تبليغاتX
کِلکِ شبانه
مدت بازداشت سردبیر ما، سردبیر روزنامه اعتماد ملی، محمد قوچانی، دو ماه دیگر تمدید شد. به همین سادگی.

اسارت مساله ای نیست

ببین

تلاش کن

اسیر نشوی

(ناظم حکمت)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:2 توسط علی رضا |

اول) هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست/نه هر که سر بتراشد قلندری داند     حافظ

دوم) اگر گذشته را بغل کنی نمی توانی با آینده دست بدهی(یادم نیست از چه کسی است).

سوم) اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت/تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من(ژولیده خراسانی)


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:25 توسط علی رضا |

همیشه با خودم فکر می کنم که ویرایش کارهای غیر ادبی هم عالمی دارد. البته من در هر صورت اسمش را می گذارم کار گِل چون هر چه باشد کار دیگران است و البته ادبی نبودنش هم مزید بر علت. در این میان، فکر می کردم که می توانم متنی را بدون آنکه حرص بخورم ویرایش کنم؛ متنی که مترجمش به ناشر محترم گفته باشدد نیازی به ویرایش ندارد. اتفاقا چنین کتابی به دستم رسید؛ کتابی درباره فنگ شویی  جان می دهد برای گروهی از خانم ها که سرشان برای این چیزها درد می کند. اما چشمتان روز بد نبیند. چه متنی، چه ترجمه ای. حتما می دانید که ترجمه چنین کتابی اصلا کار سختی نیست چون از جملات سختی هم بهره نبرده است. اما وقتی همین کتاب را به من دادند تا ویرایش کنم تازه فهمیدم در عرصه چنین آثاری چه می گذرد. مخلص کلام اینکه می شود تعداد جملات صحیح این کتاب را-خاصه از نظر ویرایشی و دستور زبان فارسی- با انگشتان یک دست، شمرد!!!

با مزه بود. هربار این جمله را با خودم مرور می کردم و می کنم که ناشر به من تاکید کرده بود، کار چندانی ندارد و ظرف چند روز می شود سر و ته کار را جمع کرد. من روی 180 صفحه، 42 روز کار کردم تا ای، بگی نگی، بشود آن را راحت خواند!!! و اگر روزی ویرایستار نگون بخت نباشد یا ناشر به این مساله بها ندهد...

بیچاره اگر مسجد آدینه بسازد/یا سقف فرود آید و یا قبله کژ آید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 2:1 توسط علی رضا |

دیشب لای کتاب هایم که انگار توی موتور خانه، آنها را ترشی انداخته ام و این نه از سر بی توجهی که از کم جایی است، دفتر شعری دیدم از نادر نادرپور. محمدعلی بهمنی می گفت مرد مودبی بود. می گفت خیلی با نزاکت بود و مودب. از عکس روی جلد هم می شود چنین چیزی برداشت کرد. خلاصه اینکه امشب را با نادرپور تا صبح می گذرانم.

من باد نیستم

اما همیشه تشنه فریاد بوده ام.

دیوار نیستم

اما اسیر پنجه بیداد بوده ام...

نادرپور

دفتر شعر سرمه خورشید

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:19 توسط علی رضا |

اول) بعضی از نویسنده ها حتا اگر طرح داستانی داشته باشند و ان را روی کاغذ بیاورند خواندنی هستند و باید خواندشان. از آن میان باید به رضا براهنی اشاره کنم که نویسنده بسیار تاثیرگذاری است. کتابی را از او به تازه گی خریده ام با عنوان بعد از عروسی چه گذشت. البته هنوز تمامش نکرده ام اما خواستم بدانید که این کتاب می تواند یک کارگاه مجانی داستان نویسی باشد؛ اینکه ببینید داستان از کجا شروع می شود، به کجا ختم می شود و عناصر داستانی با چه ترتیبی کنار هم قرار می گیرند. این کتاب را نشر نگاه منتشر کرده است.

دوم) ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید(گلستان سعدی).


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:26 توسط علی رضا |

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.

دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بودند.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.

تنها می رفتم، می شنوی؟ تنها...

(سهراب)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:26 توسط علی رضا |

چند روزی است سرگرم خواندن رمانی جالب از ناباکوف هستم؛ اسمش دفاع لوژین است. این کتاب را نشر کارنامه منتشر کرده است. حتما بخوانیدش خاصه اینکه این اثر بر مبنای حرکات شطرنج نوشته شده و البته ناباکوف که نویسنده بزرگی است و دیگر نیازی به معرفی ندارد. این کتاب را رضا رضایی ترجمه کرده است.

نکته اما اینجاست که ناشر در کاری کاملا حرفه ای ترجمه این کتاب را به رضا رضایی سپرد. اولا رضایی مترجم خوبی است و آثار قابل اعتنایی دارد. اما مهم تر از آن، اشرافش به شطرنج است چرا که سالها عضو تیم ملی شطرنج بوده و دبیر این فدراسیون. پس به راحتی توانسته ریزه کاری های این رمان را برای مخاطب ترجمه کند. ایکاش سایر ناشران هم به این مساله توجه کنند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:24 توسط علی رضا |

عشق ابدیتی است که مقابل سگ هاست و من، مغرورم.

رمان سفر به انتهای شب/لویی فردینان سلین/ترجمه زنده یاد فرهاد غبرایی

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:0 توسط علی رضا |

همین چند روز پیش داشتم با خودم فکر می کردم ایکاش دوستانی که با دست خالی برگزارکننده جایزه شعر خبرنگاران هستند به فکر کسانی هم باشند که شاعرند اما دفتر شعر ندارند. یادتان هست خبر فراخوان چهارمین دوره شعر خبرنگاران را توی همین وبلاگ نوشتم؟ اگر نخوانده اید اینجا را بخوانید تا متوجه شوید منظورم کدام جایزه است.

گویا این مساله فکر دست اندرکاران برگزاری این جایزه را به خودش مشغول کرده که بخش ویژه را هم راه اندازی کرده اند. حالا شما هم که شاعرید اما دفتر شعر ندارید می توانید در این مسایبقه فرهنگی شرکت کنید. اگر برای شما امکان دارد لینک این خبر را در وبلاگتان بگذارید تا طیف بیشتری از مخاطبان در جریان قرار گیرند.

چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران بخش ويژه‌ا‌ي را به شاعراني كه كتاب شعر منتشر نكرده‌اند، اختصاص داد. دبيرخانه‌ي اين جايزه اعلام كرده است، با توجه به اين‌كه بسياري از شاعران بااستعداد و توانمند، بويژه شاعران جوان و خارج از تهران، تا كنون موفق به انتشار شعر خود به صورت كتاب نشده‌اند و نيز نظر به ضروري بودن معرفي آن‌ها به جامعه و تمامي علاقه‌مندان به شعر، لذا چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران بخش ويژه‌ي خود را در سال ‌١٣٨٨ به داوري شعرهاي اين شاعران و معرفي اثر برگزيده اختصاص مي‌دهد. بر اساس اين خبر، علاقه‌مندان مي‌توانند آثار خود را تا پايان آبان‌ماه سال جاري (‌١٣٨٨) به نشاني اينترنتي sherekhabarnegar@gmail.com ارسال کنند.

 شرايط حضور در بخش ويژه به اين شرح اعلام شده است:

 ‌١) علاقه‌منداني که در اين بخش شرکت مي‌کنند، نبايد تا کنون (چه در سال‌هاي گذشته و چه در سال جاري) كتاب شعر منتشر کرده باشند.

 ‌٢) شعرها به زبان فارسي باشد.

 ‌٣) هر شاعر بايد بين ‌٤٠ تا ‌٥٠ قطعه از اشعار خود را به نشاني اينترنتي ذکرشده در متن خبر ارسال کند.

 ‌٤) آثار بايد در فرمت ويندوز و فونت سايز ‌١٤ و اندازه‌ي ميان سطرها ‌١/٥ سانتي‌متر باشد.

 ‌٥) آثار ارسالي نبايد از ‌٥٠ صفحه كم‌تر و از ‌١٠٠ صفحه بيش‌تر شود.

 ‌٦) حضور در اين بخش براي تمامي شاعران فارسي‌زبان داخل و خارج كشور آزاد است.

 ‌٧) در بخش ويژه از اثر يا آثار برگزيده تقدير مي‌شود و شاعر برگزيده از طريق رسانه‌هاي گروهي به جامعه ادبي معرفي خواهد شد.

 دبيرخانه‌ي اين دوره تأکيد مي‌کند که علاقه‌مندان به حضور در اين بخش فقط تا پايان آبان‌ماه سال جاري فرصت ارسال شعرهاي خود را دارند.

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:24 توسط علی رضا |

غول های جهان، کوتوله هایی هستند که روی دوش همدیگر سوارند.

اکتاویو پاس

وقتی خبر برنده جایزه امسال نوبل ادبی را-خانم هرتا مولر از آلمان- خواندم ناخودآگاه به فکر جمله اُکوتاویو پاس(که در ایران او را به اشتباه پاز نامیده اند) افتادم. نگاهی بیندازید به فهرست کاندیداهای امسال:فیلیپ راث، اسماعیل کاداره و کرول اوتس. من روی کرول اوتس چندان نظری ندارم اما کاداره و راث اینقدر بزرگ هستند که نشود آنها را کنار زد. اما نوبل ادبی چند سالی است که پهلو به سیاست داده. هر کسی وارد بازی های سیاسی شود این جایزه بزرگ را می برد. بله، پاموک و پینتر هم چنین بودند. پاموک نویسنده بزرگی است اما نه در حد یوسا، فوئنتس، کوندرا و ...

اگر قرار بود امسال پاموک جایزه را ببرند چرا شاملو نبرد؟ شاملو به اعتنای آثارش کمتر از پاموک نبود و نیست. اما کمتر از او حمایت شد. اینجا دیگر بحث ملیت و تعصب نیست اما باید این واقعیت را بپذیریم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:40 توسط علی رضا |

برای تو می نویسم

که می پنداری

تمام است آنچه می دانی.

بخوان و بدان

که خورشید هم با آن همه نور

اگر شب را باور نداشته باشد

احمق است.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:27 توسط علی رضا |

یکی از خوانندگان این وبلاگ به نام خانم یا آقای ایمانی نظری داده درباره فرهاد جعفری و رمانش و البته محمد هاشم اکبریانی که مجموعه داستان کاش به کوچه نمی رسیدم را نوشت و کاندید جایزه کتاب فصل شد اما از آن کناره گیری کرد.

نمی خواهم وارد این بازی شوم که در شرایط کنونی خرید کتاب فرهاد جعفری به دلیل حمایت از یک جریان فکری درست است یا نه. حتی نمی خواهم نظری شخصی دهم که عملکرد گروهی را تایید یا محکوم کند. شخصا از اندیشه فرهاد جعفری لذتی نمی برم چرا که می پندارم نوعی موج سواری است؛ آن هم در شرایط فعلی و پرسشم از او این است که اگر به جای احمدی نژاد فرد دیگری برنده می شد- مثلا محسن رضایی- نه آن دو کاندید معترض، او باز هم از احمدی نژاد حمایت می کرد؟ اگر پاسخ مثبت باشد- که او می گوید چنین است و ما نمی توانیم مدرکی در ردش بیاوریم همانطور که او نمی تواند مدرکی نشان دهد- واقعا جای تامل دارد.

اما مساله این است که اصولا در کشور ما هر چیزی را با چیزی دیگر قاطی می کنند. به باور من-یعنی یک روزنامه نگار- باید اثر فرهاد جعفری را نقد کرد و کاری به اندیشه سیاسی اش نداشت. امروز ما، آن طرفی ها را نقد می کنیم که در نقد آثار شاملو می گویند، او زن باره بود و عرق خور. گیرم که اینطور باشد، چه ربطی به شعر او داشته و دارد؟ معتقدم که باید رمان فرهاد جعفری را در جایگاه ادبی خودش نقد کرد و بعد پرداخت به واکاوی چیستی و ماهیت تفکر سیاسی اش.

حال این سئوال را مطرح می کنم. اگر روزی من نوعی، رمانی بنویسم که عاری از هر گونه استانداردهای ادبی باشد و در هیچ قالبی نگنجد و عوام پسندترین مردم هم دست رد به سینه اش بزنند اما به دلیل یک حرکت سیاسی نامی برای خودم دست و پا کنم، حاضرید رمان مرا بخرید تا برسد به چاپ پنجاهم؟ پاسخ تان نباید مثبت باشد. باید جای گل ، گل باشیم و وقت خار، خار.

باز هم تاکید می کنم که من جریان فکری او را با حمایت از همان فرد نمی پسندم اما این ربطی به نقد یا تحریم ندارد. من به این مساله چنین نگاه می کنم که در برهوت تیراژ و خواننده کتاب، این اثر به چاپ... رسیده است. همین. دیگر کاری ندارم به اینکه نویسنده اش چه فکری می کند. اما اگر روزی بحث سیاسی درگیرد قطعا بر او خواهم تاخت- با منطق و استدلال- و خواهم گفت که موج سوار است.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:3 توسط علی رضا |

خواندن شعر احمدرضا احمدی آنقدر لذت­بخش است که مانند سکوت نمی­توان آن را توصیف کرد، تعبیر کرد. باید فقط خواندش. دیروز مجموعه کامل اشعار احمدرضا احمدی را خریدم. مدت­ها چشمم دنبالش بود. اما پا نمی­داد که بخرمش. خلاصه دل به دریا زدم و خریدمش. اینبار شعری نمی­نویسم که بخش از مقدمه جلد اول را می­نویسم که کم از شعر شاعر، شاعرانه­گی ندارد.

«...شعر، شما را اگر متاثر کرد، شما را قاضی می­کند. من شعرهایی را که شما را قاضی نمی­کند شعر نمی­دانم. من ستایش یک گل را وقتی شعر می­دانم که شاعر، خودش را و بدبینی خودش را نبیند و تنها به فکر آن گل باشد، خود را دخالت ندهد، شما را دخالت دهد...»

***

نظرم عوض شد. شعر هم می­نویسم. این، بخشی از شعر «آب و خشکی» است:

آب­ها برای من زاینده­اند

و خشکی برای شما هدیه تنهایی است.

کودکان مشتاق دویدن و روییدن

 و آفتاب کودکی غمگین و لال

دست­ها چشمانی آبی

و چشمان، کندوی روشنایی دست­های رسا...

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:31 توسط علی رضا |

نمی دانم چه می خواهم بگویم؛

زبانم در دهان باز، بسته است.

در تنگ قفس بازست و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است!

نمی دانم چه می خواهم بگویم؛

غمی در استخوانم می گدازد...

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم،گه می نوازد...

بخشی از غزل درد گنگ، سروده ه.ا.سایه/ کتاب آینه در آینه/با مقدمه دکتر شفیعی کدکنی/نشر چشمه

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:52 توسط علی رضا |

... من تسلیم مرغان ماهی­خوار چشمان توام

که از انتهای زمان می­آیند.

در بیروت، وقتی باران می­بارد

عاشق­ترم.

بیا توی بارانیِ خیسم

زیر پوستم...توی پوستم...

برگرفته از کتاب صد نامه عاشقانه/نزار قبانی/ترجمه رضا عامری/ نشر چشمه

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:16 توسط علی رضا |

داشتم با خودم فکر می کردم که بیکاری هم چندان بد نیست. مثلا می شود با یک دوست اهل سینما تماس گرفت و رفت پشت صحنه یک فیلم و با عواملش گپی زد. تازه اگر کارگردان، آشنا هم باشد که دیگر چه بهتر. خب، همین کار را هم کردم و با دوستم رفتیم پشت صحنه فیلم جدید عبدالرضا کاهانی، کارگردان فیلم بیست. حالا هی بگویید بیکاری بد است. لوکیشن فیلم جایی در کن بود. خدا نصیب گرگ بیایان نکند. اگر از دست همسر،دوست پسر یا دوست دخترتان خواستید سر به بیابان بگذارید، من اینجا را پیشنهاد می کنم. نکته جالبش اینجا بود که از هر چیزی چند تا وجود داشت. مثلا گفتند برو کوچه کنار مسجد، ما هم رفتیم. اما شش تا مسجد بود که نمی دانستیم کدام به مسیر ما اشاره دارد. خلاصه از هر چیزی چند تا بود. بعد هم مشکل فلسفی پیدا کردیم. می گفتند برو تا برسی به چهار راه. ساعت ها می رفتیم اما از چهار راه خبری نبود. بعد گفتیم نکند منظورشان این بوده که برو برسی به جایی که بهتر بود از نظر شهرسازی چهار راه شود! خلاصه اینکه حسن این سفر در این بود که با اولین پدرم جدم آشنا شدم چون داشت جلو چشمم راه می رفت.

حالا می رسیم به جای ترسناک قضیه. قرار شد ماشین را پارک کنیم و پیاده راه بیفتیم. خب ماشین را پارک کردیم اما از ترس جرات پیاده شدن نداشتیم. لیان شانپو را یادتان هست. صد رحمت به لیان شانپو. خلاصه با نذر و دعا رسیدیم به لوکیشن. ولی در تمام مدتی که نشسته بودیم یا گپ می زدیم من از فکر برگشتن و رفتن به سمت ماشین تب کرده بودم.

جایی را که اجاره کرده بودند بی شباهت به خانه فاگین پیر نبود، در داستان اولیور توییست. آنقدر ترسناک و محقر بود که حتی فقر هم دلش نمی آمد برود آنجا. بعد در تمام مدتی که برمی گشتیم این شعر در ذهنم مرور می شد:

در این فکر بودم که کفش ندارم/ کس را دیدم/پا نداشت

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:1 توسط علی رضا |

همه ی ما در مواجهه با ترس، باکره هستیم همانطور که در مواجهه با لذت و سکس چنین هستیم.

لویی فردینان سلین

رمان سفر به انتهای شب را این هفته به شما پیشنهاد می کنم. چند سال پیش که مثل امروز پول نداشتم کتاب بخرم از یک کتابفروشی در خیابان انقلاب کتاب کرایه می کردم. شناسنامه ام را می گذاشتم و کتاب را می بردم. دلم می خواست هزاران شناسنامه جعلی داشته باشم. رمان را مرحوم فرهاد غبرایی ترجمه کرده بود و خب، خواندنش را خیلی ها توصیه می کردند. رفته بودم-الان یادم آمد که خانه ی هانیبال الخاص بودم، نقاش چیره دستی که دیگر ایران نیست- این کتاب را پیدا کنم اما نشد. شانس آوردم که دو هفته کرایه اش کردم. حالا به شما می گویم که حتما آن را بخوانید. لذت می برید.   

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:25 توسط علی رضا |

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهایی در قطار

هزار نفر.

این شعر بریده ای از شعر زیبای غلامرضا بروسان است. می دانید چگونه کشف شد؟ جایزه شعر خبرنگاران بود و او هم چند شعر فرستاد. بعد برنده شد و حالا شعرهای خوبش چشم چند ناشر را گرفته و تا چندی دیگر کتاب هایش وارد بازار می شوند. به همین راحتی.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:8 توسط علی رضا |

اول) امیدوارم این خبر صحت نداشته باشد اما یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت روزنامه دنیای فوتبال هم توقیف شد. راستش من خیلی اهل فوتبال هستم اما اینبار دلم نه به حال فوتبال که به حال دوستانم در این روزنامه سوخت که بیکار شدند. می دانستید این برای اولین بار است که یک روزنامه ورزشی را توقیف می کنند؟ دلیلش؟ مثل شتر روی نردبام واضح است دیگر. چند مطلب در شماره های اخیر داشتند که جملگی پشت پرده ورزش را رو می کرد. خب، به مذاق عده ای خوش نیامد و ...

دوم) اگر پاهایتان را بریدند، روی دست هایتان بایستید.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:17 توسط علی رضا |

اول)

ساده لوحان­اند

که فانوس را

از نسیم

می­ترسانند

خون می­سوازنم

و شعله می­کشم.

می­مانم!

از شاعر دلم، حسین منزوی

دوم) از یاسین عزیزم ممنوم که توی این برهوت معرفت، برای خودش کیابیایی دارد.

بیش از اینم آرزویی نیست/ هر چه هستی باش/ اما باش...

سوم) مریم عزیزم مرا شرمنده می­کند. مثل همیشه.

هربار/از سوزش انگشتانم/ در می­یابم که باز/نام ترا می­نوشته­ام

چهارم)آیلار جان. ایمیلی که برایم گذاشته­ای اشتباه است. خواستم چند بار پاسخی برایت بنویسم نشد. لطفا یک بار دیگر آن را چک کن. ممنونم. منتظر انتقادهایت هستم به دیده منت.

کدام هستی را/ دل بسته­ای؟/آنکه در آفتاب/ می­بالد؟ یا آنکه در سایه درونت/ می­پوسد؟

پنجم) از ساناز خبری ندارم. امیدوارم از انتقادهای من دلگیر نشده باشد و داستان­نویسی را جدی دنبال کند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:9 توسط علی رضا |

اول) مجموعه داستان کاش به کوچه نمی­رسیدم را محمد هاشم اکبریانی به پیشگاه مخاطب تقدیم کرده است. این را قبلا هم نوشته بودم که نویسنده در این اثر به دور از بازی­های رایج داستان­نویسی که گاه خود نویسنده هم نمی­فهمد چه کار کرده چه رسد به مخاطب، داستان یا قصه­گویی را مد نظر قرار داده و صاف و پوست کنده حرف دلش را زده. اما الان نقل این مقال نیست. خبری دیدم که برایم جالب بود. اصل خبر را خودتان اینجا بخوانید اما به نظر من او یک برنده است. همین که در اولین گام داستانش چنین چشم داوران را گرفته باید گفت آفرین. اکبریانی اگر موج­سواری بلد بود الان می­توانست با چند تعریف و تمجید حتا راه را برای برنده شدن هم هموار کند اما از نظر من مخاطب او از همین الان هم برنده است. دست مریزاد آقای اکبریانی.

دوم) فراخوان چهارمین دوره شعر خبرنگاران هم آمد. اطلاعات بیشتر را  اینجا بخوانید. امیدوارم شما هم جزو برندگان باشید. این جایزه هیچ حسنی نداشته باشد، می­تواند فرصت خوبی برای محک خوردن باشد. به نظرم اگر شما هم جزو آدم­هایی هستید که دیوار دلتان را با کلمات رنگ کرده­اید، نگاهی به این فراخوان هم بیندازید.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:43 توسط علی رضا |

راستش را بخواهید بازنویسی کتاب از ترجمه اش سخت تر نشان می دهد. اما این دلیل نمی شود که قرارم را فراموش کنم. قراری که می خواستم هر هفته یک کتاب معرفی کنم. نمی خواستم دروغ بنویسم و چنین وانمود کنم که هر هفته یک کتاب می خوانم و چون کتاب قبلی را تمام نکرده بودم، خب چیزی ننوشتم. اما امروز کتاب جدیدی دست گرفتم به نام مَجوسِ شمال. این کتاب درباره آیزیا برلین است؛ یکی از بزرگ ترین متفکران قرن. این اثر را رضا رضایی ترجمه کرده است. این افتخار را دارم که به خاطرم شغلم ارتباطی نزدیک با او داشته باشم. او مترجمی است بسیار با دقت و همین سبب شده کارهایش به سنجه ای برای تمیز ترجمه خوب تبدیل شود. این کتاب را نشر ماهی منتشر کرده. حتما بخوانید. راستی. این را هم بگویم که مجوس یعنی یهودی.

علاقه مند بودن به ادبیت فقط این نیست که در این حوزه بخوانید. باید سرکی به حوزه های دیگر هم بکشید. این البته تجربه من است.  

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:11 توسط علی رضا |

اول)این هفته درگیر بازنویسی کتابم هستم. ترجمه اش تمام شده و ماهی به دمش رسیده اما بازنویسی اش زمان می برد. از این نویسنده تا حالا چند اثر- تمام آثارش- در ایران منتشر شده و کار من زمانی سخت تر است که بدانم مترجمان صاحب نامی آنها را ترجمه کرده اند. حتما چند جمله از آن را برایتان خواهم نوشت.

دوم)وقتی انگشت عیب جویی ات را سمت کسی می گیری، سه انگشت دیگر طرف خودت است!

سوم)همی دانم که روز و شب، جهان روشن ز روی توست/ ولیکن آفتابی یا مه تابان، نمی دانم.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:38 توسط علی رضا |

کتابی که ترجمه می کنم به قدری عجیب، مبهوت کننده و عمیق است که اگر از بیم لو رفتنش و البته معذوریت اخلاقی نزد ناشر نبود تک تک جملاتش را اینجا منتشر می کردم. حالا برای اینکه شما هم در حس من شریک باشید این جمله را می نویسم؛ جمله ای که داستان چهارم این کتاب با آن به پایان می رسد:

هر چه بیشتر فکر می کنم می بینم حق با لیندی است. دنیا بزرگتر از آن است که فقط عاشق یک نفر باشی.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 4:18 توسط علی رضا |

...گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت باید حد زند هوشیار، مردم مست را

گفت هوشیاری بیار، اینجا کسی هوشیار نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:47 توسط علی رضا |