تبليغاتX
کلک شبانه - رئالیسم اجتماعی

داستان تکان دهنده ای دارد این استاد چخوف در همان مجموعه­ای که احمد گلشیری ترجمه کرده است.نام داستان هست،سوگواری.نمی دانم این داستان را خواندید یا نه.اگرنخواندید حتما بخوانیدش تا اوراد سحر آمیز چخوف را از میان سطورش حس کنید.داستان از درد به ظاهر ساده ای حرف می زند به نام تنهایی،بخوانیدش بی کسی.یک سورچی پسرش را از دست داده و حالا تلاش می کند با مسافران کالسکه­اش سردرد دل را باز کند.اما کسی گوشش بدهکار نیست.هر بار که او می خواهد در باره مرگ پسرش با کسی حرف بزند یا می گوید حواست به کارت باشد یا این که،زود تر برو و خفه شو که حوصله ندارم.پیر مرد درمانده از هر جا،تو گویی در جهان پیرامونش گوش شنوایی نیست،وامانده در دردی عظیم،به ایستگاه بر می گردد.می رود گلویی­تر کند اما پول کافی هم ندارد؛حتی پول ندارد برای اسبش علوفه بخرد.اما مهم نیست چون او بالاخره گوشی برای شنیدن حرف هایش پیدا کرده،همان اسب.او از دردش برای اسب می گوید و ...

داستان چخوف را حتما بخوانید و به این گزیده نویسی اکتفا نکنید.قصدم از نوشتن این داستان اما چیز دیگری است.نمی دانم برای وبلاگی که حال­و هوای ادبی دارد چنین مطلبی مناسب است یا نه.امروز به چشم خودم در هزاره سوم این داستان را در نمایشی «رئال»دیدم.رئالیسمی اجتماعی که جای تاسف داشت.پسری حدودا بیست ساله با سرو وضعی مرتب کنار خیابان(تخت طاووس،روبه­رو هتل بزرگ تهران) ایستاده بود و مثل ابربهاری اشک می ریخت.موبایلش در دستش بود.چند دختر دبیرستانی از کنارش رد شدند و رفتند.اما نه،نرفتند.برگشتند.یکی­شان رفت جلو.خوشحال بودم ازاین که سرانجام در این خیابان که انگار به ویترین بی اعتنایی آدم ها می مانست،کسی پیدا شده به حرفش گوش کند.دخترک اما به پسر گفت:«چی شده؟جواب رد داد بهت؟با کسی دیدیش؟بی خیال...»جای سه نقطه یک کلمه است که نشد بنویسم.

پسر سرش را هم بلند نکرد.بقیه دختر ها دوستشان را صدا کردند  و گفتند:«گریه نکن ضایع.»

آنها رفتند.رفتم جلو تا با پسر حرف بزنم.نه گدا بود نه از خانه رانده شده.

_چرا گریه می کنی؟

_هیچی بابا.پدرم داشت رانندگی می کردزد به یه زنه.الانم بردنش کلانتری.

_خب.زنه ؟

_بردنش بیمارستان.

_طوری نیست حالا که.این طوری زانوغم گرفتی گفتم واقعا اتفاق بدتری برات افتاده.باباتم با سند می یاد بیرون و ماشین اگه بیمه باشه مشکلی نیست.

_نه.برای این ناراحت نیستم.من ترم پیش نرفتم دانشگاه،بابام فهمید.داشت تو ماشین سرم داد می زد که...

چند نقر دیگر هم جمع شدند.پسرحالا دیگر گریه نمی کرد.آرام تر بود.راهیش کردیم رفت خانه.عاقله مردی که او هم با پسر حرف می زد بعد از رفتش گفت:«این بچه چقدر تنها بود...»

رفتم دفتر مجله.هر کاری کردم  چیزی بنویسم نشد که نشد.دیدم بی خود نیست تو شهر ما پارک ها را رو دیوار می کشند آن هم بدون نیمکت.پسری که من دیدم خیلی تنها بود.جوری خودش را سرزش می کرد که فاصله چندانی تا سکته کردن نداشت.وقتی رفت،جای نگاهاش رو صورتم مانده بود.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:36 توسط علی رضا