تبليغاتX
کِلکِ شبانه

اول) دیدن نام دوستانی که هر از چندگاهی به آدم سر می زنند خیلی خوشایند است ولو اینکه این سر زدن، اینترنتی باشد. شیرین عزیز پرسیده روزنامه هنوز هنوز توقیف است؟ باید بگویم بله. اصلا اندیشه توقیف است، تفکر سالم توقیف است، حرف حساب زدن توقیف است و خلاصه همه چیز توقیف است. نتیجه اش هم چیزی نیست جز نبودن رکن چهارم دموکراسی یعنی روزنامه.

آیلار که نیامده، رفت البته چند شعر زیبا هم ریسید و به گوشه این بلاگ آویخت.

از هادی خبر ندارم و البته از صادق عزیز.

امیدوارم همه خوب باشند.

دوم) این شعر پشت کامیونی را دوست دارم:

شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی/هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:38 توسط علی رضا |

دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب

ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:16 توسط علی رضا |

جایی خواندم: برای آدمی که از پرواز چیزی نمی داند از اوج گرفتن حرف نزن که هر چه دورتر می شوی، تو را کوچک تر می بیند.

برایم جالب بود اما به عمق قضیه پی نبرده بودم تا اینکه دوشنبه برنامه نود را مثل همیشه دیدم؛ تنها برنامه این صدا و سیمای... که ارزش دیدن دارد. عادل فردوسی پور مثل همیشه آمده بود تا با هزاران فکر احمقانه مبارزه کند و انصافا خوب مبارزه کرد. بحث منشور اخلاقی که کم مانده به سایز شورت دختر خاله بازیکنان هم گیر دهد اینقدر جذاب بود که به نظرم اگر استنلی کوبریک فقید زنده بود آن را به فیلمی زیبا تبدیل می کرد. از حوصله خوانندگان وبلاگ که دوست دارند مطالب قطره ای و کپسولی بخوانند خارج است که بگویم آن شب در نود چه گذشت اما یادم ماند هیچ وقت برای آدمی که نمی داند پرواز یعنی چه، از اوج گرفتن حرفی نزنم.  

به نظرم حقارت آدم ها زمانی مشخص می شود که با ابزار کلمه، نقش و نگار اندیشه خود را نشان می دهند. در هر صورت دلم برای همه بازیکنان فوتبال می سوزد که به حکم منشور اخلاقی، دیگر اجازه ندارند در موارد اضطراری هم کنار جاده، اجابت مزاج کنند!!!

خداواندا! مرا آن ده که آن به

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:47 توسط علی رضا |

چند روزی است دوباره بدجوری دلم گرفته. البته این دیگر طبیعی است، دست کم برای یکی چون من که حالا دیگر خانه نشین است و از بس بندبند دیوار را شمرده، مالیخولیا شده، کم مانده برود سر بگذارد به بیابان. راستش بیابان رفتن هم شانس می خواهد. دیروز دوستم گفت بیا چند روز از این شهر احمقانه بزنیم بیرون اما بعد از اینکه دیدیم پولی نداریم ترجیح دادیم در همین شهر احمقانه بمانیم.

زندگی سوارشدن روی خر است، البته سر و ته.

دوم) چند روزی است نمی توانم بخش آماری وبلاگم را ببینم. آنجایی که رویش کلیک می کردیم و نشان می داد چند نفر بازدید کننده داشته ایم. من هم سواد کامپیوتری ام یک کم از زبان چینی ام بهتر است مانند حمار، مانده ام در گل. اگر شما می دانید چرا این اتفاق افتاده و باید چه کار کنم، به من بگویید. جای دوری نمی رود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:44 توسط علی رضا |

با هشیاری غصه هر چیز خوری

چون مست شدی هر چه بادابادا...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:24 توسط علی رضا |

این ترانه پینک را هم خیلی دوست دارم. در عین فانتزی بودن، اصلا مبتذل نیست و همین برایم جالب است:

Momma loves her baby
And Daddy loves you too
And the sea may look warm to you Babe
And the sky may look blue
Ooooh Babe
Ooooh Baby Blue
Ooooh Babe
If you should go skating
On the thin ice of modern life
Dragging behind you the silent reproach
Of a million tear stained eyes
Don't be surprised, when a crack in the ice
Appears under your feet
You slip out of your depth and out of your mind
With your fear flowing out behind you
As you claw the thin ice


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2:36 توسط علی رضا |

راستش بعد از روزهای خاکستری توقیف روزنامه، دیگر نه برای من که برای بیشتر بچه ها حال و حسی باقی نمانده اما خب، گاهی دیدن حتا یک نظر می تواند حکم همان گلدان خشک و خالی را داشته باشد که عمران صلاحی حریراندیش درباره اش گفته بود:«گلدون خشک و خالی رو بذار کنار پنجره/بلکه با دیدنش یه روز وا بشه چن تا حنجره...»

توی یکی از پست های این وبلاگ درباره آهنگی نوشتم که دوستش می دارم و بعد، هادی فلاحت پیشه که دوست ندیده ام است و فقط از طریق همین بلاگ فرصت آشنایی با او را پیدا کردم، برایم لینک دیگری از همان اجرا را فرستاده؛ اجرای دیگری از یک خواننده دیگر. این همان گلدان خشک و خالی است که کلی ارزش دارد.

از هادی عزیز بابت این لطفش ممنونم. این را هم بگویم که هادی عکاس خوبی است. اگر دوباره لینک سایتش را برایم بگذارد من هم آن رابا شما قسمت می کنم.

برای دیدار دوباره ات

به تک درخت معجزه ای

دخیل بسته ام

که درناها

در حسرت دیدار دوباره دریا

روی شاخه هایش مرده اند...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:17 توسط علی رضا |

همه دردسرهای ماهی از دهان باز است. این مثل چینی را خیلی دوست دارم. چون در یک کلام به آدم خیلی چیزها یاد می دهد. نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:23 توسط علی رضا |

آخر همین هفته درباره کتابی می نویسم که ترجمه اش را به تازگی تمام کرده ام. کتاب را همانطور که گفته بودم نشر چشمه منتشر خواهد کرد اما صلاح دیدم اطلاعات بیشتر را وقتی بنویسم که کتاب دست ناشر باشد. من از ترجمه این اثر لذت بردم و امیدوارم مخاطب هم خوشش بیاید.

نکته ای که خیلی برایم مهم است، تسلط نویسنده بر حوزه داستان کوتاه است. چرا که او را اصولا یک رمان نویس بزرگ می دانیم و بسیار کم هستند نویسندگانی که هم رمان نویس خوبی باشند و هم نویسنده خوب داستان کوتاه.

درباره اسم این مجموعه می خواهم با مخاطبان این وبلاگ مشورت کنم. امیدوارم پاسخ خوبی بگیرم.همین.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:18 توسط علی رضا |

دلم تنگ است

دلم می سوزد

از باغی که

می سوزد

نه بیداری

نه دیداری

نه دستی از سر یاری

مرا اینگونه می خواهند

عجب آشفته بازاری...

(اردلان سرفراز)

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:4 توسط علی رضا |

همیشه برای رضا براهنی احترام قایل بوده و هستم. به نظرم شاعر توانمندی است و مهم تر از آن، خوب تئوری شعر را می شناسند و نقاد خوبی است. امام چندی پیش توی همین وبلاگ نوشتم اگر کتاب «بعد از عروسی چه گذشت» را نخوانده­اید حتما آن را بخوانید. البته من هم مثل هر آدم دیگری می­توانم اشتباه کنم. اینبار چنان از دست اندازهای نثر براهنی یکه خوردم که به زور کتاب را تمام کردم. نمی­دانم چرا این نثر مثل پنیر سوییسی، حفره حفره بود و اگر بگویید او قدیمی می­نویسد اصلا حرفتان را قبول نمی­کنم چون ابراهیم گلستان هم قدیمی  است اما خوانش نثرش چیزی جز لذت مسلم نیست.

مخلص کلام اینکه خواندن این کتاب را کلا بگذارید کنار چون دیوانه می­شوید.

فراموش نکنید من فقط درباره نثر او اظهار نظر کردم نه نوع روایتش و نه هیچ چیز دیگر.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:2 توسط علی رضا |

دل من یه روز به صحرا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فرارو ور کشید

آستین همت و بالا زد و رفت...

این ترانه را خیلی دوست دارم. سراینده اش- حتما می دانید- محمد علی بهمنی است و اول بار عماد رام آن را خواند اما بعدا مرحوم ناصر عبداللهی بدون اجازه بهمنی این ترانه را خواند. جالب اینجاست، اول آن را خواند و بعد به بهمنی گفت که دیگر کار از کار گذشته بود....

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:6 توسط علی رضا |

هنوز فرصت دارید که در جایزه شعر خبرنگاران شرکت کنید. البته این جایزه که امسال چهارمین دوره اش را پشت سر می گذارد یک بخش ویژه هم دارد برای کسانی که شاعرند اما کتاب شعر ندارند.

خبرش این است:

با توجه به اين كه بسياري از شاعران با استعداد و توانمند به ويژه شاعران جوان و خارج از تهران، تاكنون موفق به انتشار شعر خود به صورت كتاب نشده‌اند و نيز نظر به ضروري بودن معرفي آن‌ها به جامعه و تمامي علاقه‌مندان به شعر، چهارمين دوره جايزه شعر خبرنگاران بخش ويژه خود را در سال 1388 به داوري اشعار اين شاعران و معرفي اثر برگزيده اختصاص مي‌دهد.

علاقه‌مندان مي‌توانند آثار خود را تا پايان آبان ماه سال جاري به نشاني اينترنتي sherekhabarnegar@gmail.com ارسال كنند.
شرايط حضور در بخش ويژه به اين شرح است:
علاقه‌منداني كه در اين بخش شركت مي‌كنند نبايد تاكنون (چه در سال هاي گذشته و چه در سال جاري) كتاب شعر منتشر كرده باشند.
شعرها به زبان فارسي باشد و هر شاعر بايد بين 40 تا 50 قطعه از اشعار خود را به نشاني اينترنتي ذكر شده در متن خبر ارسال كند.
آثار بايد در فرمت ويندوز و فونت سايز 14 و اندازه ميان سطرها 5/1 سانتي‌متر باشد.
همچنين آثار ارسالي نبايد از 50 صفحه كمتر و از 100 صفحه بيشتر شود.
حضور در اين بخش براي تمامي شاعران فارسي زبان داخل و خارج كشور آزاد است.
در بخش ويژه از اثر يا آثار برگزيده تقدير شده و شاعر برگزيده از طريق رسانه‌هاي گروهي به جامعه ادبي معرفي مي‌شود.
دبيرخانه اين دوره تأكيد كرده كه علاقه‌مندان به حضور در اين بخش فقط تا پايان آبان ماه سال جاري فرصت ارسال شعر دارند.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:57 توسط علی رضا |

تا ابد این قرار داد

میان ما برقرار باد

دست های من

به جای چشم های تو...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:50 توسط علی رضا |

حالا دیگر ریش دارد و می شود ریش صورتش را دید اما نمی دانم دلش چقدر ریش شده. برای من و امثال من، اینجور نوشتن ها بازی با کلمات است اما برای او نه. رفته بود زندان. اگر اشتباه نکنم چهار ماه و هشت روز توی اوین بود اما حالا دوباره برگشته به آغوش خانواده و دوستانش. سردبیر ما، محمد قوچانی آزاد شد. حالا به جای اینکه ۸/۸/۸۸ برایم یادآور آغاز به کار بانک زهرماری فلان باشد یا هر چیز دیگری، یادآور آزادی محمد قوچانی است.امشب رفتم و چند دقیقه ای دیدمش. کمی تکیده شده اما خب، هنوز هم سر پاست...

دعا کنیم همه آزاد شوند.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:18 توسط علی رضا |

اول) حتما با خودتان می گویید این دیگر چه مطلبی است. یک نفر که بلد نیست آهنگی را روی وبلاگش بگذارد از زیبایی صدای خواننده و ترانه موسیقی یی می گوید که شنیده و حالی به حالی اش کرده. راستش خودم این را می دانم اما می دانم شما اگر زبان انگلیسی را نه چندان خوب هم بدانید متوجه می شوید که این ترانه چقدر زیباست. با دقت بخوانید. این ترانه را یکی از خوانندگان محبوبم به نام شر(Cher) در 1966اجرا کرده.


I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...

دوم) موسیقی آنچنان را آنچنان تر می کند.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:39 توسط علی رضا |

اول) یکی از اشتباه های رایج نوشتار ما ترکیب اهالی موسیقی یا اهالی محل و از این دست است. راستش از بس این ترکیب را دیده ام دیگر حوصله ام سر رفته و تصمیم گرفته ام برای یکبار هم که شده درباره اش بنویسم؛ چیزی که اولین بار رضا رضایی یکی از مترجمان خوب کشور به من گوشزد کرد. ببینید، اهالی محل، از آن روی غلط است که جمع جمع است. محل، ساکنانی دارد که آن را اهل محل می گویند بنابراین جمع بستن آن غلط است. به همین راحتی.

دوم)نوشتم اینجور نکات در یک وبلاگ اصلا به درد می خورد؟ لطفا بگویید. اگر کار بیهوده ای است دیگر انجام ندهم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:42 توسط علی رضا |

اول) مشکل بیشتر انسان ها این است که نمی دانند، نمی دانند.

دوم)ما جمله اسیران من و مایی خویشیم/اینجاست همان علت پر بستگی ما

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:34 توسط علی رضا |

کاش ساده به دست می آمدی

مثل فراهم شدن شرایط یک گل کوچک:

چهار آجر و یک توپ پلاستیکی...



+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:58 توسط علی رضا |

این خبر ایسنا برایم جالب بود. برای اینکه من هم خبرنگارم و البته استاد احمد پوری را از نزدیک می شناسم. خودتان خبر را بخوانید اما من فقط یک نکته به آن اضافه می کنم که این خبر درباره روزنامه ایران است. روزنامه دولت نهم که بهتر است بگوییم یک کیهان رنگی است. واقعا جای تاسف دارد که این روزنامه که زمانی جزو بهترین های ایران بود حالا چیزی جز نشریه ای برای اشاعه دروغ نیست.

اعتراض احمد پوري به انتشار بدون اجازه‌ي مصاحبه‌اش

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
1388/08/02
10-24-2009
11:13:53
8808-00068: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

احمد پوري به انتشار بدون اجازه‌ي مصاحبه‌اش در نشريه‌اي كه مصاحبه براي آن انجام نشده بود، اعتراض كرد.

اين مترجم و داستان‌نويس در يادداشتي كه در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گذاشته، نوشته است: «به نظر مي‌رسد اين داستان غم‌انگيز بي‌اخلاقي و تجاوز به حقوق مسلم هنرمند را در اين سرزمين پاياني نيست. خبر‌دار شدم آقايي كه نام مقدس خبرنگاري را جعل كرده است، اخيرا مصاحبه‌اي را با من، بدون اطلاع و اجازه‌ام در نشريه‌اي كه مورد قبول من نيست، در دو شماره چاپ كرده است. اين مصاحبه نزديك پنج ‌ماه پيش به‌صورت تلفني و به بهانه‌ي گپي درباره‌ي رمان «دو قدم اين‌ور خط» براي نشريه‌اي ديگر انجام شده بود كه همان زمان هم چاپ شد و ظاهرا دفترش بسته شد؛ اما با نهايت تأسف متوجه شدم كه ايشان آن را با افزودن مطالبي، لابد براي حجيم كردنش و در دو شماره چاپ كردنش براي حق تحرير بيش‌تر، بدون اجازه‌ي من در نشريه‌اي به چاپ رسانده است.

من هنوز كاملا نااميد نشده‌ام و معتقدم، هستند كساني كه همچنان بار سنگين ارزش‌هاي اخلاقي را بر دوش دارند و نمي‌گذارند كار حقير عده‌اي، نام ‌پاك خبرنگاري را براي هميشه خدشه‌دار كند.»

انتهاي پيام

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:41 توسط علی رضا |

...فصل ضجه و زنجیر باز هم رقم خورده است

خیره چشم ما تا دور، باز در پی موعود

در کجای این دفتر تا نشانشان ثبت است

بردگان جان داده، پای باروی نمرود؟

شاعر دلم، حسین منزوی

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:3 توسط علی رضا |