زبانم لال...خانم جان برای من حالا تبدیل به یک حسرت شده. به هر خانم مسنی میرسم میگویم خانم جان؛ از مادر زن دوستم گرفته تا مادر بزرگ دوستانم. خلاصه همه برای من خانم جان هستند و هیچ کس بوی خانم جان را نمیدهد. خانم جان من هم نماز میخواند(از فعل مضارع استفاده میکنم). خانم جان من جانمازش بوی گل محمدی نمیدهد و لای قرآنش هم گل یاس و مریم نیست. اما خودش ناز صد باغ را میخرد، وقتی میخندد.
خانم جان برای من شعر زیاد میخواند که به قول ما امروزیها، شعرهای پشت کامیونی است اما خب، من همان را هم دوست دارم. تازه مصرع اولش را هم یادم رفته. اگر میدانید برایم بنویسید:
...
از دل پر حسرتم دود کباب آید برون
یارم من در مکتب است و من سر راه منتظر
منتظر بودم که یارم با کتاب آمد برون
دلم برای خانم جان تنگ شده. اگر روزی بچهام- هر وقت داشتم- از من بپرسد چه خاطرهای از پدر بزرگ یا مادر بزرگم دارم، چه بگویم؟
اول) به لطف سرویس بلاگفا نشد که دو روز چیزی بنویسم. چیزی هم نداشتم که بنویسم. فقط دلم به این خوش است که پاییز شده و باران می بارد. بعد مثل مجانین می روم پشت شیشه و باران را تماشا می کنم. همه ش همین.
دوم) برای به دست آوردن چیزی که تا حالا نداشته ای باید کسی شوی که تا حالا نبوده ای.
سوم) ...لاجرم چون برگ ندارم آغوش مهر باد را/می توانم یافت/لطف آغوش هر چه باداباد را
اول) خانه هنوز هم هست
اما آدم هایش مرده اند
یا شاید
(باید این طور می گفتم:)
خانه ویران شده است
اگر چه آدم ها هنوز هستند...
این تکه را از کتاب این دفتر را باد ورق خواهد زد سروده شهاب مقربین برداشتم.
دوم) دوستی دارم که اصولا در هر شرایطی دنبال مساعد کردن اوضاع برای من است. دیروز هم کلی زحمت کشید تا این خسته بی حوصله را ببرد بیرون و بادی به کله اش بخورد. داشتن آدمی مثل او تو این برهوت بی آدمی غنیمت که چه عرض کنم، نعمت است. ما هم که مثل همیشه قدرنشناسیم.
سوم) پیشنهاد کتاب این هفته: راستش بدجور گرفتار ترجمه هستم. باید این کتاب را برسانم به ناشر. اما بین دو مریض یک کتاب هم دست گرفته ام که لذت دارد. به نظرم حق مطلب درباره این کتاب هم ادا نشده است: مستاجر به قلم رولان توپور و با ترجمه کوروش سلیم زاده. این کتاب را نشر چشمه منتشر کرده. هنوز تمامش نکرده ام اما همینقدر برایتان بگویم که جزو مهم ترین آثار ادبیات جهان است. به نوع روایت این رمان با دقت توجه کنید. کم نظیر است.
چهارم) دلم می سوزد از باغی که می سوزد...
این روزها دوستان هم سن و سال من کمتر از حافظ یا سعدی حرفی می زنند. نمی دانم چرا اما به هر دلیل که باشد برای من قابل قبول نیست. هنوز هم حافظ یگانه واحه من است. از این بیت عاشقانه تر هم سراغ دارید:
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر/تا سحر گه ز کنار تو جوان برخیزم.
سعدی هم همینطور است. بد جور از این میراث بزرگ غافلیم و عجب اینکه اگر زبان فارسی، امروز زنده است تا به آن بگوییم، داستان بنویسیم و شعری بریسیم،آری شعری بریسیم، باید دست سعدی را ببوسیم که زبان فارسی امروز، مانداک بزرگ آن بزرگوار است؛ و البته بیهقی. و عجب که سعدی در بیتی زیبا تکلیفش را با خیلی ها روشن می کند:
مرا طبع از این نوع خواهان نبود/ سر مدحت پادشاهان نبود.
اول) روزنامه شرق رفع توقیف شد. خاطرات زیادی با این روزنامه داشتم. همکارانی که بیشتر دوست بودند تا همکار. ولی...
چه روزای خوبی بود/ ولی افسوس زود گذشت...
دوم) وقتی گفتن یه گناه بود
مثل دیدن یا شنیدن
معنای آوازم این بود
ته بن بست داد کشیدن...
دوستی داشتم- این هم از شور بختی ماست که درباره دوستانمان از فعل ماضی استفاده میکنیم- که بعد از سه سال ازدواج، از دختری که دوستش داشت جدا شد. دختر هم برای دوست من میمرد. اینقدر به قول من که اذیتشان میکردم، «پروانهای» بودند که نگو. اما خب، زدند به تیپ هم. چرا؟ شاید دلیلش برای من و شما خندهدار باشد اما دوستم یک روز بعد از طلاق گفت:«تو میفهمی حریم شخصی یعنی چی؟ میفهمی وقتی میخواهی برای یک ساعت هم که شده بروی توی اتاق و در را روی خودت ببندی، به زمین و زمان کار نداشته باشی اما یک نفر مدام روی اعصابت اسکیت کند و چپ برود و راست بیاید و بگوید، طوری شده، چرا ناراحتی و از این حرفها، یعنی چی؟» اولش برای من هم خندهدار بود؛ مگر چنین چیزی میشود. ولی حالا چند سالی است که من هم همینطور هستم. دوست دارم بیشتر تنها باشم اما یکهو سر و کله یکی پیدا میشود و هزار بار زنگ میزند، اس ام اس میزند و اگر در را ببندی از در میآید تو و میپرسد طوری شده!
شما را به خدا توی هر سن و سالی هستید به حریم شخصی هم احترام بگذارید. اگر زن و شوهر هستید که دیگر بیشتر باید این مساله را درک کنید. من که هنوز خدا را شکر مرتکب ازدواج نشدهام اما تصمیم گرفتهام با هر کسی که این واژه- تنهایی- را نمیشناسد دیگر کاری نداشته باشم. انصافا خیلی سخت است که سرت به کار خودت باشد و تلفن لعنتی که نمیتوانی خاموشش کنی، مدام زنگ بزند و همان آدم، همان آدمها...
خفتگان را خبر از عالم بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید، غم مردم نخوری(سعدی)
دلم نمیخواهد کسی حریم شخصی شما را جوری لگدمال کند که روزی یاد این یادداشت بیفتید اما اگر به هر دلیلی یاد من افتادید، نگذارید کسی این حریم را از شما بگیرد. نه زن، نه بچه، نه دوست، نه هیچ کس دیگر.
چند سال پیش، همسایه مهربانم،آیدین آغداشلو، میزبان من بود. هر از چند گاهی به او سر می زنم؛ به او که همسایه دیوار به دیوار ما بود. حالا یک کوچه بین ما فاصله است. آن روز داستانی زیبا از ناصر تقوایی را برایم خواند. داستان کم نظیری بود. داشت از این می گفت که تقوایی جزو معدود آدم های سینمایی است که ادبیات را خوب می فهمد. نام داستانش را یادم نیست اما روان بودن و عمقش را خوب به یاد دارم.
حالا چرا فیلم یاد هندوستان کرده برای اینکه قرار است در مهرماه امسال از تقوایی که در مرز هقتاد سالگی قرار دارد تجلیل شود. از کارگردانی که نزدیک به یک دهه است فیلمی نساخته و به قول خودش کسی نبوده که کارهای جدیدش را بخواند یا ببیند. بعد از خواندن حرف های تقوایی یاد این شعر سهراب افتادم:
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی/همت کن و بگو/ماهی ها حوضشان بی آب است.
الف) داشتم به این فکر می کردم که توی این دنیای بدون تنِش، کاش روزی هم باشد برای غصه خوردن. چطور است یک میلیون امضا جمع کنیم، بفرستیم سازمان ملل بلکه ککِ بان کی مون،دبیر کل سازمان ملل، بگزد و روز جهانی غم و غصه را به رسمیت بشناسد. نظر شما چیست؟
ب) رفتم شهر کتاب شریعتی. ای، بد نبود. داشتند راست و ریسش می کردند. شما هم وقت کردید سری بزنید. من رفیم و دلم می خواست کتاب خارجی بخرم اما وجه رایج مملکت به میزان کافی نداشتم. مثل آدمی که از جلو کبابی رد می شود و نصیبش فقط بوست، نصیب من هم فقط آه شد و افسوس.
ج)سیاستمداران آدم ها را به دو گروه ابزارها و دشمنان تقسیم می کنند.
د)آه زندگی/منم که با همه پوچی از تو لبریزم/نه برآنم که رشته پاره کنم/نه برآنم که بگریزم.
اول) از هفته گذشته، اینجا با خودم، قرار گذاشتم، درباره کتابی که در هفته سرگرم خواندنش بودم چیزی بنویسم. هفته گذشته درباره اعتماد نوشته آریل دورفمن، با ترجمه روان عبدالله کوثری نوشتم. این هفته اما کتابی که خواندم نوشته جعفر مدرس صادقی بود: توپ شبانه. کتابی که پسین نوشته مولف به شمار میرود. من مدرس صادقی را با کتابهایی مانند شاه کلید، شریک جرم، گاوخونی، آنطرف خیابان، و چند تای دیگر به یاد دارم. نویسندهای که نثری پالوده دارد، با ادبیات کهن به خوبی آشناست، و این مزیتی است بر تکنیکی که در نوشتن دارد.
توپ شبانه را نشر مرکز به سیاق چند سال اخیر که تمام آثار مدرس صادقی را روانه بازار کرده، به زیور طبع آراسته است. درباره این داستان البته عقیدهام چندان مثبت نیست اما باز هم میتوان به عنوان اثری مفرح به آن نگاه کرد و تقریبا، با اندکی اغماض، یک نفس خواندش. بیشتر انتقادم از این داستان بلند یا با اضافه شدن چند مولفه، رمان کوتاه، به نثر او برمیگردد که کمی دستانداز دارد. شاید هم سواد من اینگونه حکم میکند. در هر صورت پیشنهاد میکنم آن را بخوانید.
دوم) کاش وقتی شاپرکها تشنهاند/ ما به جای ابرها گریان شویم...
اول)دیروز سرانجام فرصتی دست داد که بتوانم آلبوم جدید استاد شجریان را بخرم؛ آلبوم رندان مست. برای من که شیفته هنر این استاد و در معنای عام، شیفته موسیقی سنتی هستم گوش کردن به صدای مخملین او لذتی دو چندان داشت.
این اما نظر شخصی من است که می نویسم. صدای استاد صلابت سال ها و آلبوم های قبل را ندارد. حتا ملودی ها دیگر آن تلنگر سال های قبل را ندارند. البته عده ای از منتقدان با سواد موسیقی معتقدند شجریان سال هاست که ازآن ملودی های حیرت انگیز فاصله گرفته اما به دلیل تسلطی که بر این نوع موسیقی دارد کماکان با فاصله ای نجومی از دیگر آوازخوانان ایرانی، جایگاهی شامخی دارد؛ جایگاهی که دستیابی به آن راحت نیست. بد نیست شما هم برای یکبار که شده این آلبوم را امتحان کنید.
دوم)موسیقی، آنچنان را، آنچنان تر می کند.
سوم)اگر می خواهید جامعه ای را به انحطاط بشکانید موسیقی را از آن بگیرید(ارسطو)
امروز فقط یک خط مطلب دارم. اما همین یک خط به نظرم کلی حرف دارد.
یک مثل فرانسوی می گوید:خدایا. تو مرا از شر دوستانم خلاص کن،خودم از پس دشمنانم بر می آیم.
زیبا بود؟پر مغز؟باز هم روی آن بیشتر فکر کنید.
یا این تنها لباسی است که دارد؟
چرا درختان نهان می کنند
شکوه ریشه های شان را؟
چه کسی می شنود
پیشمانی اتومبیلی که با آن دزدی می کنند؟
اندوه بارتر از این در دنیا هست
که قطاری زیر باران ایستاده باشد؟
برگرفته از کتاب راستی چرا؟.../اشعار پابلو نرودا/ترجمه ی احمد پوری
این قطعه را هم دوست دارم. یکبار توی رادیو برنامه داشتم و با این قطعه شروع کردم. دوباره یادش افتادم:
تکرار قطره
یعنی باران.
تکرار گُل
یعنی بهار.
تکرار تو
جز تو ولی نمی شود.
هر چقدر متون قدیمی بخوانیم باز هم کم است. کم بودنش را میتوان از اینجا هم فهمید که آدمهای صاحب نثر هم در قِلّت به سر میبرند. یکی از همان معدود نویسندگان و کارگردانان بیشک بهرام بیضایی است؛ استادی که در تسلطش بر متون کهن شکی نیست.
این تکه را از کتاب «سه بر خوانی» همان استاد انتخاب کردهام:
گفتم ای جم که گردونهات را شش اسب میکشند؛ من از این دانشها بهر خود چیزی نخواستم. من این دانشها همه از بهر مردمان کردم؛ و امروز سودِ آن، همه جا، همگان میبینند. پس چرا جز بند مرا بر دست و پای نیست؟ آیا دانش است که با من به دشمنی برخاسته؟ نه؛ این از دانش به من نرسید؛ از شما رسید. از آن که در دانش من وارون نگریست!
اول)میخواهم از این به بعد کتاب یا کتابهایی را که در طول هفته خواندهام به شما هم پیشنهاد کنم. یا خوشتان میآید یا اینکه تنها در حد یک پُست به آن مطلب نگاه میکنید. بگذریدم. آنچه برایتان در نظر گرفتهام کتابی است دلنشین به نام «اعتماد»؛ نوشته آریل دورفمَن و ترجمه روان عبدالله کوثری که به امری عادی تبدیل شده است. اگر میخواهید بفهمید که دیالوگنویسی یعنی چی، طرح شخصیت باید چطور باشد، متن آمیختگی یا بینامتنی چطور به کار میرود و غیره، حتما این کتاب را بخوانید. این اثر کم حجم(182 صفحه) را میتوانید از نشر آگه تهیه کنید.
عجب است که این کتاب در سالهای اخیر مغفول واقع شده و چاپ نخستش به سال 79 برمیگردد و حالا بعد از 9 سال، به چاپ دوم رسیده. این کتاب را از دست ندهید.
دوم)این هم شعری از دوست عزیزم، هادی خورشاهیان که دیر زمانی است پیدایش کردهام. این شعر را از دفتر «کوتاهی از دستهای ما بود» برگزیدم:
و من
شرمسار از این کوتاهیام
که از دستهایم سرزده است
تو اما هنوز
خرمای نخلهای بلند همهی تابستانهای منی.
گاهی وقتها به این فکر میکنم که حسرت خیلی چیزها تو دلم مانده؛ چیزهایی که دستیابی به آنها چندان هم محال نبود اما برای من تبدیل به افسانه، حسرت یا رویا شدند. امشب، که بهتر است بنویسم دقایق بامداد امروز، مهمان رضا رضایی، مترجم نامدار، مهربان، مودب و با صفا بودم. البته این خصایل در هر آدمی میتواند باشد اما کم پیش میآید که آدمی به جایی برسد و گند دماغ نباشد. با رضایی از خیلی چیزها گفتم و کلی چیز یاد گرفتم. باز هم شطرنج بازی کردیم و نیک میدانید که او سابق بر این یکی از قهرمانان به نام تیم ملی شطرنج هم بوده و زمانی در کسوت دبیر فدراسیون به این ورزش خدمات بسیار کرده است. آثار زیادی از او در کتابخانهام دارم؛ از جوان خام حضرت داستایوفسکی گرفته تا دفاع لژین ناباکوف و چند کتاب در حوزه نقد موسیقی و غیره. البته حتما ترجمه روان ایشان را از آثار جین آستین(6 جلدی) خواندهاید که نشر نی روانه بازار کرده است. من امشب شطرنج را واگذار کردم اما باز به ایشان تاکید کردم که همه جا میگویم بازی را برده ام!
اما باز گردم به همان حسرتها. دوست داشتم در بچگی یکبار هم که شده مادر یا پدرم برایم قصه بگویند. از بس توی فیلمها و کارتونها دیده بودم، برایم عقده شده بود. دوست داشتم برای یکبار هم که شده مادر یا پدرم، آن آباژور نداشتهام را خاموش کنند و شببخیر بگویند. راستی، همین آباژور هم برایم دردسر شده بود. جدی میگویم، از نظر من بچههای دنیا به دو گروه تقسیم میشوند: آنها که توی اتاقخوابشان آباژور دارند و آنها که مانند من، نداشتند، حالا هم ندارند.
حالا حسرت چیزهای دیگری هم دارم. دلم میخواست میتوانستم رمان لولیتا را ترجمه کنم. چه فایده که خوانش این رمان بینظیر- به قطعه گمشده بهشت میماند روی زمین- در انزوای خودم چیزی است که تنها برای من مسرتبخش است. دلم میخواست از این بگویم که ناباکوف در این رمان چگونه لولیتا را با آن جوراب ساق کوتاه، توصیف میکند و در دادگاهی ایستاده و برای هیات منصفه توضیح میدهد که چطور عاشق یک دختر بچه شده بود. اینکه نویسنده مینویسد:« میتوان از یک آدمکش هم انتظار نوشتن نثری آهنگین داشت». دلم میخواست در نقدی بر لولیتا به این بیت دیوانهکننده عمران صلاحی هم اشاره کنم:«حبابا چشم حسودن که همه میترکن. سینههای نازتو وقتی تماشا میکنن».
اینها حسرت است. باور کنید. خودتان را بگذارید جای گردشگری که وارد ایران شده و ادبیات را دوست دارد. او به هر طریقی بوده با فارسی دست و پا شکسته، یا نه، زحمت کشیده و بوف کور صادقخان را به فارسی خوانده، و حالا از شما میپرسد، لولیتا را خواندهاید؟ و پاسختان منفی است. خب، چرا؟ اگر زبان نمیدانید که شاید بشود عذری برایش تراشید اما اگر این اثر سترگ در ایران ترجمه نشده باشد، چه میخواهید بگویید؟
حسرت، سنگ بنای زندگی آدم امروز است. نه؟
و کلام آخر
تو اگر در تپش باغ/خدا را دیدی/ همت کن و بگو/ ماهیها/حوضشان بی آب است...(سهراب سپهری)
همین چند روز پیش یکی،که بعدا دیدم همسایه بود، زنگ زد و برایمان گوشت نذری(گوشت قربونی) آورد. بعد که رفت دیدم خودم توی این چند روز مثل همان گوشت نذری شده ام. حالا که دیگر روزنامه ای نیست تا برایش بنویسم، از در و دیوار پیشنهاد کار می آید اما چه پیشنهادی. پیشتر در اعتماد ملی در حوزه دلخواهم- ادبیات- می نوشتم و حالا دوستی می گوید تو که مترجمی، خب بیا صفحه مد برای مجله دربیار. بیکاری، بدتر از جنون گاوی است. هیچ صدایی، آزاردهنده تر از صدای سکوت ناخواسته نیست. سکوتی که نه برآیند آرامش که از سر اجبار بر خانه، جایی که تو هستی، حکمفرما شده؛ این بدترین شکنجه است.
مخلص کلام؛ در این شعر که خوب یادم نیست از کجا در ذهنم مانده و نقش برجسته شده، به جای کلمه انسان بگذارید روزنامه نگار تا حال مرا بهتر درک کنید. بگذارید مترجم، بگذارید داستان دوست، اصلا بگذارید همان انسان بماند:
چه می دانی
نمی دانی که
انسان بودن و ماندن
چه دشوار است
و
چه زجری می کشد
آن کس که انسان است و
از احساس
سرشارست.
عمران صلاحی، در حافظهی شعر و ادب ایران، بیشتر به عنوان یک طنزپرداز مطرح است لیک، مانند هر هنرمند دیگری، زوایای پنهان دیگری هم داشت که مغفول واقع شدند. عمران ترانهسرای خوبی هم بود، شاعر چیرهدستی هم بود و خب، اینها جملگی مغفول ماندند. امشب دلم هوای عمران کرد، این بخش از شعرش را از کتاب ناگاه یک نگاه برایتان مینویسم:
در زمینی که زبیم
اشک را هم حتا
سقط میباید کرد
گریه در آب چه لذتبخش است
من که انباشته هستم از اشک
داخل آب اگر گریه کنم
تو نخواهی فهمید
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم در آب
آب یعنی همهی خوبیها...
نوشتن ازروزنامهای که دوستش داشتیم و داشتم دیگر به نظرم کاری است عبث؛اعتماد ملی را میگویم. با تمام خاطراتی که از این روزنامه داشتم... اما این شعر شاملو را برایتان مینویسم «تا به آواز شقایق که در آن زندانی است/ دل تنهاییتان تازه شود».
***
مجال
بیرحمانه اندک بود و
واقعه
سخت نامنتظر.
از بهار
حظ تماشایی نچشیدیم
که قفس
باغ را پژمرده میکند.
مسعود بهنود میگفت اگر میخواهید نثر خوبی داشته باشید باید تاریخ بیهقی را بالشِ سر کنید؛ و این را مسعود بهنودی میگفت که در نثر یکی از یگانگان مطبوعاتی بود، چه بعد از او دیگر کسی در قامت او ظاهر نشده است. البته این نظر من است.
و حالا چند خطی از استاد بزرگ، ابوالفضل بیهقی دبیر که برگرفته از خطبهی نخست او در گرانسنگ کتابش، تاریخ بیهقی است:
و بزرگتر آثارِ اسکندر را که در کُتُب نبشتهاند آن دارند که او دارا را که مَلِکِ عجم بود و فور را که مَلِکِ هندوستان بود بکُشت. و با هر یکی از این دو تن او را زَلتی دانند سخت زشت و بزرگ:
زَلت با دارا آن بود که به نشابور در جنگ خویشتن را بر شِبهِ رسولی به لشکر دارا برد. وی را بشناختند و خواستند که بگیرند، اما بجَست. و دارا را ثقات او کشتند و کار، زیر و زَبَر شد.
و اما زلت با فور آن بود که چون جنگ میان ایشان قائم شد و دراز کشید، فور اسکندر را به مبارزت طلبید. و هر دو با یکدیگر بگشتند- و روا نیست که پادشاه این خطر اختیار کند- و اسکندر مردی محتال و گُربز بود، پیش از آنکه نزدیک فور آمد، حیلتی ساخت...
تا هزار سال دیگر هم هیچ شاعری برای من حسین منزوی نمیشود. مختصاتش قامت شعرش نه از مختصات شعر شاعران همعصرش، که از بسیاری در تاریخ شعر ایران، متمایزتر است. منزوی را باید از نو شناخت مثل فیتزجرالد، فاکنر و هدایت و گلستان.
این چند مصرع را هم از غزل آن بزرگوار برایتان نوشتهام تا در چشمه جوشانش، تن بشویید:
خالیام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانش
خالیام چون آسمان شبزده بی اخترانش
خلق، بیجان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یاس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش
پاره پاره مغربم. با من نه خورشیدی نه صبحی
نیمی از آفاقم اما نیمهی بی خاورانش...
من باید
من باید
ماهی میشدم
درون تنگی از
مِی
قطعه/اورهان ولی/ترجمه ی احمد پوری
«روزهای بعد از توقیف». این عبارت را برای روزهای بعد از توقیف روزنامه انتخاب کردهام؛توقیف اعتماد ملی. روزنامهای که چند صباحی بود در آن کار میکردم؛ به سردبیری محمد قوچانی. نشد که روی کیک تولدش شمع هزار را روشن کنیم. 997 شماره منتشر کردیم- خوب یا بد- که توقیفش کردند. مثل بچه نوپایی بود که تازه داشت تاتی تاتی میکرد. میخواستیم برویم خیابان بهار برایش کفش بچهگانه بخریم که وقتی راه میرود...
نشد دیگر. داشتم به این فکر میکردم که چند ماه به چند ماه خانه نشین میشوم(میشویم) که این مشاغل به ذهنم رسید:
1- آجر پزی: کارگران کورههای آجرپزی حداقل از اواخر فروردین، دیگر سرِ کار هستند تا اواسط مهر و آبان و از اینجا به بعد دیگر به کَرمِ خدا بستگی دارد و زورِ خورشید.
2- بستنی و شیر کاکائو: اولی معمولا تا آخر پاییز هوادار دارد و دومی هم سه یا چهار ماه پایانی سال را.
3- نقاشی ساختمان: حدودا تا آخر پاییز برقرار است چرا که باید هوا گرم باشد تا رنگ خشک شود و غیره.
باز هم بود اما دیگر حوصله نبود که مشاغل فصلی را بنویسم. مراد از برشمردن این مشاغل این بود که بگویم، روزنامهنگار جماعت از این موهبت نیمبند هم برخوردار نیست. تقی به توقی میخورد یا بیرونش میکنند یا روزنامهاش را میبندند. خلاصه ما ماندهایم و این شغل منحصر به فرد. بدبختی همین است. اینکه کار دیگری هم بلد نیستیم یا دستِ کم من اینطوریام. شبها به قول آن گربه محترم در شعر اورهان ولی، شاعر ترکتبار، خواب استخوان میبینم و روزها کاری ندارم جز اینکه آخرین صفحات کتاب جدیدم را ترجمه کنم. اگر خدا بخواهد این کتاب با سه تای دیگر میروند خدمت وزارت محترم ارشاد. بعد دست کم شش ماه آنجا میمانند، سپس اگر اتفاقی نیفتد، ناشر چاپش میکند. بعد هم طبق قرارداد، چهار ماه پس از انتشار، پولم را میگیرم. با یک حساب سر انگشتی، سال دیگر همین موقع کلی پولدار میشوم: حدود ده میلیون ریال(به ریال نوشتم بلکه بیشتر به چشم آید).
اما تا سال دیگر. تصمیم گرفتهام به شیوه فتوسنتز امرار معاش کنم چون هوای تهران آلوده است و نمیشود هر روز «هوا» بخورم. دلم به این مصرع سعدی علیه رحمه خوش است که میفرماید:«اَدیم زمین، سفرهی عام اوست». اَدیم یعنی گستره و حتی معنی سفره هم میدهد. حالا کاری به این حرفها ندارم. امیدوارم تا خدا این سفره را جمع نکرده فکری به حال روزنامهنگار جماعت بکند که دست به دهن از دنیا نروند.